روحم گوشه پیدا کرده، شده چند ضلعی.مثلن اِن ضلعی منتظم.نه منتظم نیست،بدجوری بیشکله، یه طوری که تو ذوق آدم میزنه.بعد این گوشه های تیز میگیرن به درونم، خونریزی میکنه، خونُ بالا میارم،از بینیم میاد بیرون،از گوشام میپاشه بیرون.من حسش میکنم اما کسی نمیبینتش. نفسای عمیق میکشم، نگامُ میندازم رو فرش و اینطوری کسی نمیفهمه،کسی نمیبینه….
نمیدونم که چطوری اون گوشه ها رو صاف کنم،اصن خوبه صافش کنم یا نه.شایدم به مرور زمان صاف شه، اما دوسش ندارم،دوس ندارم زمان چیزی رو مثه جسارت یا امید رو ازم بگیره، اون چیزای تیز و اذیت کننده وجودمُ و بگیره.دوس ندارم یه آدم عادی بشم٬ این از همه بیشتر به وحشتم میندازه….
حس اینکه عادی شدی و تو هم مثل بقیه نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت شدی خیلی بده..درد داشتن اون گوشه ها ارزشش رو داره!
لزوماً یه آدم عادی نمیشه. شاید یه ریزه زمان که گذشت بدونی چه جوری باید با گوشههای تیزت کنار بیای. که اگه نمیشه صاف و صیقلی شن، راه کنار اومدن باهاشون رو یاد بگیری. که تیزیشون باعث نشه خون روی صورتت روون شه. شاید باید مدتی زمان داد…