درد

اون موقع ها که کوچیک بودم(البته هنوزم هستم) یه سری غم و غصه هایی داشتم، با خیلی چیزا مشکل داشتم،دائم با خودم و دیگران تو جنگ بودم.دقیقا همون موقع ها فکر می‌کردم بزرگ ترین غم زندگی‌مو دارم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم اونا درد بی‌دردی بود، درد وقتی که آدم قدش می‌خواد دراز بشه.  بعدا فهمیدم درد بزرگ شدن، وقتایی که آدم همش با خودش درگیره یه چیزه دیگه‌ست.درد دیدن و ساکت بودن، درد عمیق شدن. فهمیدم قانع کردن دیگران، ساکت بودن در برابرشون حتی جنگیدن باهاشون ، خیلی راحت تر از اینه که به جای یه چیز،برای همه چیز با خودت بجنگی….

Advertisements

یک دیدگاه برای ”درد

  1. خب دونه دونه شون رو همین جور که گفتی حس کردم. دقیقا به همین صورته. دو خط آخرت خود خود خودِ چیزی که باید.
    تک تک جمله هات ارزش چند بار خوندن رو دارند. واقعا دارند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s