یه حس خوبی هست،یه حس خیلی خوب،وقتی یه جورایی ناامیدی و دلت از یه چیزی گرفته.بعد یهو با یه غریبه آشنا میشی.غریبه با این که هنوز نمیشناستت برات یه کاری میکنه،بهت کمک میکنه،امیدوارت میکنه دوباره.آدم باورش نمیشه،وقتی دوستات حتی گاهی فقط با حرف و قربون صدقهها میخوان تورو از سر خودشون باز کنن،یه همچین آدمی وجود داشته باشه…اما هستن همچین آدمایی،آدمایی که میخوان حسهای خوبشونو با بقیه شریک بشن.
مرسی ازین آدما…
بایگانی ماهانه: فوریه 2012
نوشتهٔ بعدی
بعضی شبا، فک میکنم من واقعا امروزُ زندگی کردم؟واقعا تمام عمرم رو زندگی کردم؟ یه حسی دارم که انگار مُردم،انگار همه چی مثه فیلم از جلو چشمم میگذره.منتظرم یکی از خواب بیدارم کنه ،ولی حتی دعواهای مامان بابا هم بیدارم نمیکنه.
فردا صبح بیدار میشم و باز یه روز رو زندگی میکنم که نمیدونم چیه،چرا هست اصن؟شب که میخوام بخوابم حس میکنم یه سال از صبح گذشته. نه این که الزاما بد گذشته ولی همین که گذشته انگار خیلیه….بعد فک میکنم هنوز قراره چند سال دیگه اینطوری زندگی کنم؟ یعنی هر روز زندگی قراره یه خواب باشه؟یه سری اتفاقا که میان و میرن؟ چیکار میکنم من این وسط …….
این روزا زیادی بهم میگن ناشکر، اما خدایا تو خودت میدونی من چی دارم میگم،هر کی ندونه و نفهمه،امیدم به اینه که تو میفهمی….
پ.ن: آسون نشو ای هم سفر،ویرون نشو ای دربه در، منو بگیر از همهمه، منو به خلوتت ببر … میچسبه ابی الان.