كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
در من اين شعله عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام اينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو کنون چه فراموشيها
با من کنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
حمید مصدق






8 comments
Comments feed for this article
آوریل 17, 2008 روی 9:24 ب.ظ
Amir
بسی لذت بردیم
آوریل 18, 2008 روی 9:08 ق.ظ
آلفو
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند…
آوریل 18, 2008 روی 10:10 ق.ظ
سالومه شایگان
عجب عکسي.
آوریل 18, 2008 روی 2:21 ب.ظ
تراموا
دست دست دست دست دست!
آوریل 19, 2008 روی 6:06 ق.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
به به!
آوریل 19, 2008 روی 1:51 ب.ظ
کوچه باغ
با خواندن این شعر زیبا به به به گفتن افتادیم
آوریل 19, 2008 روی 8:30 ب.ظ
شبستان
گزیدهی عالی بود!
* نه ممنون. به اندازه کافی قبلا صرف شده!
آوریل 20, 2008 روی 10:59 ق.ظ
عمو هوشنگ
زیبا بود ……. و چه عکسی ….. لذت بردیم.