You are currently browsing the category archive for the 'Uncategorized' category.
این نظریه توسط انیشتن مطرح شد.انیشتن معتقد بود الکتریسیته، مغناطیس و گرانش با هم رابطه ی مستقیم دارن و تفکیک ناپذیرند.ظاهرا اون و یه سری دیگه از دانشمندا در اواسط قرن بیستم دست به آزمایش این نظریه در نیروی دریایی آمریکا زدن.اونا میخواستن یک کشتی رو ناپدید کنن. درسته که این نظریه روی این 3 مشخصه کار میکنه، اما علاوه بر این سه شاخه گفته میشه زمان، نور و فضا هم سه مبحث دیگه ی این نظریه هستند.و این باعث شد دانشمندان دیگر این نظریه رو مسخره کنن و اون رو نظریه همه چیز بنامند.
اون طور که گفته میشه یه میدان مغناطیسی به طول 100 متر ایجاد میشه و برق مورد نیاز هم از دو کشتی دیگر تامین میشد.این آزمایش موفقیت آمیز بود و اون ها تونستن کشتی رو غیب کنن. و البته باید گفت که اونا از پادگرانش هم استفاده کردند.
بر اثر این واقعه، نیمی از خدمه که داخل میدان نیرو قرار داشتند دچار جنون مطلق شدند. بعضی از خدمه ی کشتی دیوونه شدند، بدنشان در بدنه ی فولادی کشتی نفوذ کرد و سپس مشتعل شدند، بعضی از خدمه از کشتی به بیرون پریدند ولی هیچگاه به آب نرسیدند! اما اثرات مخرب و جانی آن، بعد از آزمایش هم ادامه داشت و تعدادی از ملوانان در پیش چشم خانواده و دوستان خود ناپدید شدند و دیگر اثری از آنان پیدا نشد. دیگران ظاهرا درست پس از انجام آزمایش سالم بودند. اما به مرور، اتفاقات عجیبی برایشان رخ داد. آنان گاهی در جا خشک و منجمد میشدند، چون هنوز تاثیر میدان نیرو بر بدنشان باقی بود. بعد، همین آدمهای منجمد نیز محو و ناپدید میشدند.
بازماندگان این حادثه اظهار داشتند که این میدان مغناطیسی دریچه ای از فضا-زمان را شکافته و در این جاده سفینه های بیگانه که در حال رفت و آمد بودند دیده شدند.
البته گفته میشه وقتی این کشتی محو شد در سواحل بندر نور فولک واقع در 600km فیلادلفیا ظاهر شد! عده ای کشتی رو به وضوح در آن محل مشاهده کردند، ولی چند ثانیه بعد غیب شد و به لنگرگاه فیلادلفیا باز گشت.
یادم هست روزهای اولی که فوتبال میدیدم و تازه طرفدار پرسپولیس شده بودم، پرسپولیس رده ای بیشتر از نهم نداشت.روزایی که معدنچی دروازه ی خالی رو هم گل نمیکرد.پارسال وقتی دنیزلی به پرسپولیس آمد، خیلی فکر کردند او بهترین مربی برای پرسپولیس است…اما دنیزلی هم رده ای بهتر از سومی برای پرسپولیس کسب نکرد. تا این که تابستان 86 تو آمدی.تویی که خیلی ها حتی اسمت را هم نشنیده بودند.اما در صدایت، نگاهت و حرف هایت نوعی سادگی و صداقت بود. همان روز اول با خود فکر کردم امسال به دسته یک می رویم! اما تو ثابت کردی همیشه پاکی و صداقت باعث موفقیت میشه.یادمه که به پرسپولیسی که تا پارسال مثله موش بود لقب شیر دادی! و قول دادی طوفان سرخ را قهرمان کنی.طوفانی که به فوت تبدیل شده بود.
وقتی هفته ی ششم، شیث سر ناسازگاری با تو برداشت، تو تحمل کردی، هر چند بعدا گفتی باید همان هفته اخراجش میکردی.اما در آن موقعیت که همه میخواستن زیراب تورا بزنند این بهترین کار بود، تیم به قول خودت دو جبهه بود و با تو بد کردند، خیلی بد. شاید ایرانی ها آن قدر هم که می گویند مهمان نواز نیستند.این جا همه عادت دارند نتوانند موفقیت و محبوبیت کسی را ببینند! اما تو به کسی اعتنا نکردی. نیکبخت را با این که اذیت میکرد تحسین کردی و از او به عنوان بهترین بازیکن تیمت یاد کردی.صبر کردی و امید داشتی، خوشحال بودی و این مهم بود.هرچند روی نیمکت تیمت تنها بودی.مثل پله شادی میکردی و ما هم شاد میشدیم ، با تو! هرگز نگفتیم حیا کن رها کن! اگر قهرمان نمی شدی هم همین طور بود، چون ما و فوتبال ما چیزهای دیگری از تو یاد گرفتیم.چیزهای خیلی مهم!
اگر با این که هنوز یک سال هم نشده که به ایران آمدی، بیش از 30 میلیون هوادار داری و امروز ما از رفتنت غمگین میشویم و برایت مینویسیم، به خاطر روح بزرگ و قلب وسیعت است، قلب شیر!!
خداحافظ خاطره ی خوش لیگ هفتم، مرد رویایی قرمزهای پایتخت! خدا به همراهت.پرسپولیس همیشه خانه ی توست و هوادارانش تا ابد به یاد تو!

امروز، بهترین روز من و مسلما همه ی پرسپولیسی ها بود.پرسپولیس امسال، مطمئنا بهترین پرسپولیس سال های اخیر بود.تیمی با وجود حبیب کاشانی ساده، که حتی نمیتونه جواب صحبت های طعنه آمیز انصاری فرد رو بده،افشین قطبی ای که امروز همه میدونن با شخصیت ترین مربی ایرانه و بازیکنایی که گرچه به اندازه خودشون حاشیه ساختن و مربی رو اذیت کردن، اما به هر حال اونا هم سهم خودشون رو دارن!

خیلی روزها بود که من فکر میکردم قهرمانی از دست پرسپولیس رفت، خیلی روزها بود که فکر میکردم این همه اختلاف رو چه جوری جبران میشه کرد؟! ولی امروز فهمیدم، قطبی هیچ حرفی رو الکی نزده بود و با وجود همه ی اختلافات،شایعات و مشکلات تونست تیم رو قهرمان کنه.انگار راسته که میگن هرچی رو که تلقین کنی و شب و روز بهش فکر کنی بهش میرسی!به قول معلم ریاضیمون هر چقدر انرژی صرف کنی همون قدر انرژی پس میگیری.بعید میدونم اون موقع که افشین ایران رو ترک میکرد، فکرش رو هم میکرد 30 سال بعد در حالی که بزرگ شده و زن و بچه داره، درس خونده و یه عالمه تجربه داره و پیش آدمای بزرگ دنیا کار کرده، برگرده به مملکتش و این جا انقدر طرفدار پیدا کنه و بتونه یه تیم رو قهرمان کنه!!

به هر حال انقدر اتفاقات این لیگ عجیب و غریب بود که من هنوز نتونستم هضمش کنم و فقط ازش خوشحالم.از این که بالاخره تیم محبوبم رو موفق میبینم! این روز تاریخی تا ابد تو ذهنم میمونه.
تبریک به همه!
منبع عکس ها:یکی فارس و دیگری مهر
لالالالالالایی لالالالایی لالالالایی
خرناس نکش خوابیده بیشه
حرف نزن بچه بیدار میشه
مهتاب لالا قصاب لالا
اون ورتر کرم شب تاب لالا
لالالالایی لالالایی لالالالایی
تاب تابه خمیر شیشه پر پنیر
دست کی بالا؟ قورباغه لالا
دست کی بالا؟ تا صبح فردا
لالالالایی لالالالایی لالالالایی
پ.ن: این لالایی را داریوش کاردان با صدای گرگ به طرز در حد تیم ملی خنده داری اجرا میکند! که البته طی آن صدای گریه جملاتی مثل “بخواب پدرمو در اوردی” هم شنیده می شود!
پ.ن 2: در پست بعدی از نمایشگاه کتاب که امروز به گردش در آن پرداختیم می نویسم.گفته که گفته باشم
دفتر خاطرات یک تازه عروس
Monday:
Now home from honeymoon and settled in our new home.
It’s fun to cook for Richard. Today I made an angel food cake and the recipe said, “beat 12 eggs separately**.” Well, I didn’t have enough bowls to do that, so I had to borrow 12 bowls to beat the eggs in.
دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ..ولی من کاسه به اندازه کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم
18
Tuesday:
We wanted a fruit salad for supper. The recipe said, “serve without dressing**.” So I didn’t dress. But Richard happened to bring a friend home for supper that night. I dont know why They both looked so startled when I served them.
سه شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر
دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن
106
Wednesday:
I decided to serve rice and found a recipe which said, “wash thoroughly before steaming the rice.” So I heated some water and took a bath before steaming the rice.But I didn’t know how it improved the rice anyhow.
چهار شنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت
39
Thursday:
Today Richard asked for salad again. I tried a new recipe.
It said, prepare ingredients,
then toss on a bed of lettuce one hour before serving.” I hunted all over the place for a garden and when I got one, I tossed my salad into the bed of lettuce and stood over there for over one hour so the dog would not take it. Richard came over and asked if I felt all right.I wonder why? He must be stressed at work, I’ll try to be supportive.
پنجشنبه
بازم امروز ریچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم … تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..
خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره
ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم /
6
Friday:
Today I found an easy recipe for cookies. It said, “put all ingredients in a bowl and beat it.” Beat it **I did,to my mum’s place. There must have been something wrong with the recipe, because when I came back home again, it looked the same as when I left it.
جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه ..مونده بودن
20
Saturday:
Richard went shopping today and brought home a chicken. He asked me to dress **it for Sunday. I’m sure I don’t know how hens dress for Sunday. I never noticed back on the farm, but I found an old doll dress and it’s little cute shoes. I thought the hen looked really cute. When Richard saw it, he started counting to ten. Either he was really
stressed because of his work, or he wanted the chicken to dance.
When I asked him what was wrong he started crying and shouting out “why me? why me ?”
Hmmm….It must be his job.i’m sure
شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود
وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد
.102.آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟
هـــــووووم ..جتما به خاطر استرس کارشه ..مطمئنم
بازکن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگهاپژمردند؟
تشنگی با جگرخاک چه کرد؟
نیمه شب بادغضبناک چه کرد؟
حالیا معجزۀ باران را باورکن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببین
ومحبت را درروح نسیم
که دراین کوچۀ تنگ
باهمین دست تهی
روز میلاد اقاقیهارا
جشن می گیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
بازکن پنجره ها را
وبهاران را
باور کن
امسال سال نسبتا خوبی بود، چیزای جدیدی یاد گرفتم و در اواخرش یک وبلاگ ساختم! و با دوستای خوبی آشنا شدم که نمیشه همه رو نام ببرم!و اما در آخر….
عید همگی مبارک!
قاشق زنی یکی از مراسم دیرین ایرانیان در شب چهارشنبه سوری است.در این مراسم جوانان و دختران و پسران چادر بر سر خود انداخته و با قاشق بر پشت کاسه ای مسی میکوبیدند و به در خانهی همسایهها و آشنایان میرفتند و از آنها میخواستند در کاسهشان خوراکی بریزند.اما این که این پدیده چقدر شبیه هالووین است؟!

ببینید لغتنامه دهخدا دربارهی قاشق زنی چه میگوید:
[ ش ُ زَ ] (حامص مرکب ) قاشق زدن . عمل زنان قدیم در شب چهارشنبه سوری که برای گرفتن مراد و رسیدن به مقصود به طور ناشناس و نقاب زده به درخانه ها رفته و به وسیله ٔ زدن قاشق بر کاسه و یا بر در خانه اهل خانه را از آمدن قاشق زن خبر کرده ، ایشان نیز به وظیفه ٔ خود که آوردن مقداری آذوقه ٔ خشک و ناپخته است او را جواب گویند. و شرط آن است که مکالمه واقع نشود. رجوع به قاشق زدن شود.
![]()
و ببینید ویکیپدیا از هالووین چه میگوید:
هالووین (هالوئین و هالوین هم نوشته شده) یکی از جشنهای سنتی مغربزمین است که مراسم آن در شب ۳۱ اکتبر برگزار میشود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمعآوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای امریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده نوزدهم با خود به قاره امریکا آوردند.
یکی از نمادهای هالووین یک کدوتنبل توخالی است که برای آن دهان و چشم به صورتی ترسناک درآورده شده و با روشن کردن شمع در درون کدوتنبل به آن جلوهای ترسناک داده میشود.
شباهت جالبی است نه؟!ما که در همه چیزسعی میکنیم فرهنگ غرب را رعایت کنیم و به نوعی ادای آنها را در بیاوریم کاش به جای این سر وصداهای مسخره و مواد منفجره و ترکیدن پی در پی، به قاشق زنی میرفتیم و این سنت قدیمی را زنده میکردیم…
امسال سال خوبی برای دولت مهرورز، رهبر عظیم اشان و ایضا ما جوانان ایرانی که شادی دکتر جان مارا هم شاد میکند، بود!امسال را با شعار مقدس اتحاد ملی و انسجام اسلامی شروع کردیم ودر روز به یاد ماندنی 20 فروردین توانستیم روی شیطان بزرگ را کم کرده و فناوری انرژی هستهای را به دست آوریم!
مدتی بعد در تابستان و بهار امسال طرح بسیار خوبی توسط سردار رادان محبوب دل جوانان اجرا شد که آنان را خرسند کرد! سردار رادان طی یک عمل ضربتی زنان و دختران و نوامیس مردم را بازداشت و از آن ها تعهد و چیزهای دیگر(!) میگرفت!که البته هنوز بر ما پوشیده است که چرا تعداد زیادی دختر جوان طی این طرح دزدیده و به آن ها تجاوز شد که البته مطمئنا هر طرحی ایراداتی دارد دیگر! به هر حال بیش از 80٪ مردم با این طرح موافق بودهاند! هرچند بعدا در برنامه ی شب شیشهای و از این دست برنامههای گمراه کنندهی جوانان به دروغ گفته شد حدودا 50٪ مردم با این طرح موافقن.درجواب این کاز زشت و شنیع رضا رشیدپور در برنامهی مثلث یک حالی به او داده شد که دیگر شوایع(!) را دنبال نکند و با فرزاد فرزین خوانندهی طاغوتی نسل جوان مصاحبه نکند!
در همین حواشی و حوالی، یک شب یکی دیگر از عوامل ضد انقلابی که ابروهایش را هم تاتو کرده، به اسم فرزاد حسنی، در برنامهاش از به دروغ گفت که طی اجرای این طرح به دخترها توهین شده و از این مزخرفات! دخترها؟!بیخیال بابا! بعد سردار رادان در همان برنامه گفت فقط یک مورد شکایت از این طرح داشتیم! و فردا شب فرزاد خسنی به طور ناگهانی یک بیماری ژنیتیکی قلبیش بعد از 30 سال ظاهر شد و بعد اعلام شد قلبش به دوربین حساس شده و دیگر نمیتواند برنامه ضبط کند(!) و این طوری بود که فرزاد حسنی به درک واصل شد!
از نکات خیلی مهم امسال، تصویب طرح خانههای 99 ساله بود! این طرح که به خانه دار شدن جوانان کمک شایانی کرد، باعث شد آمار خانههای فساد در تهران بالا رود و با تبلیغاتی مثل خانه خالی ساعتی 10000 تومان مواجه شویم! در راستای همین طرح، طرح صیغهی موقت به مجلس رفت، طرحی که در آن مردان با آسودگی خاطر زن ها را…. و البته باز هم بعضی منابع غیرموثق ذکر کردند که این طرح فقط برای آزادی افرادی مثل نمایندههای مجلس و غیره میباشد که بتوانند به راحتی 30-40 تا زن با هم بگیرند وسنت پیغمبر را رعایت کنند!
امسال سال برابری همه با هم بود،تا جایی که امسال عید مردم همگی، چه پولدار و چه فقیر فقط میتوانند نان بخورند!بسته به وضع مالی نوع نان فرق میکند!باگت فرانسوی، بربری،لواش و …. و چیزی به اسم تورم وجود نداشت!اگر هم داشت مهم نبود! مهم کودکان مسلمان غزه بودند! و ما که با جان و دل به آن ها کمک میکردیم تا مسلمانی خود را ثابت کنیم!
در اواسط امسال، بنزین سهمیه بندی شد تا ما از آن به بهترین وجه استفاده کنیم و کار برایمان آسان شود! و کارت های سوختی به چه خوبی برای همه صادر شد و در این میان بعضی مانند تاکسی ها هویجوری سهم بیشتری دارند!به هر حال این طوری نفت به سر سفرهی همه ی ما میآید!
و یکی دیگر از مسائل مهم امسال ورود ناو آمریکایی به خلیج فارس و حملهور شدن ایرانی ها به آن ها بود!طی این قضیه و گروگان گیری ما، دکتر مهربان طی عملی انسانی و لطفی بزرگ به آنها عیدی داده و آزادشان کردند!
در زمستان امسال،چکمه و سردار رادان و نصب تمثیل به مناسبت محرم مهم ترین موضوع ها بود!سردار رادان زنان چکمه پوش را برای این که مردان غیور ایرانی تحریک نشوند وهوس نکنند آنهارا صیغه کنند دستگیر و کتک میزد و طی طرحی دیگر محرم را زهر مردم کرد!
و در اواخر امسال و چند روز مانده به عید در انتخابات هشتم مجلس و موج کثیری از مردم که در آن شرکت کردند،1800 نفر از اصلاح طلبان منافق و وطن فروش رد صلاحیت شدند، تا به همه ثابت شود در ایران دموکراسی دینی برقرار است!
و بشنوید از فوتبال در سال 86! در اوایل تابستان ژنرال امیر قلعه نوعی مربی تیم ملی شد تا با جادوگر و هلیکوپتر و موشک و سگ و گربه و… به جام ملت های آسیا برود! ما در ضربات پنالتی به کره باختیم که البته همه میدانند باخت با پنالتی جز باخت ها حساب نمیشود(!)
و لیگ برترمان با 10 امتیاز اضافه و کم شدن به هر تیم در حال ادامه است!فیفا در نامه ای اعلام کرد:
ما از دیدن لیگ ایران مسرور و با آن سرگرم و دیگر احتیاجی به سریال های طنز نداریم ! و ایرانیان بار دیگر به خود بالیدند!
و در نهایت بعد 1 سال و خورده ای کفاشیان رئیس فدراسیون فوتبال شد! طی تخقیق های بسیار و مطالعهی سابقه مربیان و گذشت حدود 3-4 ماه(!)بالاخره شماره ده افسانه ای ما، یعنی علی دایی به این سمت رسید!
و امسال از نظر منتقدان واقعا سال اتحاد ملی بود!
دیروز معلم مطالعاتمان سر کلاس درس گفت : در گذشته مردم بچه ها را فدای خودشان میکردند و امروز خودشان را فدای بچهها!
زنگ دوم معلم زیستمان که همیشه به جای دادن درس مزخرفش از افتخاراتش در کدبانو گری و شستن چیز بچه برایمان میگوید به سر کلاس آمد و در حین درس گفت: شما فکر میکنید پدر و مادر شما وظیفه دارند که هر چه شما میگین انجام دهند و ….
یعنی واقعا وظیفهی پدر مادر رسیدگی به کار بچهها نیست؟! اگر قرار باشه بچه برای خودش بزرگ شه وما هم به فکر خودمون باشیم که دیگه پدر مادر نیستیم! حیوونا هم میتونن بچه پس بندازن….اصلا ما چند تا کتاب واسه این که بچهمون رو تربیت کنیم خوندیم؟! یا قط فکر میکنیم روز مادر یا پدر بچه وظیفه داره واسه ما کادو بخره! صبح تا شب دوتایی تو سر و کلهی هم میزنیم و بچه یه گوشه کز میکنه!بعد فرداش براش لباس میخریم و بعد منت میزاریم که بچهها قدر نمیدونن!واقعا بچه ها قدر چی رو باید بدونن؟!ندونم کاریهای ما؟! این که اکثر مواقع به فکرشون نیستیم و داریم با زن همسایه پشت سر شمسی خانوم حرف میزنیم؟! خب خیلی ساده است، بچه آرامش روانی میخواد!
بچه ها را متهم نکنید لطفا!
زری جان سی و شش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه ی غرب شد، زری جان از هفت دولت ازاد شد. اول به اقا فرزین، ساندویچی محله شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد اقا، میوه فروش محله شان. زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه ی لباس عروسی فروشی سر میدان محله شان می ایستاد و لباس ها را نگاه می کرد و دل هر بیننده ای را می سوزاند. بالاخره جلسه ی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد. مادر پیر از همه ی پسر و دخترهایش خواست فکری به حال زری جان بکنند و گفت: زری جان روزی هزار بار استخوان های پدرش را در گور می لرزاند. فرهاد، برادر بزرگ زری جان گفت می تواند یک شوهر قلابی برای زری جان دست و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازد، بلکه زری جان ارام بگیرد. عباس یکی از کارگرهای کارگاه فرهاد پذیرفت که با زری جان ازدواج کند. عروسی مجللی برای زری جان گرفتند و عملا زری جان عروس شد. روز بعد از عروسی، زری جان دوباره لباس عروسی پوشید و عباس اقا را وادار کرد لباس دامادی اش را بپوشد و سر سفره ی عقد بنشیند. دوباره عسل در دهان هم گذاشتند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف یک ماه، زری جان بیست و هفت دفعه بازی عروس و داماد راه انداخت. عباس اقا به اقا فرهاد شکایت برد. دوباره جلسه ی خانوادگی تشکیل شد. قرار شد عباس اقا در یک تصادف بمیرد و زری جان بیوه شود. عباس اقا مرد و همه، از جمله زری جان لباس سیاه پوشیدند و عزاداری کردند. زری جان چهل روز لباس سیاه پوشید. روز چهل و یکم، اول به اقا فرزین ساندویچی محله شان و بعد به احمد اقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج داد، دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود!
پ.ن: بازی عروس و داماد عنوان کتابی از بلقیس سلیمانی است که امسال جایزه گرفت.60 داستان کوتاه در یک مجموعه، نقطه مشترک کل داستان بازی آن ها با مرگ و دست کم گرفتن اونه!
سلام
چند روزی است که این بازی کتاب های نخوانده در وبلاگستان دست به دست میچرخد و بالاخره از طریق مریم عزیز به بنده هم رسید.خب راستش من عادت ندارم کتاب بخرم و نخونم و اگر کتابی رو نخوندم به دلیل کمبود وقت بوده.
یه نگاهی به کتابخونه ام میاندازم.حدود 2 طبقه اش کتاب های دوران بچگی هست ( از این کتاب ها که پر نقاشی و شعر و ایناست
) 2 طبقه ی دیگه هم همه جور کتابی هست.هر چی نگاه میکنم به غیر از 2-3 تا کتاب کتابی نیست که ازش خوشم نیومده باشه:
1- بک: این کتاب جلد چهارم مجموعه نبرد با شیاطین از درن شان هست که این روزها دارم پنجش رو میخونم. جلد چهار رو تا نصفه خوندم بعد دیدم هر چی جلوتر میرم هیچ جاذبه ای واسم نداره،پس گذاشتمش کنار!
2- هزار و یک شب: سه جلد کتاب که از دوستم هدیه گرفتم.مطمئنا باید قشنگ باشه، اما با فونت مورچه ای نوشته شده و متنشم روان نیست، پس نخوندمش.
3- باباگوریو: این کتاب و مامانم از لای کتاب های قدیمیش داد بخونم،یکمش رو که خوندم دیدم مزخرفه!
4- کوه پنجم: این کتاب از پائولو کوئیلو هست که تو نمایشگاه خریدم. به هوای این که شاید مثل کیمیاگر باشه، اما این یکی هم تو زرد از آب در اومد!
5- کتاب های دکتر شریعتی: مجموعه ی کاملش رو پدرم داره که حسرت کامل خوندنشون به دلم مونده!
6- کتاب های آنتونی رابینز: که چندین و چند جلدش رو اون موقع ها که به روانشناسی علاقه مند بودم خریدم.البته هنوزم دوست دارم بخونمشون ولی وقت نمیشه.
خب از مریم عزیز ممنون که من رو دعوت کرد و از طرف من این دوستان دعوت هستند
:
کوچه باغ ، شیخ و الشیوخ ، اتاق من ، کمال ، ذهن خاکستری و پدرام
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند
پدر عزيزم
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
پ.ن:اصولا با پایان یافتن امتحان ها،این یکی از راه های فرار از کتک و محرومیت های احتمالی است.البته فکر نمیکنم درکش برای همه ی پدر و مادر ها آسان باشد!و بعدش امکان کتک خوردن 2برابر هم وجود دارد!
طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد

قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره
بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند

و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامی هم كه باشه مغرور نباشه.
ای همه ،قدر خود بدان…
اشکی که از دیده می چکد،قلبی که عاشقانه می تپد،نمازی که جز عشق نیست….
ای همه! قدر این همه بدان،وقت تنگ است و آینده نزدیک…
چه بسیار مردگانی که در کوچه هاراه می روند و قلب هایی که تپیدن را نمی فهمند
و این همه راتوهم و خیال می پندارند….
ای همه قدر خود بدان….
آن لحظه را که در آن گداختی و حسی که به اوجت رساند،قدرش را بدان،
باور کن هیچ واقعیتی در این عالم خاکی،واقعی تر از این حس تو وجود ندارد،
هر چه هست اوست و غیر از او هیچ چیز دیگر واقعیت ندارد مگر آنکه از او باشد………

آیا ما تعطیل میبیاشیم؟!
آبا ما شاد میبیاشیم؟!
آیا این تعطیلی حق ما میباشد؟!
آیا این برف عشقولی ما میباشد؟

و این آدم برفی من!!شاهکار هنری!


پشت پنجره نشستم و به بابانوئل نگاه میکنم که کلاه قرمزش رو در اورده و داره میتکونه و برفاش میریزه رو زمین.بعد بالاتر تر رو میبینم خدا که داره لحافش رو میتکونه و از سوراخه لحافش پنبه میریزه رو سر ما.قهوه ام رو مزه مزه میکنم!تلخ،ولی شیرین…. از این نوستالژی خنده ام میگیره!شایدم یه تبسم ولی به نظر خودم خیلی گنده میاد!
البته اینجا فوتوبلاگ نمیباشد،قهوه بلاگ میباشد،اما گاهی اوقات برف بلاگ بودن هم لذتی دارد!!!!
امروز داشتم به یکی از آشنایان دورمون فکر میکردم.یادم افتاد برای دید و بازدید عید همه در خانه ی یکی دیگر از اقوام جمع شده بودند.ما هم به عنوان عیدی یک جعبه شکلات که البته مارکش را یادم نیست ولی مطمئنا” ایرانی بود برده بودیم.صاحبخونه شکلات را باز کرد و جلوی مهمونا گرفت.بعد یادمه این خانوم که دارم ازش حرف میزنم با یه ادا و اطوار خاصی گفت :اگه فلان مارک خارجیه من میخورم.
بعد همسر همین خانوم گفت نه بابا از این ایرانیاست!حالا تصور کنین این حرف رو دوست دوران بچگی پدر من و خانومش میزدن!اون شب گذشت….
چند وقت پیش دوباره ایشون رو تو یه مهمونی دیدم!(چه سعادتی!)بعد از شانس من بقل دست من نشسته بود!داشت از خونه ی جدیدش میگفت تو بهترین محله ی دیپلمات نشین فرمانیه که 1 میلیارد و خورده ای خریده.بعد سیگارش رو روشن کردم.منم که به بوی سیگار هیستری دارم!دستم رو گرفتم جلوی بینیم.اتفاقا یه خانوم دیگه این ور من نشسته بود.بعد این خانومه برگشت به این وریه من گفت بوی سیگار اذیتتون نمیکنه؟!اونم گفت نه! انگار نه انگار من اون جا نشستم!بعد به حرفش ادامه داد.
نگین که من از این که بهم محل نداده حرصم گرفته!نه …
حرصم میگیره از این که سیگار و خونه تو فرمانیه و فلان شکلات خارجی شده روشن فکری! جدا انسانیت ما کجا رفته؟یادمون رفته که تو جمع و فضای بسته نباید سیگارکشید؟!یادمون رفته خیلیا تو همین شهر بی در و پیکر سرپناهی واسه خواب ندارن؟! گرچه شاید یاد آوری این حرفا واسه این جور آدما یه جور نوستالژی باشه.یاد آوری گذشته.که کی بودن و حالا به کجا رسیدن.جالبیش این جاست که اگه بگی خانوم قیصر امین پور کی بود؟!یا اصلا عادل فردوسی پور(!) کیه؟! بحث رو میکشونه به فلان مارک و جنس،یا تفاوت قهوه ی فرانسه با اسپرسو(دور از جون اسم بلاگ من!)
دیرزمانی است که تهران آرمان شهر عقده ای ها شده است!
شروع میکنم با نام خدا….
امروز آغاز این وبلاگه.13/10/86 ….
این جا اومدم تا یه تغییر اساسی در خودم و در وبلاگ نویسیم ایجاد کنم.اومدم تا یکی دیگه باشم.اومدم که شاید خودم باشم…شایدم کسی دیگه.خدایا به امید تویی که خیلی دور و خیلی نزدیکی….!

ما از خدای گم شده ایم، او به جستجوست
چون ما نیازمند و گرفتار ِآرزوست
گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش
گاهی درون سینه مرغان به های و هوست
در نرگس آرمید که بیند جمال ما
چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست
آهی سحرگهی که زند در فراق ِ ما
بیرون و اندرون زَبر و زیر چارسوست
هنگامه بست از پی دیدار خاکیی
نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست
پنهان به ذرّه ذرّه و آشنا هنوز
پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست
در خاکدان ما گهر زندگی گم است
این گوهری که گم شده، ماییم یا که اوست؟
اقبال لاهوری








