روحم گوشه پیدا کرده، شده چند ضلعی.مثلن اِن ضلعی منتظم.نه منتظم نیست،بدجوری بیشکله، یه طوری که تو ذوق آدم میزنه.بعد این گوشه های تیز میگیرن به درونم، خونریزی میکنه، خونُ بالا میارم،از بینیم میاد بیرون،از گوشام میپاشه بیرون.من حسش میکنم اما کسی نمیبینتش. نفسای عمیق میکشم، نگامُ میندازم رو فرش و اینطوری کسی نمیفهمه،کسی نمیبینه….
نمیدونم که چطوری اون گوشه ها رو صاف کنم،اصن خوبه صافش کنم یا نه.شایدم به مرور زمان صاف شه، اما دوسش ندارم،دوس ندارم زمان چیزی رو مثه جسارت یا امید رو ازم بگیره، اون چیزای تیز و اذیت کننده وجودمُ و بگیره.دوس ندارم یه آدم عادی بشم٬ این از همه بیشتر به وحشتم میندازه….
بایگانی ماهانه: اوت 2011
وقتی یه مدت طولانی تو وبلاگت چیزی نمینویسی، دوباره آپدیت کردن خیلی سخت میشه،وسواس میاد سراغت،که ای بابا الان فلان چیز که میخوام بنویسم ارزشش رو داره؟یا چرت و پرته؟ انگار دوس داری بعد این همه مدت یه چیز بنویسی که دیگران ُ دلسرد نکنه…آدم دچار خودسانسوری میشه. حالا منم اینطوری شدم،گاهی یه چیزی به ذهنم میرسه بیام بنویسم، بعد فکر میکنم خوب نیس، آخرش تو یه جمله توییتش میکنم.یا ازون بدتر گاهی تا بخوام بنویسمش اصلا یادم رفته که چی بود!نمیدونم باید برای این وضع دنبال مقصر بگردم؟ که مثلن توییتر مقصره، یا گودر، یا مثلن یکم بیربط تر کنکور….این روزا انگار یه قطره جوهرم که افتادم تو یه حوض آب،همین طوری دارم تو زندگیم محو میشم، کم رنگ و کم رنگ تر.یا مثه یه آفتاب پرست که رنگ محیط میشه، رنگ پسزمینه زندگیم شدم…