سلاممن خوبم.امروز امتحان دینیام را خوب دادم.مادرم میگوید دینی در دبیرستان 4 واحد دارد.من نمیدانم چیست، ولی احتمالا مثل اتوبوس واحدی است که هر روز سوار میشویم.البته مادر من به شغل انبیا مشغول است.او معلم است و بابایم در اداره کار میکند.هر وقت به بابایم میگویم اداره کجاست میگوید:قبرستون! به دوستم که میگویم، میگوید لابد بابایت مردهشور است.من میترسم!
آقای رئیس جمهور، مامان من دیروز با بابایم دعوا میکرد.من ناراحت شدم.البته با ناراحتی و خجالت کشیدگی به گوش نمودن حرف های مامان و بابا پرداختم.اتفاقا حرف از شما بود.جدیدا” هر کجا که میرویم حرف از شماست.دیروز که با مامانم سوار اتوبوس شده بودیم،در تاکسی،در باجه ی تلفن حرف از شما بود.البته همه از بس شمارا دوست میدارند از آن حرف هایی میزنند که گاهی مادربزرگم به پدربزرگم میگوید و بابایم گوش مرا میگیرد،مادربزرگم همیشه میگوید از روی عشق و علاقه این حرف ها را به پدربزرگم میزند.من خوشحالم که آن ها زندگی خوبی دارند! من واقعا حسودی میکنم که شما چقدر معروف میباشین.دیروز به بابایم گفتم که معلم ما گفته همه ی ما باید الگویی داشته باشیم و من هم به معلمم گفتم الگوی من رئیس جمهور محبوبمان است،معلمم شاد شد از این که چه شاگرد خوب و سر به زیری تربیت کرده و به من 20 داد!البته بابایم زیاد خوشحال نشد و گفت:تو هنوز عقلت نمیرسه جوجه!
بابایم و مامانم از بوق سگ (من از این کلمه سر در نمیارم،دوستم گفت یعنی بوق تریلی که روی سگ بسته باشند.)به سر کار میروند.دیروز با چیز عجیب و غریبی در مدرسه برخوردم ، یک چیزی شبیه خیار بود،دوستم گفت موز است و به من یه طوری نگاه کرد (همان طوری که بابایم به فقیرها نگاه میکند) به من هم برخورد و خواستم برم دک و پوزش را له کنم که یاد شما افتادم.به او گفتم همین دیشب یک جعبه موز شما برایم فرستادید و به پدرم یک باغ موز کادو دادید! اوکف کرد، بعد نیشخندی به من زد!بابایم گفت حتما او حسودی کرده است! به بابایم میگوبم ما چرا موز نمیخوریم؟! میگوید چون پول نداریم!میگویم چرا نداریم؟!بابایم میگوید چون دیگران به اندازه کافی دارند.حرف های او بو میدهد.معلمم گفته حرف های بودار نزنید. مخصوصا حرف هایی که بوی جوراب میدهند.
مامان و بابایم خیلی به فکر من هستند.ماهانه 200 تومان به من پول توجیبی میدهند!اما من به دوستم میگوبم 20000 تومان!او حرص میخورد و من کیف میکنم.تازه ، هر ماه برایم 500 تومان هم در بانک میگذارد.مامانم میگوید تو جهازمیخواهی !به او میگویم من شوهر نمیخواهم.چون همین چند وقت پیش دختر خاله نوشین را دیدم که شوهر کرد.اما خانه نداشتند!خاله میگفت آن ها عشق دارند! بابایم میگفت تا پارک و خیابان و هوای پاک هست چرا خانه؟!
ولی من پارک را دوست ندارم.معلمم گفته دختر کوچولوی تنها به پارک نمیرود.پسرها یک وقت به او نگاه میکنند و مرتکب گناه میشوند. تازه من امسال به سن تکلیف رسیدم.معلم دینی ام گفته نباید دیگر با پسرها بازی کنی.من غم باد گرفتم!آخر من همیشه با خواهرم و برادرش که اسمش سیاوش است به شاپی کاف میرویم.خواهرم گفته اگر به کسی نگویم که چه داداش خوبی دارد برایم آخر سال یک داداش خوب پیدا میکند.
من هر روز به خاطر شما 45 دقیقه به شیطان بزرگ و اسرائیل فحش میدهم و یک سکه 10 تومانی برای بچه های غزه کنار میگذارم.راستی،پای دردالوی مادربزرگم خیلی به سرما حساس است،بابا میگوید گاز ما برای جاهای دیگر میرود.پدربزرگم میگوید این کار کمک به دیگران است.راستی همین الان اخبار گفت 20 نفر به خاطر سرما مردند.من ناراحت میشوم.اما بچه های غزه مهم تر هستند،پدربزرگم هم تایید میکند.
رئیس جمهور عزیزم.من همیشه به فکرت هستم و همیشه هم فکر میکنم که چرا دیگران به اندازه کافی پول دارند،چرا من باید مواظب پسرها همسایه باشم.راستی موزهای من را برایم میفرستی؟!
من منتظر جواب هایت هستم دکتر جان.تو جواب نامه ی یکی از دوستانم را داده بودی.او نامه ات را بوس میکرد و به چشمانش میمالید و معلم ها هم به نامه ات دست میکشیدند.من هم نامه میخواهم،شاید پای دردالوی مامان بزرگم را شفا بدهد.
دوست دار شما
یک کودک





45 comments
Comments feed for this article
ژانویه 26, 2008 روی 9:01 ب.ظ
mychamber
خدا بود…
ژانویه 26, 2008 روی 9:51 ب.ظ
محمد
سلام
وبلاگ جالبی دارد
خوشحال می شوم با شما تبادل لینک کنم
ژانویه 26, 2008 روی 11:16 ب.ظ
پدرام
عجب دوست باحالی داشته این بنده خدا. (بوق تریلی روی سگ… ((= )
اون تیکه شاپی کاف و داداش و … هم خیلی قشنگ بود.
خلاصه دستت درد نکنه حسابی حال دادی.
ژانویه 27, 2008 روی 12:44 ق.ظ
gajamoo
کلی به این پستت که بوی جوراب می داد، خندیدم.
البته نامه اون دختر هیچ خنده نداشت، چون این شما بودید که بودارش کردید.
موفق تر باشی
ژانویه 27, 2008 روی 6:20 ق.ظ
مریم
خیلی زیبا و دردناک بود….
ژانویه 27, 2008 روی 6:52 ق.ظ
زهرا
عجب بچه باهوشی بوده
حالا این نامه چطوری دست شما رسیده؟نکنه تو دفتر دکتری ؟:دی
ژانویه 27, 2008 روی 8:07 ق.ظ
grayidea
من كه گريه ام گرفت ! حسابي غصه خوردم !
ژانویه 27, 2008 روی 8:47 ق.ظ
soboone
بچه سادیسم داشته ! آخه میگه من به دوسنم میگمفتم 20000 تومان اون حرص میخوره و من کیف میکنم ! عجب بچه ی نازی بود مث خودمه! البته از نظر سادیسمش!
:(-)
ژانویه 27, 2008 روی 10:12 ق.ظ
pantea
متن بانمکی بود. اگر بعد از نقطه و ويرگول يک فاصله بگذاريد خيلی بهتر خونده ميشه.
ژانویه 27, 2008 روی 10:46 ق.ظ
4pesar
ژانویه 27, 2008 روی 11:35 ق.ظ
GHasedak
very nice.
عالي بود. عالي
ژانویه 27, 2008 روی 12:23 ب.ظ
esmailmp
اللهم احفظ احمدی نژاد
ژانویه 27, 2008 روی 12:29 ب.ظ
احسان
دمت گرم خیلی باحال بود
ژانویه 27, 2008 روی 1:35 ب.ظ
raoros
چه خوب پس من منتظرم که لیست کتابهای شما رو هم ببینم!

ژانویه 27, 2008 روی 2:15 ب.ظ
سروش
نویسنده همه ی وبلاگ های لینکدونیتون خانم هستن. تو ورد پرس از این فمینیست بازیها نداریما !!!
ژانویه 27, 2008 روی 2:30 ب.ظ
کمال
زیبا بود
ژانویه 27, 2008 روی 4:09 ب.ظ
رام اشتراك
قبل از 10بهمن حتمن به بلاگم بيا….. بعدش…
احمدينژاد ديگه، اين معجزه ي هزاره ي سومو همه دوس دارن
به قولي
خشت اول گر نهد معمار كج، احمدينژاد ميپره بالاي ديوار…
ممنون و
به هوش باشي رفيق…..
ژانویه 27, 2008 روی 4:24 ب.ظ
محمد
مهشر بود, ایول
ژانویه 27, 2008 روی 4:29 ب.ظ
persianeyes
جالب بود، خودت نوشتیش؟
من:بله، خودم نوشتم
ژانویه 27, 2008 روی 4:31 ب.ظ
علیرضا حسینی
کاملاً معلوم است که از زبان بچهها هم حرف در میآورند.
ژانویه 27, 2008 روی 4:33 ب.ظ
هشام
راست ؟
ژانویه 27, 2008 روی 4:34 ب.ظ
شیخ الشیوخ
لذت بردیم
ژانویه 27, 2008 روی 4:45 ب.ظ
تراموا
تو بچهای نمیفهمی؛ خیلی هم خوبه
ژانویه 27, 2008 روی 4:49 ب.ظ
زبلخان
والعافیة و النصر
ژانویه 27, 2008 روی 7:13 ب.ظ
مسعود قاسمی
بچه تو درس و مشق نداري به پسر مردم نامه ميدي ؟ هاااااااااااااااا
ژانویه 27, 2008 روی 7:20 ب.ظ
deraak
جالب بود خسته نباشي
ژانویه 27, 2008 روی 7:43 ب.ظ
marziyeh
جالب بود
ژانویه 27, 2008 روی 8:14 ب.ظ
irannovin
دمت گرم عجب چیزی گذاشتی
مخصوصاً اون قسمت بوق سگ !!
یه سوال :
تو ورد پرس میشه قالب گذاشت .
ژانویه 27, 2008 روی 8:15 ب.ظ
کوچه باغ
جالب بود، مستفیض شدیم!
ژانویه 27, 2008 روی 9:04 ب.ظ
fery tiamo
حالا انشـــــــا الله دست به دست هم (خواهرا یه طرف ، برادرا اون طرف!!) در انتخابات شرکت کرده و مشت محکمی به دهان موز خوران مستکبر مرفه بی درد ایادی شرق و غرب زده و دل هزاران هزار عرب و روس و چینی را شاد کرده و موزهایمان را میدهیم تا اونا بخورن!! اصلا! چه معنی داره ایرانی موز بخوره؟؟!! اون اوایل قدغن بود و جزء میوه های حرام بود مگه بد بود؟؟!! بازم یکم به شما آزادی!!! دادن همتون متوقع شدید؟!!!
ژانویه 27, 2008 روی 10:55 ب.ظ
علی
سلام
محبوبیت دکتر به قدریه که حتی در دل کودکان ما هم جای خودش رو باز کرده !
ژانویه 28, 2008 روی 7:14 ق.ظ
irics
سلام
جالب بود…
اما…
اگر الان ما هم غزه بوديم يا عراق همين نامه ها رو مي نوشتيم؟
اگر الان در اوج تمدن بشري در انگلستان يا آمريكا هم بوديم اين نامه ها را مي نوشتيم؟
تا كي با حرف هاي چند نفر كه تو كشور فقط دارن پول پارو مي كنن كسايي رو كه دارن زحمت مي كشن ناديده ميگيريم يا حتي اونا رو مقصر مي دونيم.
اگه اين به قول شما بچه تونست با رئيس جمهورش درد دل كنه اينو بدون كه هيچ كشوري تو دنيا نيست كه اينجوري باشه.
الان تو ذهنتون ميگين اين ديگه چي ميگه بابا .آره اونقدر برامون غرب رو گنده كردن كه فكر مي كنيم چه خبره.
اوج بي بندوباري و كشتار و …
نميگم ما خوبيم ولي ميگم خيلي بهتريم
منم پول ندارم ولي لااقل خدا دارم
توكلت علي الحي لا يموت…
ژانویه 28, 2008 روی 7:58 ق.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
درود
جالب بود و متفاوت!
با سپاس از اینکه به لابدان سرزدید. به روز هستم با عنوان جشن سده
ژانویه 28, 2008 روی 9:52 ق.ظ
آمیر
بود… قشنگ البته.
ژانویه 28, 2008 روی 10:07 ق.ظ
persgolf
محظوظ شديم
نوشته خودتان بود؟
ژانویه 28, 2008 روی 10:29 ق.ظ
نامهی یک کودک به دکتر احمدینژاد ( وبلاگ قهوه تلخ ) « پسر
[...] یک کودک به دکتر احمدینژاد ( وبلاگ قهوه تلخ 
لینک به منبع تذکر: منبع غیردگرباش [...]
ژانویه 28, 2008 روی 11:45 ق.ظ
A.C MILAN
سكوت.آرزو نكردن.خفه شدن.از بي همه چيزي مردن.بدون عشق و اميد.فكر مي كنم روزي بيايد كه حتي نتوانيم سخن بگوييم و بنويسيم.روزي كه:”دل هامان خونين است/غم هامان سنگين است”.اي كاش تمام مشكلات همين موز بود.اطرافيان جناب دكتر،از بس موز خورده اند كه اين طور خفه شده اند.اين همه سنگين شده اند(از هردو لحاظ!!!)
خوب بود.طنز تلخ جالبي بود،اگرچه از سبك “ژوله” خيلي تاثير گرفتي.خوش حال ميشم اگه بتونيم تبادل لينك داشته باشيم.آدرس وبلاگم اون بالا هست.
موفق باشيد.
ژانویه 29, 2008 روی 7:41 ب.ظ
شبستان
از اون متنهایی بود که من میلیونها سال حسرت میخورم که چرا نمیتونم همچین چیزی رو بنویسم. بهت تبریک میگم. کارت عالیه!
من:لطف داری شما
ژانویه 30, 2008 روی 10:39 ق.ظ
Pers3ux
حرفای irics (شماره32) رو تایید می کنم.
من واقعا تعجب می کنم که افرادی که اهل اینترنت و حتی وبلاگنویسی هستن اینطور فکر می کنن. البته من هم انتقاداتی به رییس جمهور دارم ولی این هیچ وقت باعث نمیشه که کلا ایشون رو نفی کنم.
خدا پدر و مادر شما رو بیامرزه باران که میشه روی مطلبت اسم “طنز” گذاشت و میشه گفت حالت “انتقادی” داره، این باعث میشه کمی قابل تامل باشه، اما خیلی از سایت ها و وبلاگ ها رو میری می بینی چه ناسزاها که به این آقا نگفتن و چه مطالب استهزاء آمیزی رو که تحت عنوان طنز سر هم نکردن
تا کی می خوایم برای اینکه وانمود کنیم آدم های روشن فکری هستیم یا خیلی حالیمونه هر حرف جدیدی که از هر کس شنیدیم بدون اندکی فکر بلافاصله سرمون رو به نشانه تایید بالا و پایین بدیم؟!
حالا می دونید چرا بچه هایی که بیشتر اهل مطالعه ی وبلاگ ها هستند و مثلا “مطالعه” بیشتر ی دارند بیشتر هم از این جور اظهارنظرها می کنند؟ من می دونم. براتون میگم: چون این آدم ها در اصل هیچ مطالعه ی مفیدی ندارن. تو اینترنت یا دنبال گپ زدن هستن یا مثلا تو وبلاگهای عشقولانه و چه می دونم گیم و وبلاگ های “بچه” هایی مثل خودشون می گردن. نمی دونم چرا همچین کسی که اطلاعات کافی در مورد “مشکلات جامعه” نداره باید به خودش اجازه بده همچین اظهار نظر های توهین آمیزی داشته باشه؟ و بعد هم ادعای دلسوزی برای جامعه رو داشته باشه!
“آزادی اندیشه” رو نمی گم قبول ندارم اما بعضی اندیشه ها کلا آزاد هستن (قصد توهین به شخص خاصی رو ندارم البته). کسی که در مورد مطلبی اطلاعات زیادی نداره چرا بی خود میاد برای اینکه خودی نشون بده یه سری صحبت بی سرو ته می کنه و به یه عده حرفای توهین آمیز میزنه. این آزادی اندیشه برای من اصلا قابل فهم نیست. به نظر من هیچ آدمی از جمله احمدی نژاد از اشتباه مبرا نیست. اما احمدی نژاد به نظر من بهترین آدم برای ریاست جمهوریه و انصافا کارش تا حالا خیلی خوب بوده به نظر من و خیلی های دیگه. حرف برا گفتن زیاده ولی جاش اینجا تو نظرات نیست…
تو حرفام کس خاصی رو مد نظر نداشتم پس ناراحت نشین. حقیقت مزش اینطوریه دیگه… موفق باشین
فوریه 20, 2008 روی 12:12 ب.ظ
انسان
شماره 39 عزیز این حرفا در باره آزاد اندیشی و فلان و بهمان نبود راجع به گرانی بود که اگز یک کم انصاف داشته باشیم کاملا میتوانیم بفهمیم که توی این 2 سال اخیر همه جیز تا دو حتی 3 برابر گران شده و از همه بیشتر هم فشار به طبقات پایین میاد آزاد اندیشی و آزادی مطبوعات و این ها که به درد حسرت های این بچه نمیخوره
مارس 12, 2008 روی 5:19 ق.ظ
سارا
من اصلا وقت ندارم كامنت بذارم
من الان به شدت در هيجان جمعه ام
اخه جمعه من مي خوام برم بدم
منظورم اينه كه راي بدم
چون محبوبم دستور داده جمعه همه بايد برن و بدن
مارس 23, 2008 روی 11:34 ق.ظ
آييتا
طنز شيرين و گزنده اي بود..هرچند به قول قديميا:
نرود ميخ آهنين در سنگ!!!
به منم سر بزن..
آوریل 12, 2008 روی 10:13 ق.ظ
ایران دوست
فقط مشکل اینه که دختر سوم ابتدایی که معلم دینی نداره!!!مگر که 15 سالکی به سن تکلیف رسید باشه!که در اون صورت دیگه کودک نیست!البته اگه پسر بود هنوز کودک بود!:)ولی اگه پسر بود که هر چقدم بچه بود بازم می زد داداش خواهرشو له می کرد!!!
ولی اگه ویرایش شه خیلی باحال بود!!!مخصوصا که یاد گرفتیم برای بچه های فلسطین تلاش کنیم!
من: دوست عزیز شما دبستان دینی نداشتین؟! چه جالب!
آوریل 21, 2008 روی 10:38 ق.ظ
آتوسا
I laughed a lot!
جولای 10, 2008 روی 9:38 ب.ظ
ناردونه
ایران دوست گفت معلم دینی نه درس دینی- بچه های دبستان یه معلم دارند برای همه ی درسها- یعنی دوره ما که اینطور بوده حالا انگار یه معلم قرآنی هم هست یا نمیدونم.
این توضیح رو دادم چون غلط گیر وردپرس هستم! نوشته هاتون اغلب جذاب ست و خوندنی و این ها