پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند
پدر عزيزم
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
پ.ن:اصولا با پایان یافتن امتحان ها،این یکی از راه های فرار از کتک و محرومیت های احتمالی است.البته فکر نمیکنم درکش برای همه ی پدر و مادر ها آسان باشد!و بعدش امکان کتک خوردن 2برابر هم وجود دارد!








11 comments
Comments feed for this article
ژانویه 31, 2008 روی 6:18 ب.ظ
حسین
کاش من این کلک رو تو دوران تحصیلم بلد بودم
حیف …
ژانویه 26, 2008 روی 8:26 ق.ظ
shayad ye pesare khob be name mohamad
salam khodaish khili ziyad bood manah hosele nadashtam
vali harchi bood khaste nabashin
bye
ژانویه 25, 2008 روی 4:30 ب.ظ
تراموا
آقا این داستانو ما قبلا شنیده بودیم
[ضد حال]
ژانویه 25, 2008 روی 10:36 ق.ظ
ali786
سلام
شاهکار بود پسر ، فکر خودت بود ؟
خیلی خوب بود خیلی
یا علی مدد .
ژانویه 25, 2008 روی 10:25 ق.ظ
کوچه باغ
قبلاً خونده بودمش اما دیدگاه پسره رو خیلی دوست دارم، خیلی جالب پدرشو واسه خبر کارنامه بدش آماده کرده!
ژانویه 25, 2008 روی 9:03 ق.ظ
persian365
سلام
جالب بود
من شما رو فید کردم
موفق تر باشید
ژانویه 25, 2008 روی 7:37 ق.ظ
خبرنگار
قشنگ بود منبع رو هم مي نوشتي خوب بود.
ژانویه 25, 2008 روی 6:00 ق.ظ
soboone
این مطبی رو قبلاًَ خونده بدم بعده مدتی اومدی اه اه اه!
(ولی عجب اسپمی بودا! اسمش رو گذاشتم امیل کض/ز/ذ ایی)
بابا راجع به اون امیل مثه اینکه باید یهپس بدم اینطوری نمیشه!
ژانویه 25, 2008 روی 4:05 ق.ظ
علیرضا حسینی
این یعنی اینکه پدر رو مجبور کنی بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنه. یعنی اینکه حتی به خوبی هم فکر نکی.
ژانویه 24, 2008 روی 10:15 ب.ظ
پدرام
خدایی آخرش بود!
ژانویه 24, 2008 روی 9:55 ب.ظ
mychamber
اول!
کلاً باید با والدین جوری رفتار کرد که فکر کنند درس خواندن ما منت بزرگی بر سر بشریت است…