من تهی ام.یه تهی ترسو.میدونم تهی اصن چیزی نیست که ترسو باشه.اما من هستم.تو زمینه زندگی محو شدم.مثه این تابلوهای تبلیغاتی کنار خیابون، که وقتی روش یه عالمه پوستر چسبونده باشن روش دیگه پوسترای قدیمی به چشم نمیان….من محو شدم روی یه تابلوی تبلیغاتی تو خیابون انقلاب…هر روز قدم زنون از اونجا رد میشی و منو نمیبینی.وقتی رد میشی طپش قلب میگیرم.فکر کن!فکر کن یه کاغذ چسبیده به دیوار طپش قلب بگیره!اما من میگیرم.زیرچشمی نگات میکنم و تو رد میشی.اما نمیبینی منو چون زیر اون همه پوستر محو شدم.محو شدم اما گم نشدم،مثه بقیه نشدم، همیشه میترسم ازین که مثل بقیه شم.اما تو نمیدونی،چون آدم وقتی محو بشه کسی برای دیدنش تلاش نمیکنه.چون دیدن چیزایی که محو نیستن عاقلانه تره شاید.
امروزم رد شدی، قلبم تند تند زد.چشمامو گردوندم.یه نفس عمیق کشیدم.تموم!
پ.ن: به شدت وسواس پیدا کردم تو نوشتن،انقد که دیگه سعی میکنم کلا ننویسم.
بعد از مدتها کلی خوشحال شدم که بالآخره دوباره یه پستی اینجا آپ شد؛ اما خب با خوندنش، دلم گرفت…
چرا ننویسی؟ این سعی کردن برای ننوشتن به نظر خودت کمکی میکنه بهت؟ یعنی اونجوری راحتتری؟ بنویس خب.
این وبلاگ رو دوست دارم. با اینکه زود به زود نوشتهای توش به روز نمیشه، اما حس خوبی بهش دارم. اینا رو هم گفتم که بعد از این مدت خواننده بودن پستات، نظر یکی از کسایی که به اینجا سر میزنه رو هم بدونی…
میترسم چیزی که مینویسم چرت و پرت باشه و کسی مثل تو که میاد اینجا رو میخونه خوشش نیاد و وقتش تلف بشه…واسه همینه که کلا زیاد چیزی نمینویسم.محمد مرسی که اینا رو گفتی، واقعا حس خوبی بهم داد.هیچ کس تاحالا چیزی در این مورد نگفته بود.