گاهی اوقات زندگی تلخیش رو به یک نفر بارها و بارها نشون میده.و خدا نکنه که سرنوشت باهات رو دندهی لج بیفته.اون موقع اگه یکم بدشانسی هم چاشنیش بشه دیگه یه محشر کبری درست میشه.
دایی من،تو زلزلهی بم خونه و نامزدش رو از دست داد.از اون روز تاحالا تنها توی بم زندگی میکنه و این درحالی هست که بیماری عصبی هم داره.به هزار زور و بدبختی یه خونه جای خونهقبلی ساخت که تازگی بعد از 5 سال کامل شده.تو این چند سال چندین بار کانکسش رو دزد زده بود.و دیروز خونهای رو که وسایل نو توش چیده بود یه بار دیگه دزد زد و فقط یه تلویزیون براش موند!
دلم واقعا واسش میسوزه….. من حالا کاری به اقدامات دولت ندارم.ولی واقعا ما مردم بدی داریم.خیلی بد.وقتی زلزله شد خیلیها زن و بچهشون رو برداشتن و از روستاهای اطراف اومدن بم که یه چیزی بگیرن.موقعی که مردم زیر آوار بودن طلا و جواهر زنا رو از دستشون در میاوردن.اینم از وضع الانه.طرف میشناسه داییمو.میبینه وضعش چه جوریه.اما حتی یه ذره هم تو وجودش انسانیت نیست…..








2 comments
Comments feed for this article
دسامبر 23, 2008 در 7:28 ب.ظ
پگاه
من براي دايت دعا ميكنم به دايت هم بگو براي من دعا كنه
نوامبر 1, 2008 در 3:30 ب.ظ
عسل 40چراغی
چشم به راهیِ آفتاب
که آينهخوانیِ رويا نمیشود.
اين شبنمِ قانع به يکی گلبرگِ تاکی مگر
اگر عمرِ سحرگاهیِ شبتاب را میدانست
اين همه از لغزشِ انعکاس
سرمستِ نور و نمازِ علف نبود.
دريغا شبنمِ دريانديدهی من
آسمان، برهنه
باد، خواب وُ
آدمی … تنهاست.