بعضی شبا، فک می‌کنم من واقعا امروزُ زندگی کردم؟واقعا تمام عمرم رو زندگی کردم؟ یه حسی دارم که انگار مُردم،انگار همه چی مثه فیلم از جلو چشمم می‌گذره.منتظرم یکی از خواب بیدارم کنه ،ولی حتی دعواهای مامان بابا هم بیدارم نمی‌کنه.

فردا صبح بیدار میشم و باز یه روز رو زندگی می‌کنم که نمی‌دونم چیه،چرا هست اصن؟شب که می‌خوام بخوابم حس می‌کنم یه سال از صبح گذشته. ‌نه این که الزاما بد گذشته ولی همین که گذشته انگار خیلیه….بعد فک می‌کنم هنوز قراره چند سال دیگه اینطوری زندگی کنم؟ یعنی هر روز زندگی قراره یه خواب باشه؟یه سری اتفاقا که میان و میرن؟ چیکار می‌کنم من این وسط …….

این روزا زیادی بهم میگن ناشکر، اما خدایا تو خودت میدونی من چی دارم میگم،هر کی ندونه و نفهمه،امیدم به اینه که تو می‌فهمی….

پ.ن: آسون نشو ای هم سفر،ویرون نشو ای دربه در، منو بگیر از همهمه، منو به خلوتت ببر … می‎چسبه ابی الان.

Advertisements
فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

یک دیدگاه برای ”

  1. یه موقع‌هایی همه چی انقدر بد و تکراری پیش میره که آدم می‌بُره. میگه دیگه بسه. اما شاید با گذشت زمان، با سرگرم کردن خودت با چیزایی که میدونی میتونه به تغییر باشه، حالت بهتر شه. نمیدونم. منم سرمو گرم میکنم. حالا با کتاب، تئاتر، سینما، عکاسی و …. هیچ چشم‌اندازی هم ندارم از آینده‌م. ولی فقط میخوام روزام یه جوری پر شن، و سعی کنم یه کاری توش بکنم که سر حال بیام. معلومه که همیشه هم کارساز نیست و جواب نمیده، ولی راه دیگه‌ای به ذهنم نمیرسه واقعاً.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s