نفهمیدم کی ساعت 11 شد، نفهمیدم کی جمعه شد، کی هفته آخر این ترم شد؟!
بعضی روزا خوب نیستن، از روزای بدِ دیگه بدترن. اون روزا وقتی میخوای بخوابی دنبال یه بهونهای که بشه گفت امروز خیلی هم بد نبوده…الان من این حالُ دارم.هی آهنگایی که دوست دارم رو ریپیت میکنم،شاید بهم انرژی بدن و با حس مثبتی بخوابم، که صبح بتونم با حس خوب بیدار شم…اما نمیشه.اما هرچی فک میکنم زندگی همین کوفتیه که هست.هیچ آهنگ و فیلم و کتابی خوبش نمیکنه… جمعه ی لعنتی دلگیر.
البته فکر کنم همین رسیدن به آخر ترم و نزدیک شدن امتحانها بیدلیل نباشه برای رسیدن به همچین حسهایی. ولی خب واقعاً گاهی راهی جز همین کارایی که گفتی، وجود نداره. انگار که آدم فقط میخواد خودشو گول بزنه تا روزاش بگذره. و سعی کنه یه کمی، فقط یه کمی، رنگ بپاشه به روزش. تلاشی که شاید خیلی هم ازش سربلند بیرون نیاد حتی…
صبوری کن. روزای خوب زودی میرسن. آی نو