You are currently browsing the daily archive for ژوئن 30th, 2008.
” فیس و افاده نکن فرولاین الزه.داستان های زیادی می توانم از تو تعریف کنم.برای مثال،آن خواب به خصوص….که تاحالا سه بار آن را دیدی.از خجالت حتی برای دوستت برتا هم که گوشش از این حرف ها پر است،تعریف نکردی و آن واقعه ی امسال در گموندن،ساعت شش صبح در بالکن،فرولاین الزه ی اشراف زاده! آن دو جوان را که در قایق بودند، اصلا ندیدی که به تو خیره شده بودند؟! البته از دریا صورتم را دقیقا نمی توانستند تشخیص دهند.اما به خوبی متوجه شده بودند که من پیراهن خواب به تن دارم.و از این موضوع لذت بردم.آه، بیش از لذت، سرمست شدم.هر دو دستم را روی کپل هایم گذاشتم و وانمود کردم که نمی دانم کسی مرا تماشا می کند و قایق از همان نقطه ای که ایستاده بود،تکان نمی خورد.آره،من چنین موجودی هستم.هرزه!همه هم به این نکته پی می برند.پل هم این مسئله را درک میکند.طبیعی است.چون او پزشک زنان است.و آن افسر نیروی دریایی نیز به آن پی برده بود.آن نقاش هم همین طور.تنها فر ِد کودنمتوجه این قضیه نمی شود.برای همین هم مرا دوست دارد.و درست به همین خاطر حاضر نیستم جلوی او برهنه شوم.نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.برای آن که از آن لذت نمی برم.باید از خودم خجالت بکشم! “
+ فرولاین الزه-آرتور شنیتسلر







