در نظربازی ما…

نوشتن یه اعتیاده، حتی اگه آدم کنکور داشته باشه، حتی اگه هیچ چیزی برای نوشتن نداشته باشه، یه چیزی قلقلکش میده.نمیشه داشبورد وردپرس و باز کرد و چیزی ننوشت، حتی کوتاه، حتی برای یه نفر . ذهن آدم همیشه احتیاج به مرتب شدن و تخلیه داره و من فکر می‌کنم هرچقدرم وقت آدم کم باشه یه وقتی واسه این کار باید بذاره.

این طوریه که من نمی‌تونم بگم خدافظ بلاگ تا بعد کنکور! هستیم، اما کم.

18

باید عبور کرد از تموم چیزایی که آدم و محدود می‌کنه، گذشت و پشت سر گذاشت چیزایی که آدم و تک بعدی می‌کنه و می‌ذاره لای منگه.باید با یه حباب به آسمون رفت، با یه ماهی ته دریا. بعضی روزا تو زندگی آدم یه روز خاصین، اما آدم خودش خاص نیس تو اون روز.تغییری نمی‌کنه،فکر خاصی نمی‌کنه،حتی واسه پست تولدش زیاد فکر نمی‌کنه. یه روز میاد که آدم ۱۸ سالش میشه، یه دروازه جلوش باز میشه، روبه روش یه دنیای عجیبه و پشتش….پشتش چیزی که من بهش نمیگم بچگی. مهم نیست 18 یا چند، تولد آدم روزیه که دیدش عوض بشه و من حس می‌کنم شاید هنوز، واقعن ۱۸ سالم نشده، اگه قرار باشه آدم دوباره متولد شه. این جا واستادن سخته و من راستش خیلی راضی نیستم، دلم می‌خواست الان ۱۶ سالم میشد مثلن. من می‌خوام بگذرم و بسازم،شاد باشم و آروم، ۱۸ فقط یه بهونه ست، همون طور که سالای دیگه بود، واسه این که آدم به خودش بیاد.کاش هدیه 18 سالگی به من آرامش باشه و بی نهایتش(8) به من برسه و برام تا آخر عمر باقی بمونه.

پ.ن: باورم نمیشه این قضیه 18 سالگی رو.

پ.ن۲ : ۲ شب میام رو زمین.

10 مهر 89