ای کاش عشق را زبان سخن بود

آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو

و ما عادت داریم به دیگران بخندیم، بی آن که بدانیم همگی به یک اندازه مضحکیم، با یک تکه زائد که از صورتمان بیرون پریده با آن سوراخ های گنده و بی جا رویش . با صداهای زیر و بم، خنده های وحشتناک.همه ما یک‌سانیم، قبل از آن که روشن فکر یا خاموش فکر باشیم، همه ما گاه آن‌قدر کوتاه فکر می‌کنیم،گاه احساساتی می‌شویم و حرف های احمقانه می‌زنیم که دست کمی از دیگران نداریم.فکر این که یگانه ایم، چشم‌هایمان را می‌بندد و انسانی که نبیند، هیچ وقت روشن نمی‌شود….

پ.ن: بی سر و ته، مثه همیشه.

پ.ن۲: پست قبلی عنوانش اشتباه بود….