گاهی
به سان دختری
که در حوض‌چه‌ای 2 متری افتاده باشد
در زندگیَم
دست و پا می‌زنم
سختی‌ها را قُلپ قُلپ
پایین می‌کشم
و نومیدانه دستم را
در پی کمک، دراز می‌کنم
اما پاهایم را، قدری
فقط به اندازه چند سانتیمتر
پایین نمی‌آورم
تا آرامش را حس کنم….

Advertisements
فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

تنفر

من فقط برای این از دنیا متنفرم که تنفر به من اجازه می‌ده بی‌فاجعه جزیی از دنیا باشم.وقتی آدم می‌بینه هیچ جور نمی‌تونه در جامعه‌ای غیر از همین زندگی کند-چون همین جامعه است که تمامی احتیاجات مارو به وجود آورده و به همین علت فقط خودش می‌تونه اونها را ارضا کنه- باید اول بتونه از خودش صرف نظر کنه.
خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری

کنکور

یه اتفاق خوب برام افتاده، کنکور دادم.تموم شد.روزای مزخرفی بود، گرچه روزای خوبم داشت.خوبیش شوخی و خنده تو مدرسه با دوستام بود…

روزایی که به کتاب خونه پر از کتاب نگاه میکنی و آه می‌کشی، یا به دی‌وی‌دی فیلمات نگاه میکنی و دلت می‌سوزه که وقت دیدنشون رو نداری. وقتی میای نت همش عذاب وجدان داری…خیلی وقتا به ذهنت یه چیزی می‌رسه که تو وبلاگت بنویسی،اما نمیشه.یه جور تارک دنیا بودن،نرو مهمونی،نرو بیرون….

حالا نه این که من کلا بی‌خیال زندگی شدم،نه، اما کنکور همه جا باهام میومد…

البته می‌تونست جور دیگه ای باشه، اما من این مدت خیلی احساس تنهایی کردم.بعضی وقتا هم حس کردم دنیا داره میره و من واستادم.شایدم نشستم و دستم و زدم زیر چونه م نیگاش میکنم.

کلا عجیب غریب بود از همون اولش برای من. آخرم نفهمیدم  این که آدم بهترین سال عمرش و بذاره واسه درس، خوبه یا بد؟

حالا بعد این ماجراها،هنوزعادی نشده همه چی، هنوز بی‌برنامه م. و البته دعا دعا می‌کنم که نتیجه ش خوب بشه،نمی‌خوام یه بار دیگه تکرار شه…

 

پ.ن: این پست و می‌خواستم بعد کنکور بنویسم، اما تو فکر اسباب کشی بودم، می‌خواستم اول جابه جا شم،نمی‌دونم اما الان……