امشب

ساعت از دوازده که بگذرد

وقتی 2 بار عقربه ها

به دنبال هم بدوند

من متولد می‌شوم

و پای کوچکم را

روی زمین می‌گذارم

زمین انسان‌هایی

که به خیالشان

مالک آنند!

با این خیال

که هر نوزاد

نشانه ای است از امید خدا به آدم!

و من هر سال در این روز

وقتی ساعت 2 می‌شود

برای خدا

چشمکی می‌زنم

و تا ماه

نه! تا خدا!

با بال های کوچکم

پرواز می‌کنم

و روی خدا را می‌بوسم

و به او می‌گویم

که تا ابد

هر سال، این روز

وقتی ساعت 2 شود

به دیدنش می‌روم

تا امید او

ناامید نشود!