You are currently browsing the daily archive for سپتامبر 30th, 2008.
امشب
ساعت از دوازده که بگذرد
وقتی 2 بار عقربه ها
به دنبال هم بدوند
من متولد میشوم
و پای کوچکم را
روی زمین میگذارم
زمین انسانهایی
که به خیالشان
مالک آنند!
با این خیال
که هر نوزاد
نشانه ای است از امید خدا به آدم!
و من هر سال در این روز
وقتی ساعت 2 میشود
برای خدا
چشمکی میزنم
و تا ماه
نه! تا خدا!
با بال های کوچکم
پرواز میکنم
و روی خدا را میبوسم
و به او میگویم
که تا ابد
هر سال، این روز
وقتی ساعت 2 شود
به دیدنش میروم
تا امید او
ناامید نشود!








