۹ شهریور

یه مرد بود یه مرد!

بعضی وقتا آدم بچه ست برای درک یه چیزایی. یه روزایی، وقتی من خیلی کوچیک بودم بابام به صداش گوش می‌کرد و من وقتی می‌شنیدم حتی به نظرم بد میومد، می‌گفتم اینا یعنی چی؟ امروز هرچی که می‌گذره، بیشتر حس می‌کنم که جاش خالیه، چقدر احتیاج داشتیم تو این اوضاع با اون صدای نابش روحمون و آروم کنه.شاید اگه می‌موند و میدید جمعه هاش،بعد از این همه سال باز داره تکرار میشه، غم شونه هاش و خم می‌کرد و شاید بهتر شد که نبود… خیلی ساده ست قصه ی مردی که حتی بچه های نسل چهارم هم دوسش دارن  و من نمی‌دونم چطوری باید این حس خوب و توصیف کنم….

مثل فانوسین که اگه خاموشه، واسه نفت نیست هنوز، یه عالم نفت توشه…
Advertisements

دومینو

دختر کوچولو شادِ شاد ، این ور اون ور میدویید.

پیرمرد آروم آروم راه می‌رفت.

دختر کوچولو یه بادکنک قرمز داشت.

پیرمرد یه طوری خم شده بود که انگار غم دنیا رو گذاشتن رو دوشش.

دختر کوچولو محکم خورد پشت پیرمرد.

پیرمرد خم‌تر شد، غما از رو دوشش سر خوردن افتادن پایین.

دختر معذرت خواهی کرد

پیرمرد برگشت و نگاش کرد

دخترک خندید

پیرمرد بادکنک دختر و گرفت و با شادی دویید…

پَنشنبه

۵ شنبه ها دوست داشتنین . میشه نشست و از شیشه به بارون نگاه کرد، میشه یه هفته کسل کننده رو تموم کرد. ۵ شنبه ها همیشه دوست داشتنین،  می‌تونی فکر کنی، به تمام کارای هفته، به تمام کارای هفته بعد.می‌تونی بری عکاسی، می‌تونی گاهی بری کافه . ۵شنبه های بارونی دوست داشتنی ترن.۵شنبه هایی که بدون چتر این ور اون ور میدویی و بقیه بهت میگن بیا زیر ایوون واستا که خیس نشی.۵شنبه ها دلگیر و شادن. همین پارادوکسشون و دوس دارم. ۵ شنبه هایی که مهمونی توشون باشه اصن خوب نیستن، هیچ کی حق نداره ۵ شنبه منو ازم بگیره. ۵ شنبه ها روز ِ آزاد شدنه. ۵ شنبه ها رو دوست دارم، چون توشون گم میشم و پیدا.