به نام خدا
اکنون دست به قلم میبرم و انشایی در مورد نوروز مینویسم.مادرم میگوید امسال سال موش است.مادر من میگوید موش سال مزخرفی است. او میگوید چون از موش میترسد اما من میدانم سال ازدواج او با پدرم موش بوده است. ما خانوادهی خوشبختی هستیم!این را پدرم میگوید.مادرم نگاهی به او میکند و پدرم سرخ میشود! مادرم میگوید روز اول که اومدی خاستگریم یادته؟! و پدرم میگوید مگه میشه بزرگترین اشتباه عمرم رو فراموش کنم؟! و من فکر میکنم در آستانهی سال نو چه عشقی در خانه ما رد و بدل میشود! و موش اسباب بازیم را سر سفره میگذارم و دعا میکنم. خوشحالم که امسال سال حیوانی نجس نیست ! ما در دینی خواندیم که خوک اساسا موجود نجسی است! اما پدرم میگفت آن آقاهایی که ریش بلند دارند و حوله حمام به سرشان گذاشتند خوک کثیفند! من گفتم خوک صورتی است و ریش ندارد و او گفت این حرف هارا جایی نزنی ها! او همیشه میگوید به کسی نگو ما در خانه چه کار میکنیم.مثلا ماهواره داریم یا این که بعضی وقتا از آن نوشابه های بد بد میخوریم!منم به هیچ کس نمیگویم!
نوروز امسال ما تور خانهگردی داشتیم.پدرم گفت این یک تور جدید است که امسال مد شده. اما وقتی مادر زحمتکشم گفت شمسی خانوم اینا رفتن شیراز، بابایم گفت آن ها خیلی لارژند. البته من یادم هست که بابایم ایکس ایکس لارژ است.یعنی شوهر شمسی خانوم خیلی چاق است؟! پدرم میگوید بنزین سهمیه بندی است و ما بنزین نداریم که جایی برویم.مادر میگوید مرد مگه ما اصلا ماشین داریم؟! و پدرم میگوید ماشین نداریم عوضش یه خونه خوب در حوالی لب خط اجاره کردیم! و مادرم باز هم او را نگاه میکند و او سرخ میشود. واقعا آن ها عاشق هم هستند!
روز اول عید ما به خانهی مادربزرگ میرویم! مادر به پدر میگوید شیرینی ببیریم و پدر میگوید قندشان بالا میرود!البته پدر برای مهمانها هم گفت شیرینی لازم نیست و قند مهمان ها بالا میرود و برای عید فقط خیار و سیب خریدیم. پدر گفت این یعنی یک عید سالم!و مادرم گفت شاید هم عید بیپول! پدرم گفت البته من چند میلیونی در بانک سوئیس دارم اما مواظب دندان ها و قند مهمانان هستم!و باز هم مامان نگاهش کرد!
مادربزرگ عزیزم به هر کدام از نوهها یک 50 تومانی عیدی داد! من ناراحت شدم اما مادرم گفت او پیر است و این چیزها را نمیفهمد. من گفتم خودم دیدم 20 هزار تومان داد تا ناخنهایش را مانیکور کند. مادرم گفت اشکال ندارد خودم یک عیدی خوب بهت میدم! و من شاد شدم اما موقع رفتن برای مادربزرگم زیان در آوردم! مادرم همیشه میگوید از وقتی پدر بزرگ رفته پیش خدامادر بزرگ ماهی 50هزار تومان درامد دارد و نباید از او توقع داشته باشی. البته من میدانم که پدرم هم ماهی 70 تومان درآمد دارد.اما پدر سارینا ماهی 700 هزار تومان در آمد دارد! من به سارینا گفتم پس چرا شما لب خط زندگی میکنین و به بالاشهر نمیروید؟! او گفت پدرش گفته هوای بالاشهر کثیف است. پدر او هم مثل پدر من مواظب سلامتی خودش و خانوادهاش است.
روز بعد به خانهی عمه مادرم رفتیم.مادرم از گنجه لباس پاتختیاش را درآورد و گفت این نو ترین لباسی است که دارم. و برای من یک لباس جدید خرید و گفت این هم عیدی تو.وقتی به سارینا گفتم،گفت سرت را کلاه گذاشتهاند.یه لباس قبل از عید باید برایت میخریدند ومن برای این که ضایع نشوم گفتم آن را که از پاساژ گلستان برایم خریده بودند ولی در تاکسی جاماند!
من تا به حال پاساژ گلستان نرفتم اما مادرم میگفت این عمهاش که تازه از آمریکا آمده در نزدیکی آن زندگی میکند.آن روز پدرم به قول مادرم ولخرجی کرد و با آژانس به خانه عمه مادرم رفتیم. من آنجا با نوهاش بازی کردم.او عروسک های عجیبی داشت. اسم یکی از آنها باربی بود.خیلی لاغر بود و خوشگل. من به نوهی عمه گفتم پدرم کارخانهی باربی سازی دارد! او هم گفت بابای منم با بیل گیتس رفیقه! منم گفتم بابای من خدمت با بیل گیتس بوده!و فکر کردم آیا بیل گیتس یک غذای چینی است؟! و بالاخره به خیر گذشت! در خانه آنها نوعی آجیل بود که شکل لوبیا بود اما درازش و زرد بود.وقتی به مادرم گفتم اینها چیست گفت بادوم هندی. و من فکر کردم در آمریکا آجیل هندی هم میفروشند!؟ پدرم گفت مگر تا به حال نخوردی بچه؟! و من گفنم نه! او سرخ و بنفش شد و مادرم گفت چرا خوردی اما یادت نیست و پدرم شروع کرد به غر زدن از آن آقاهای پشمالو که با کلاه حمام بیرون میروند.وقتی آنها شکلات تعارف میکردند من مشغول شمارش بودم.تقریبا 15 مدل شکلات روی میز بود. من از همهشان یک مشت برداشتم! و پدرم هی مرا چپ چپ نگاه کرد. به مادرم گفتم بابا عینکش را نیاورده؟! و نوه آنها گفت: من رژیم دارم و شکلات نمیخورم! من گفتم ما هم رژیم تخم مرغ داریم و هر شب نیمرو میخوریم.البته هفتهای چند بارنون و پنیر هم میخوریم که برای سلامتی مفید است! و او با تعجب مرا نگاه کرد!
در یکی از روزها سارینا با خانوادهاش به گردش رفته بودند و وقتی برگشت دل مرا آب کرد! منم 4 شوید موی ( این را مادرم میگوید اما من شویدی روی سر پدرم نمیبینم، احتمالا این هم از اثرات عشق است!) کندم تا مرا بیرون ببرد! مادرم هم با من همراه شد تا بالاخره توانستیم به سینما برویم! البته این سینما خیلی جالب بود و کف آن را با پفک و چیپس و پوست تخمه فرش کرده بودند! ما فیلم مجنون لیلی را دیدیم که محمدرضا گلزار در آن بازی میکرد.البته در وسطای فیلم از انتهای سالن صداهای عجیب و غریبی میامد.مادرم گفت بزرگ میشی میفهمی و بعد گفت فیلمت را نگاه کن!من به مادرم گفتم من میخواهم زن گلزار بشوم. او گفت خوبه، من میخواستم زن آلن دلون بشم که زن بابات شدم….البته اونم اومد خاستگاریم اما ردش کردم!آخه سیگاری بود! بعد من فکر کردم اگر زن گلزار شوم میتوانم از آن خانههای نوهی عمه بخرم و پز بدهم! من دیگر فیلم را نگاه نکردم و تا آخر در این فکر بودم که اگر من زن گلزار شوم چه میشود!
روز سیزدهم ما به گردش در دل طبیعت رفتیم.البته طبیعت باغچه و جوب جلوی خانهمان بود.پدرم گفت چرا هوا را آلوده کنیم و بنزین بسوزانیم و راه دور برویم؟! مادرم ساندویچ تخم مرغ درست کرد و خالهام هم که مجرد است آمد.من دیدم که او سبزه هارا گره میزند! پرسیدم مگه آزار داری؟! و او گفت این کار را میکند تا شوهر گیرش بیاید. من نفهمیدم چه ربطی دارد اما خاله ام گفت احتمالا جواب میدهد! من هم سبزهمان را برداشتم و کلش را گره زدم و امیدوار شدم که تا آخر 87 گلزار به خاستگاریم میآید!
نوروز امسال نوروزخوبی بود! چون ما سینما رفتیم و من کلی شکلات خوردم و حال سارینا را گرفتم!
این بود انشای من !
پایان








5 comments
Comments feed for this article
مارس 29, 2008 روی 10:22 ق.ظ
mohsen
مادر من گفته بود پست های طولانی دخترانه نخوان چون ممکن است چشمهایت چپکی شود و روی سرت پرنده پر بزند ولی من گوش نکردم.
مارس 29, 2008 روی 9:05 ق.ظ
websaz
اوووووووه. وقتی امیر حسین اشتباه میکننننننند . بازان جان نظر بالایی رو حذف کن اصلا اون قسمتو ندیدم.ممنون از لطفت
مارس 29, 2008 روی 7:38 ق.ظ
sabahlar
با حال بود! اما دل خوش سیری چند، پول خوشبختی نمی آره، اما خیلی از مشکلات را حل می کند.
نوروزتان پیروز. شنیدم اون آقا هم ممنوع التصویر شد!!
مارس 28, 2008 روی 8:59 ب.ظ
شبستان
با اون سبزه ها که گره زدی فکر کنم چمنزار بیاد خواستگاریت!
مارس 28, 2008 روی 3:41 ب.ظ
تراموا
این همه عشق و صفا دهن فیل رو هم سرویس میکنه، چه برسه به شما!