You are currently browsing باران's articles.
آدم تو ایران به جایی میرسه که حتی از یه ساعت داشتن آب و برق و تلفن و حقوق ماهیانه(!) در حد تیم ملی شاد میشه!
پ.ن: پدر ما بعد از 6 ماه حقوق گرفت!
اگر یه روزی، یه وقتی، یه موقعی تصمیم گرفتی تنها بری بیرون ….
“تو بیخود میکنی! چه معنی داره دختر تنها بره بیرون؟”
آره داشتم میگفتم.اگه رفتی و تو یه کوچه پس کوچه دوتا پسر از موتور پیاده شدن جلوت و گرفتن….
“واقعا که! حتما کرم از خودته!”
چی میگفتم؟ آها ! نکنه یه وقت بزنی بکشیش ها! چون اعدامت میکنن
یه وقت نزاری بهت دست بزنه ها، اون وقت یه عمری بی آبرو میشی
یه وقت خودتو نکشی ها! میگن از ترس بی آبرویی خودش و کشت
اگر یه وقتی یکی یه بلایی سرت اورد دیگه برنگرد خونه، اون وقت بابات میکشتت….
خلاصه اگه یه روزی، یه وقتی، یه موقعی این اتفاق افتاد
بدون زندگیت تموم شده!!!
“می خواستی تنها نری بیرون! پسر مردم و به گناه نندازی!”
اگر امشب واقعا شب آرزوها باشه و هر آرزویی بکنیم برآورده شه…
من آرزو میکنم
خدا به همه ی ما عقل سالم بده
و به پدرم 5 ماه حقوق عقب افتاده اش رو
آمین!
پ.ن: آدم های بزرگ ، آرزوهای بزرگ دارن

وقتی از تو
و از عشقت
حرف می زنم
ستاره ها به رقص در می آیند
و آسمان
در حسرت دیدن دریای چشمانت
تمام مدت می بارد….
پس تو کجایی؟! دنیا را سیل برد!
این نظریه توسط انیشتن مطرح شد.انیشتن معتقد بود الکتریسیته، مغناطیس و گرانش با هم رابطه ی مستقیم دارن و تفکیک ناپذیرند.ظاهرا اون و یه سری دیگه از دانشمندا در اواسط قرن بیستم دست به آزمایش این نظریه در نیروی دریایی آمریکا زدن.اونا میخواستن یک کشتی رو ناپدید کنن. درسته که این نظریه روی این 3 مشخصه کار میکنه، اما علاوه بر این سه شاخه گفته میشه زمان، نور و فضا هم سه مبحث دیگه ی این نظریه هستند.و این باعث شد دانشمندان دیگر این نظریه رو مسخره کنن و اون رو نظریه همه چیز بنامند.
اون طور که گفته میشه یه میدان مغناطیسی به طول 100 متر ایجاد میشه و برق مورد نیاز هم از دو کشتی دیگر تامین میشد.این آزمایش موفقیت آمیز بود و اون ها تونستن کشتی رو غیب کنن. و البته باید گفت که اونا از پادگرانش هم استفاده کردند.
بر اثر این واقعه، نیمی از خدمه که داخل میدان نیرو قرار داشتند دچار جنون مطلق شدند. بعضی از خدمه ی کشتی دیوونه شدند، بدنشان در بدنه ی فولادی کشتی نفوذ کرد و سپس مشتعل شدند، بعضی از خدمه از کشتی به بیرون پریدند ولی هیچگاه به آب نرسیدند! اما اثرات مخرب و جانی آن، بعد از آزمایش هم ادامه داشت و تعدادی از ملوانان در پیش چشم خانواده و دوستان خود ناپدید شدند و دیگر اثری از آنان پیدا نشد. دیگران ظاهرا درست پس از انجام آزمایش سالم بودند. اما به مرور، اتفاقات عجیبی برایشان رخ داد. آنان گاهی در جا خشک و منجمد میشدند، چون هنوز تاثیر میدان نیرو بر بدنشان باقی بود. بعد، همین آدمهای منجمد نیز محو و ناپدید میشدند.
بازماندگان این حادثه اظهار داشتند که این میدان مغناطیسی دریچه ای از فضا-زمان را شکافته و در این جاده سفینه های بیگانه که در حال رفت و آمد بودند دیده شدند.
البته گفته میشه وقتی این کشتی محو شد در سواحل بندر نور فولک واقع در 600km فیلادلفیا ظاهر شد! عده ای کشتی رو به وضوح در آن محل مشاهده کردند، ولی چند ثانیه بعد غیب شد و به لنگرگاه فیلادلفیا باز گشت.
” فیس و افاده نکن فرولاین الزه.داستان های زیادی می توانم از تو تعریف کنم.برای مثال،آن خواب به خصوص….که تاحالا سه بار آن را دیدی.از خجالت حتی برای دوستت برتا هم که گوشش از این حرف ها پر است،تعریف نکردی و آن واقعه ی امسال در گموندن،ساعت شش صبح در بالکن،فرولاین الزه ی اشراف زاده! آن دو جوان را که در قایق بودند، اصلا ندیدی که به تو خیره شده بودند؟! البته از دریا صورتم را دقیقا نمی توانستند تشخیص دهند.اما به خوبی متوجه شده بودند که من پیراهن خواب به تن دارم.و از این موضوع لذت بردم.آه، بیش از لذت، سرمست شدم.هر دو دستم را روی کپل هایم گذاشتم و وانمود کردم که نمی دانم کسی مرا تماشا می کند و قایق از همان نقطه ای که ایستاده بود،تکان نمی خورد.آره،من چنین موجودی هستم.هرزه!همه هم به این نکته پی می برند.پل هم این مسئله را درک میکند.طبیعی است.چون او پزشک زنان است.و آن افسر نیروی دریایی نیز به آن پی برده بود.آن نقاش هم همین طور.تنها فر ِد کودنمتوجه این قضیه نمی شود.برای همین هم مرا دوست دارد.و درست به همین خاطر حاضر نیستم جلوی او برهنه شوم.نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.برای آن که از آن لذت نمی برم.باید از خودم خجالت بکشم! “
+ فرولاین الزه-آرتور شنیتسلر
تنها رعایت دو مسئله در زندگی زناشویی می تواند همسرتان را خرسند نگه دارد; اول این که طوری وانمود کنید که او قدرت تصمیم گیری در هر مساله ای را دارد و دوم این که واقعا بگذارید تنها او تصمیم گیری بکند.
(لیندن جانسن)
- اون پسرا رو نیگا
+ کدوما؟
- همونا که یکیشون دستش تو دماغشه یکیشون تو خشتکش!
به اندازه ی تمامی قطرات خونی که از تو تغذیه کردم، دوستت دارم…
_____________________________________________________
داشتم این ور اون ور در مورد روز مادر سرچ میکردم که به آموزش ساختن یه کارت تبریک برای روز مادر رسیدم! چیزه آسون و ساده ای هست اما جالبه! یادمه همیشه بچه که بودم برای مناسبت ها کارت تبریک درست میکرم.این هم ترجمه و عکس های این آموزش:
مواد لازم:
1- 3 تا برگه A4 که ترجیحا هر کدوم یه رنگ باشن
2- چسب کاغذ
3- چیزای تزئینی: ملیله، پولک، خورده کاغذ رنگی،خورده مدادتراش و هرچیزی که دوست دارین…
دستور عمل:
1- از این الگوها روی برگه آ 4 پرینت بگیرید.البته احتیاج به دوتا پرینت از الگوی اول هست.یعنی از این قالب روی 2 برگه A4 با رنگ های مختلف پرینت بگیرید.(برای پرینت گرفتن روی عکس کلیک کنید تا سایز بزرگ اون رو ببینید)
2- الگو ها رو از روی خطی که در الگو هست با دقت ببرید. دقت کنید دو خطی که درون هرکدوم از نصفه قلب ها هم هست برش بدین.
3- دو تا از اون قسمت های قلب رو در دو رنگ متفاوت بردارین! حالا اون ها رو به هم ببافین! یعنی از جایی که قبلا اون 2 خط رو به هم برش دادین !

4- دو قلبی رو که قبلا به وسیله ی بافتن درست کردین روی اون دو قلب که به هم وصل هستند بچسبونین.دقت کنید اون ها رو از طرفی بچسبونین که خطوط مشکی پیدا نباشند.

5- دیگه بقیه چیز ها به سلیقه خودتون بستگی داره.این که چند تا قلب بچسبونین و این که با چه چیزی تزئینش کنین!

موفق باشید!
حدیثه ی عزیزم من رو به بازی وبلاگی جدید دعوت کرد.خب منم باید بگم چی دوست دارم چی ندارم دیگه؟! البته در نوشتن اینا ترتیب خاصی قائل نشدم و میتونه جاهاشون عوض هم بشه!
اولا که پرسپولیس رو دوست دارم! در حد تیم ملی! 
بعدش کلا فوتبال و رئال مادرید و تیم ملی فرانسه رو دوست دارم!
بعدن ترش کامپیوترم و اینترنت رو دوست دارم 
البته عاشق روباتیک و برنامه نویسی ام
میمیرم واسه شعر ! از مولانا و حافظ تا شاملو و …. ![]()
مامان بابام رو خیلی دوست دارم 
قرمز ! به شدت عاشق قرمزم!
عنکبوت! بت من! جادوگرا و این چیزا رو دوست دارم!

فرندفید و وبلاگستان و کلا وب 2 رو دوست دارم
عاشق آدمای مرموز و متواضع ام و آدمایی که دیگران رو درک میکنن!
چندشی ها:
آدم مغرور و متکبر! آدمی که میخواد بگه از همه چی سر در میاره و میخواد بگه باهوشه 
کسی که منو بچه فرض کنه
سپاهان و سپاهانی ها
ناظمام! از اول دبستان تا حالا! 
عنکبوت! البته از لمس کردنش بدم میاد! و همین طور زنبور و سوسک
کلم پلو و خورشت بامیه
آرایش غلیظ ! از اینا که یه متر سایه میزنن
آدم سیریش
خواننده های لس آنجلسی! و رپ!
و نهایتا سیگار و دود و این آت و آشغال ها! 
پ.ن: بازگشت غرور آفرین خودم به جامعه ی وبلاگستان فارسی را تبریک و تهنیت عرض می نمایم!
پ.ن2: سر و شکل بلاگ رو عوض کردم به زوری چیزهای دیگه ای رو هم تغییر میدم! البته فعلا هم 4 روز نیستم میرم سفر!
یادم هست روزهای اولی که فوتبال میدیدم و تازه طرفدار پرسپولیس شده بودم، پرسپولیس رده ای بیشتر از نهم نداشت.روزایی که معدنچی دروازه ی خالی رو هم گل نمیکرد.پارسال وقتی دنیزلی به پرسپولیس آمد، خیلی فکر کردند او بهترین مربی برای پرسپولیس است…اما دنیزلی هم رده ای بهتر از سومی برای پرسپولیس کسب نکرد. تا این که تابستان 86 تو آمدی.تویی که خیلی ها حتی اسمت را هم نشنیده بودند.اما در صدایت، نگاهت و حرف هایت نوعی سادگی و صداقت بود. همان روز اول با خود فکر کردم امسال به دسته یک می رویم! اما تو ثابت کردی همیشه پاکی و صداقت باعث موفقیت میشه.یادمه که به پرسپولیسی که تا پارسال مثله موش بود لقب شیر دادی! و قول دادی طوفان سرخ را قهرمان کنی.طوفانی که به فوت تبدیل شده بود.
وقتی هفته ی ششم، شیث سر ناسازگاری با تو برداشت، تو تحمل کردی، هر چند بعدا گفتی باید همان هفته اخراجش میکردی.اما در آن موقعیت که همه میخواستن زیراب تورا بزنند این بهترین کار بود، تیم به قول خودت دو جبهه بود و با تو بد کردند، خیلی بد. شاید ایرانی ها آن قدر هم که می گویند مهمان نواز نیستند.این جا همه عادت دارند نتوانند موفقیت و محبوبیت کسی را ببینند! اما تو به کسی اعتنا نکردی. نیکبخت را با این که اذیت میکرد تحسین کردی و از او به عنوان بهترین بازیکن تیمت یاد کردی.صبر کردی و امید داشتی، خوشحال بودی و این مهم بود.هرچند روی نیمکت تیمت تنها بودی.مثل پله شادی میکردی و ما هم شاد میشدیم ، با تو! هرگز نگفتیم حیا کن رها کن! اگر قهرمان نمی شدی هم همین طور بود، چون ما و فوتبال ما چیزهای دیگری از تو یاد گرفتیم.چیزهای خیلی مهم!
اگر با این که هنوز یک سال هم نشده که به ایران آمدی، بیش از 30 میلیون هوادار داری و امروز ما از رفتنت غمگین میشویم و برایت مینویسیم، به خاطر روح بزرگ و قلب وسیعت است، قلب شیر!!
خداحافظ خاطره ی خوش لیگ هفتم، مرد رویایی قرمزهای پایتخت! خدا به همراهت.پرسپولیس همیشه خانه ی توست و هوادارانش تا ابد به یاد تو!

امروز، بهترین روز من و مسلما همه ی پرسپولیسی ها بود.پرسپولیس امسال، مطمئنا بهترین پرسپولیس سال های اخیر بود.تیمی با وجود حبیب کاشانی ساده، که حتی نمیتونه جواب صحبت های طعنه آمیز انصاری فرد رو بده،افشین قطبی ای که امروز همه میدونن با شخصیت ترین مربی ایرانه و بازیکنایی که گرچه به اندازه خودشون حاشیه ساختن و مربی رو اذیت کردن، اما به هر حال اونا هم سهم خودشون رو دارن!

خیلی روزها بود که من فکر میکردم قهرمانی از دست پرسپولیس رفت، خیلی روزها بود که فکر میکردم این همه اختلاف رو چه جوری جبران میشه کرد؟! ولی امروز فهمیدم، قطبی هیچ حرفی رو الکی نزده بود و با وجود همه ی اختلافات،شایعات و مشکلات تونست تیم رو قهرمان کنه.انگار راسته که میگن هرچی رو که تلقین کنی و شب و روز بهش فکر کنی بهش میرسی!به قول معلم ریاضیمون هر چقدر انرژی صرف کنی همون قدر انرژی پس میگیری.بعید میدونم اون موقع که افشین ایران رو ترک میکرد، فکرش رو هم میکرد 30 سال بعد در حالی که بزرگ شده و زن و بچه داره، درس خونده و یه عالمه تجربه داره و پیش آدمای بزرگ دنیا کار کرده، برگرده به مملکتش و این جا انقدر طرفدار پیدا کنه و بتونه یه تیم رو قهرمان کنه!!

به هر حال انقدر اتفاقات این لیگ عجیب و غریب بود که من هنوز نتونستم هضمش کنم و فقط ازش خوشحالم.از این که بالاخره تیم محبوبم رو موفق میبینم! این روز تاریخی تا ابد تو ذهنم میمونه.
تبریک به همه!
منبع عکس ها:یکی فارس و دیگری مهر
اگر از نمایشگاه کتاب امسال بپرسید که امروز توییتریون در آن به سر میبرند، چیز زیادی دست گیرتان نمیشود.جز گرانی کتاب ها! که هر سال بد و بدتر می شود.خدا رو شکر امسال هم مثل سال های قبل قیمت یک کتاب با قیمت یک کیلو و نیم برنج برابری میکند! انگار کتاب با برنج رابطه ی مستقیم دارد.راستی به عرضتان برسانم که قید کتاب های درسی من جمله گاج و قلمچی را بزنید.
امسال بازار کتاب راکد بود و کتاب های جالبی به چشم نمیخورد.با این پست مهرنوش محتشمی به شدت موافقم.اما خب امسال نظم بیشتری در نمایشگاه حاکم بود.این تنها خوبی نمایشگاه امسال بود.
راستش امسال به علت گرانی کتاب،زیاد چیزی نخریدم!این ها چند کتابی اند که خریدم:
بادبادک باز: نوشته خالد حسینی-نشر نیلوفر

عطر پنهان در باد:داستان های زنان درباره ی زنان!-اسد الله امرایی

ها کردن: پیمان هوشمندزاده

نشان نخست بلاهت: حسین یعقوبی

گریز به تاریکی: آرتور شنيتسلر-نشر ماهی
عکسش رو پیدا نکردم!
و مقادیری کتاب درسی و دیگر هیچ.به خانوما پیشنهاد میکنم کتاب دوم رو بخرن!
پ.ن: نیستم! تا آخر خرداد نیستم!یعنی نت هستم ولی این جا نیستم!سعی میکنم با تغییر و تحول بیام!

لالالالالالایی لالالالایی لالالالایی
خرناس نکش خوابیده بیشه
حرف نزن بچه بیدار میشه
مهتاب لالا قصاب لالا
اون ورتر کرم شب تاب لالا
لالالالایی لالالایی لالالالایی
تاب تابه خمیر شیشه پر پنیر
دست کی بالا؟ قورباغه لالا
دست کی بالا؟ تا صبح فردا
لالالالایی لالالالایی لالالالایی
پ.ن: این لالایی را داریوش کاردان با صدای گرگ به طرز در حد تیم ملی خنده داری اجرا میکند! که البته طی آن صدای گریه جملاتی مثل “بخواب پدرمو در اوردی” هم شنیده می شود!
پ.ن 2: در پست بعدی از نمایشگاه کتاب که امروز به گردش در آن پرداختیم می نویسم.گفته که گفته باشم
یه مشت خزعبل میگی.به بچه های همسن من میگی مغزتون رو شستشو دادن. د ِ آخه زنیکه! خیال کردی من و مای به قول خودت بچه خریم؟ آخه هر الاغی که میتونه بفهمه تو نون شب 4 تا بچه یتیم رو از کجا در میاری! مغز ما رو شستشو دادن؟! یا تو؟ گرچه فکر نمیکنم مغزی داشته باشی. میای سر کلاس از معین بد میگی.نه!؟ واقعا نه ! چی فکر کردی؟ خیال کردی دیدگاه ما نسبت به محمود جون عوض شد؟! کاری ندارم معین یا هر کس دیگه ای کیه و چیه.مهم اینه که تو تا اینا رو نگی نون شبت در نمیاد. خیلی افتخار می کنی که پسرت تا 2 نصفه شب واسه حزب ……! استغفر الله. د ِ نزار دهنم باز شه. خود تو. چقدر سر ما منت میزاری که زن شهیدی؟! بعد میگی ما با خدا معامله کردیم! آخه من نمیدونم یکی که 10 سال بعد جنگ میمیره اسمش شهیده؟! چون در حال خدمت بوده؟! این طوری که عمله ای هم که از بالای ساختمون بیفته شهیده! ولمون کن تورو خدا.گوشمون از این حرفا پره. بگو کی این بدبختیا تموم میشه؟ بگو کی ما هم مثل تو پولدار میشیم؟
گرچه بعضی از دوستای منم با تو هم عقیده ان.به هر حال نمیشه از این نون دونی دست بکشن.خدا وکیلیش! یا گوشت و نون نمیخری، یا این مه مغز تورو شست و شو دادن….
پدر: بدو برو مسواک بزن دخترکم
دختربچه: بابا،واسه چی باید مسواک بزنم؟!
پدر: چون تو دختری.دخترا باید خوشگل باشن.اگه دندوناتو مسواک نزنی سیامک دیگه نمیاد باهات بازی کنه ها!
……..
پای نوشته: پست قبلی تقدیم به یه دوست بود و مخصوص شخص خودم نبود!
فکر میکنی بقیه احمقن.خودت رو میزنی به اون راه.تریپ دپ بر میداری.هی راه میفتی این ور و اون ور واسه همه قصه ات رو تعریف میکنی.شاید که دله کسی بسوزه.منه دیوونه فکر میکنم تو فقط یه عقده ایی بیچاره ای که میخوای بگی منم آره….!راستش هر وقت نگاهت میکردم لجم میگرفت.از این که مثل بچه کلاس اولیا، خودتو لوس میکنی و معرکه میگیری. خودتم میدونی من از کسایی که تریپ دپ برمیدارن بدم میاد.میدونی از این که جلوی همه عالم و آدم بگی چه مرگته بدم میاد.اولش فکر میکردم تو کمک احتیاج داری.اولش فکر میکردم باید کمکت کنم.ازش پرسیدم چی کارت کنم.گفت حتما کمکت کنم.ولی من بهش گفته بودم که تا خودت نخوای نمیشه.ولی اون بهم گفت مغرور؟! گفت تو قط به فکر خودتی!البته حقم داشت.شاید من براش بد تعریف کردم.البته که من همیشه تو تعریف کردن ماجرا ضعف داشتم.حالا مهم نیست.نبود و نیست تا این که امروز معنی کاراتو فهمیدم.وقتی گچ قرمز و برداشتی و رو تخته نوشتی:
هی بچه ها من دنبال یه دوست خوب میگردم!
معلم پرسید کی اینو نوشته و بچه ها تورو معرفی کردن.شاید تو فکر کردی با گریه و زاری و این ور اون ور کشیدن خودت میتونی رفیق پیدا کنی.دلم میخواد بهت بگم آدم خراب رفیق دیگه فقط تو قصه ها پیدا میشه.دلم میخواد بهت بگم اون تصوری که تو از یه دوست داری فقط مال اون رمانایی هست که خوندی. رفیق این روزا فقط یه کلمه است.یه واژه که گذاشتیم واسه دل خوشکنک!
به هرحال اگه بر فرض محالم وجود داشته باشه، این راهش نیست.نه…اما انگار تو نمی خوای بزگ شی…!
پ.ن: دوست ندارم کامنتا رو ببندم.وگرنه حتما این کارو میکردم……
Life changes through events
And the choices that we make
Each person touches another
All of this seems to seal our fate
زندگي در خلال لحظه ها در حال تغيير هست
و موقعيت هايي که ما به وجود مياريم
که يه نفر ديگري رو ملاقات کنه
همه اين ها به نظر مياد که سرنوشت ماهارو رقم ميزنه
و کارمون رو ميسازه

So is it any wonder
How seemingly
Inconsequential events
Can make an impact in the way we live
Defining how our lives are spent
پس آيا عجيبه که چه جوري در ظاهر يه سري حوادث بي ربط ميتونن
باعث برخوردهايي تو زندگي ما بشن و تعيين کنن
که زندگي ما چه جوري سپري بشه
![]()
The realization of thinking back
Of all the things
That gave our life more meaning
درک و فکر به گذشته و تمام چيزهايي که معني به زندگي ما داده اند
![]()
From all the steps we took
Hopefully
We find no regrets
When we stop and take a look
از تمام اون پله هايي رو که با اميد به آينده طي کرده ايم
ما ميفهميم که متاسف و شرمنده نيستيم وقتي ميايستيم و يه نگاهي
به گذشته مي ندازيم
![]()
Life’s journey is like tree branches
Each one has a different path
سفر زندگي مث شاخه هاي درخت ميمونه
هر کدوم از اونا به سويي ميرن
![]()
The ones we choose to follow
Does not always seem defined
We never know until we pass
Just what it is that we will find
و اون راهي که ما براي طي کردن انتخاب ميکنيم
هميشه آخرش معلوم و معين نيست
ما هيچوقت نخواهيم فهميد مگر اين که اونو طي کنيم
و ببينيم چه اتفاقاتي در انتظارمونه
|
|
![]()
If we chose a different branch
Life may not have been the same
و اگه ما يه راه و شاخه ديگه رو انتخاب ميکرديم
شايد نتيجه و زندگيمون اين نبود که الان هست
![]()
We accept the choice
that we made
And journey down the lane
ما قبول داريم که اين راه رو خودمون انتخاب کرديم و سفرمون
رو خودمون رقم زده ايم
![]()
I have realized that
The good life is inspired by love and guided by knowledge.
من فهميده ام که
يه زندگي خوب با عشق روح ميگيره و با معلومات وعلم
راهنمايي ميشه
![]()
and In three words I can sum up everything I’ve learned about life: it goes on.
و در سه کلمه من ميتونم همه چيزي که از زندگي آموخته ام
جمع بندي کنم…….
ايــــن نيـــــز بــگذرد

كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
در من اين شعله عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام اينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو کنون چه فراموشيها
با من کنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
حمید مصدق
رادان آسوده بخواب* که زارعی بیدار است!
* با کسی و چگونه اش به ما مربوط نیست!
از طرف مریم به بازی آرزوهای محال دعوت شدم.این هم آرزوهای محال من
1- همیشه صلح وجود داشته باشه.
2- همه سلامت باشن.
3- حسودی و غرور وجود نداشته باشه.
4- تضاد طبقاتی معنایی نداشته باشه.
5- ایران همون طور باشه که من دوست دارم.
6- از اول ولیعصر تا خود تجریش رو پیاده برم.
7- به همه آرزوهام می رسیدم!
پ.ن:رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم، بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم!
قهوه نیوز:به گزارش خبرگزاری قهوه اتوبوس حامل 20 نفر اهالی وردپرس که از سفر نوروزی به سمت پرس آباد حرکت می کردند در مسیر خود با یک دستگاه اتوبوس حامل 15 نفر از اهالی بلاگر تصادف کرد.در این تصادف تمامی اهالی وردپرس از جمله دکتر مزیدی، یک فتحی، سالومه شایگان و شیخ الشیوخ و کمال و … جان سالم به در بردند!این در حالی بود که اتوبوس به انتهای دره سقوط کرده و بعد از آن داخل آب افتاده بود!در این حادثه موی سر و بعضی از جوارح دیگر اهالی بلاگر ریخت.خوشبختانه این حادثه فقط خسارت مالی داشت.برخی از منابع غیر موثض ازعان داشتند این تصادف عمدی بوده و اهالی بلاگر قصد جان وردپرسی هارا کرده بودند.به هر حال تا این لحظه هیچ گروهی مسئولیت این حادثه را برعهده نگرفته است.

1. Chewing on gum while cutting onions can help a person from stop producing tears. Try it next time you chop onions.
جويدن آدامس وقتي داري پياز خورد ميکني باعث ميشه…اشکت در نياد…دفعه ديگه امتحان کن

2. Until babies are six months old, they can breathe and swallow at the same time. plz be careful for my life’s sake.
بچه کوچولو ها تا شيش ماهگي در حين نفس کشيدن مي تونن يه چيزي رو هم ببلعند…جان من مواظب باش

3. Offered a new pen to write with, 97% of all people will write their own name.
hey guys if you dont know a girl’s name …try this way….
نود و هفت درصد از مردم وقتي يه خودکار بهشون ميدي اولين چيزي که مينويسن اسمشونه..
قابل توجه اقايون اگه ميخوان اسم يه خانومو بدونن يه خودکار بدن دستش با يه کاغذ

4. Male mosquitoes are vegetarians. Only females bite.
پشه هاي نر گياهخوارن..فقط ماده ها نيش ميزنن

5. The average person’s field of vision encompasses a 200-degree wide angle.
متوسط ميدان ديد يک انسان در بر گيرنده زاويه اي 200 درجه از محيط مي باشد

6. To find out if a watermelon is ripe, knock it, and if it sounds hollow then it is ripe.
اگه ميخواين بدونين که يه هندوونه رسيده هست يا نه…يه ضربه کوچولو بزنين بهش ..اگه صداي پوک بودن داد يعني رسيده
7. Canadians can send letters with personalized postage stamps showing their own photos on each stamp.
مردم کانادا نامه هاشونو با تمبر هاي شخصي و اختصاصي که عکس خودشون روشه پست ميکنن

8. Babies’ eyes do not produce tears until the baby is approximately six to eight weeks old.
چشم بچه کوچولو ها از بدو تولد تا هفته ششم الي هشتم اشک توليد نميکنه

9- plants watered with warm water grow larger and more quickly than plans watered with cold water.
گياهاني که با آب گرم آبياري ميشوند سريعتر و بيشتر از گياهاني که با آب سرد آبياري ميشوند رشد ميکنند

10. Wearing headphones for just an hour will increase the bacteria in your ear by 700 times.
استفاده از هدفون به مدت تنها يک ساعت باعث رشد باکتري در گوش شما به ميزان 700 برابر قبل ميشود

11. Grapes explode when you put them in the microwave.
اگه انگور رو تو مايکروويو بزارين دونه هاش مي ترکه

12. Those stars and colours you see when you rub your eyes are called phosphenes.
نام ستاره و اشکال و رنگ هايي که وقتي چشمانتون رو ميماليد ..جلوي چشمتون ظاهر ميشن phosphenes هست

13. Our eyes are always the same size from birth, but our nose and ears never stop growing.
اندازه چشمان ما از بدو تولدديگر رشد نمي کند ولي بيني و گوش هايمان هميشه در حال رشد کردن است

14. Everyone’s tongue print is different, like fingerprints.
مدل و اشکال روي زبان هر شخص مانند اثر انگشت با بقيه آدم ها متفاوت است

15. Contrary to popular belief, a swallowed chewing gum doesn’t stay in the gut. It will pass through the system
and be excreted.
برعکس باور عمومي مبني بر باقيماندن آدامس بلعيده شده در رود ه ها … آدامس از بدن دفع ميشود

16. At 40 Centigrade a person loses about 14.4 calories per hour by breathing.
در دماي 40 درجه سانتي گراد ..بدن در زمان تنفس ساعتي 14.4 کالري مصرف مي کند

17. There is a hotel in Sweden built entirely out of ice; it is rebuilt every year.
هتلي در سوئد وجود دارد که کاملا با يخ ساخته شده و هر سال تجديد بنا ميشود
18. Cats, camels and giraffes are the only animals in the world that walk right foot, right foot, left foot, left foot, rather than right foot, left foot.
گربه . شتر و زرافه ها تنها حيواناتي هستند که ريتم راه رفتن آن ها بر پايه دو بار پاي راست..سپس دو بار پاي چپ است.به جاي اين که يه بار پاي راست و يک بار پاي چپ باشند

19. Onions help reduce cholesterol if eaten after a fatty meal.
پياز حتي اگر پس از يک غذاي پر چربي خورده شود..باعث کاهش کلسترول خون ميشود

20. The sound you hear when you crack your knuckles is actually the sound of nitrogen gas bubbles bursting.
صدايي که شما در هنگام (رفع خستگي از انگشتانتون)از بند انگشتاتون ميشنويد..صداي ترکيدن حباب هاي گاز نيتروژن موجود در بند انگشتاتون است
به نام خدا
اکنون دست به قلم میبرم و انشایی در مورد نوروز مینویسم.مادرم میگوید امسال سال موش است.مادر من میگوید موش سال مزخرفی است. او میگوید چون از موش میترسد اما من میدانم سال ازدواج او با پدرم موش بوده است. ما خانوادهی خوشبختی هستیم!این را پدرم میگوید.مادرم نگاهی به او میکند و پدرم سرخ میشود! مادرم میگوید روز اول که اومدی خاستگریم یادته؟! و پدرم میگوید مگه میشه بزرگترین اشتباه عمرم رو فراموش کنم؟! و من فکر میکنم در آستانهی سال نو چه عشقی در خانه ما رد و بدل میشود! و موش اسباب بازیم را سر سفره میگذارم و دعا میکنم. خوشحالم که امسال سال حیوانی نجس نیست ! ما در دینی خواندیم که خوک اساسا موجود نجسی است! اما پدرم میگفت آن آقاهایی که ریش بلند دارند و حوله حمام به سرشان گذاشتند خوک کثیفند! من گفتم خوک صورتی است و ریش ندارد و او گفت این حرف هارا جایی نزنی ها! او همیشه میگوید به کسی نگو ما در خانه چه کار میکنیم.مثلا ماهواره داریم یا این که بعضی وقتا از آن نوشابه های بد بد میخوریم!منم به هیچ کس نمیگویم!
نوروز امسال ما تور خانهگردی داشتیم.پدرم گفت این یک تور جدید است که امسال مد شده. اما وقتی مادر زحمتکشم گفت شمسی خانوم اینا رفتن شیراز، بابایم گفت آن ها خیلی لارژند. البته من یادم هست که بابایم ایکس ایکس لارژ است.یعنی شوهر شمسی خانوم خیلی چاق است؟! پدرم میگوید بنزین سهمیه بندی است و ما بنزین نداریم که جایی برویم.مادر میگوید مرد مگه ما اصلا ماشین داریم؟! و پدرم میگوید ماشین نداریم عوضش یه خونه خوب در حوالی لب خط اجاره کردیم! و مادرم باز هم او را نگاه میکند و او سرخ میشود. واقعا آن ها عاشق هم هستند!
روز اول عید ما به خانهی مادربزرگ میرویم! مادر به پدر میگوید شیرینی ببیریم و پدر میگوید قندشان بالا میرود!البته پدر برای مهمانها هم گفت شیرینی لازم نیست و قند مهمان ها بالا میرود و برای عید فقط خیار و سیب خریدیم. پدر گفت این یعنی یک عید سالم!و مادرم گفت شاید هم عید بیپول! پدرم گفت البته من چند میلیونی در بانک سوئیس دارم اما مواظب دندان ها و قند مهمانان هستم!و باز هم مامان نگاهش کرد!
مادربزرگ عزیزم به هر کدام از نوهها یک 50 تومانی عیدی داد! من ناراحت شدم اما مادرم گفت او پیر است و این چیزها را نمیفهمد. من گفتم خودم دیدم 20 هزار تومان داد تا ناخنهایش را مانیکور کند. مادرم گفت اشکال ندارد خودم یک عیدی خوب بهت میدم! و من شاد شدم اما موقع رفتن برای مادربزرگم زیان در آوردم! مادرم همیشه میگوید از وقتی پدر بزرگ رفته پیش خدامادر بزرگ ماهی 50هزار تومان درامد دارد و نباید از او توقع داشته باشی. البته من میدانم که پدرم هم ماهی 70 تومان درآمد دارد.اما پدر سارینا ماهی 700 هزار تومان در آمد دارد! من به سارینا گفتم پس چرا شما لب خط زندگی میکنین و به بالاشهر نمیروید؟! او گفت پدرش گفته هوای بالاشهر کثیف است. پدر او هم مثل پدر من مواظب سلامتی خودش و خانوادهاش است.
روز بعد به خانهی عمه مادرم رفتیم.مادرم از گنجه لباس پاتختیاش را درآورد و گفت این نو ترین لباسی است که دارم. و برای من یک لباس جدید خرید و گفت این هم عیدی تو.وقتی به سارینا گفتم،گفت سرت را کلاه گذاشتهاند.یه لباس قبل از عید باید برایت میخریدند ومن برای این که ضایع نشوم گفتم آن را که از پاساژ گلستان برایم خریده بودند ولی در تاکسی جاماند!
من تا به حال پاساژ گلستان نرفتم اما مادرم میگفت این عمهاش که تازه از آمریکا آمده در نزدیکی آن زندگی میکند.آن روز پدرم به قول مادرم ولخرجی کرد و با آژانس به خانه عمه مادرم رفتیم. من آنجا با نوهاش بازی کردم.او عروسک های عجیبی داشت. اسم یکی از آنها باربی بود.خیلی لاغر بود و خوشگل. من به نوهی عمه گفتم پدرم کارخانهی باربی سازی دارد! او هم گفت بابای منم با بیل گیتس رفیقه! منم گفتم بابای من خدمت با بیل گیتس بوده!و فکر کردم آیا بیل گیتس یک غذای چینی است؟! و بالاخره به خیر گذشت! در خانه آنها نوعی آجیل بود که شکل لوبیا بود اما درازش و زرد بود.وقتی به مادرم گفتم اینها چیست گفت بادوم هندی. و من فکر کردم در آمریکا آجیل هندی هم میفروشند!؟ پدرم گفت مگر تا به حال نخوردی بچه؟! و من گفنم نه! او سرخ و بنفش شد و مادرم گفت چرا خوردی اما یادت نیست و پدرم شروع کرد به غر زدن از آن آقاهای پشمالو که با کلاه حمام بیرون میروند.وقتی آنها شکلات تعارف میکردند من مشغول شمارش بودم.تقریبا 15 مدل شکلات روی میز بود. من از همهشان یک مشت برداشتم! و پدرم هی مرا چپ چپ نگاه کرد. به ما




















