You are currently browsing the daily archive for آوریل 17th, 2008.


دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز – كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز – كه چه ؟

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام اينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو کنون چه فراموشيها

با من کنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار که خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

حمید مصدق

سیم اتصال به قهوه


حمایت می‌کنم

NO WAR
NO WAR

دیده می‌شویم

  • 28,205 بار

بشمر،یک

آوریل 2008
د س چ پ ج ش ی
« Mar   May »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

عکس واره قهوه

گلابتون



Road to paradise

More Photos

RSS قهوه خون

  • مشکلی هست! خوراک در دسترس نیست. دوباره تلاش کنید.

پست اکسپرس

  • فتح دروازه تمدن... هرهر 1 week ago
  • همانا چرت و پرت می‌نویسیم باشد که رستگار شویم 2 weeks ago
  • @aidda لاست؟ 3 weeks ago
  • آدم دو ساعت یه درس و می‌خونه بعد می‌فهمه اشتباه خونده.چه گلی باید به سرش بگیره؟ 3 weeks ago
  • شب خوش 3 weeks ago