You are currently browsing the daily archive for اکتبر 31st, 2008.
گاهی اوقات زندگی تلخیش رو به یک نفر بارها و بارها نشون میده.و خدا نکنه که سرنوشت باهات رو دندهی لج بیفته.اون موقع اگه یکم بدشانسی هم چاشنیش بشه دیگه یه محشر کبری درست میشه.
دایی من،تو زلزلهی بم خونه و نامزدش رو از دست داد.از اون روز تاحالا تنها توی بم زندگی میکنه و این درحالی هست که بیماری عصبی هم داره.به هزار زور و بدبختی یه خونه جای خونهقبلی ساخت که تازگی بعد از 5 سال کامل شده.تو این چند سال چندین بار کانکسش رو دزد زده بود.و دیروز خونهای رو که وسایل نو توش چیده بود یه بار دیگه دزد زد و فقط یه تلویزیون براش موند!
دلم واقعا واسش میسوزه….. من حالا کاری به اقدامات دولت ندارم.ولی واقعا ما مردم بدی داریم.خیلی بد.وقتی زلزله شد خیلیها زن و بچهشون رو برداشتن و از روستاهای اطراف اومدن بم که یه چیزی بگیرن.موقعی که مردم زیر آوار بودن طلا و جواهر زنا رو از دستشون در میاوردن.اینم از وضع الانه.طرف میشناسه داییمو.میبینه وضعش چه جوریه.اما حتی یه ذره هم تو وجودش انسانیت نیست…..







