.

یه شب آهنگی که دوس داشتو هی گوش کرد،تو دفتر خاطراتش یه چیز نوشت؛وسیله هاشو جمع کرد،زیاد چیزی نبود؛یه کوله پشتی شد،بیشتر عکسای آدمایی که دوسشون داشت.چندتا نوشته و کتاب و دفترچه و خودکار و دوربین.
صبحش رفت.
تو دفتر خاطراتش نوشته بود:
من یه نقطه م، نقطه‌ای که بودنش فایده نداره،اما با رفتنش خط میشه، خطی که می‌تونه به یه خط دیگه بخوره و ازش بگذره،یا می‌تونه بخوره به یه خط و بشکنه،در امتداد اون تا ابد امتداد پیدا کنه.می‌تونه فقط یه خط باشه، به سادگی یه خط از یه کتاب بدون نوشته. اما هیچ کدوم اینا مهم نیس،مهم اینه که یه خط می‌تونه تا بی‌نهایت بره. می‌تونه رفتن و نرسیدن رو زندگی کنه….

صبحش وقتی خورشید داشت طلوع می‌کرد رفت، یه نقطه بود، اما هرچی دورتر میشد، نقطه کوچیک تری میشد….یه نقطه روی خورشید.

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

امروز،ایستگاه مترو،منتظر قطار
– انگشترت خیلی قشنگه
(روی انگشتر نوشته انسانم آرزوست)
من – مرسی!
– می‌‌دونی انسان یعنی چی؟
من – یه چیزایی تو ذهنم هست،اما از نظر شما یعنی چی؟!
– انسان یعنی اُنس با آن، یعنی وقتی آدم با خدا اُنس گرفت کم کم همه چیزش مثه اون میشه.
من – چه جالب
– خدا آدم رو خلق کرده،اما بعضیا رو مثل حضرت عیسی امری خلق کرده،یعنی وقتی به دنیا اومدن کامل بودن.اما بقیه خلق شدن و تو زندگی باید به تکامل برسن.به انسانیت برسن.چون خدا 4جور موجود آفرید: بشر،آدم،انسان،انسان اولی
من – شما زیاد در این مورد مطالعه می‌کنین؟
– نه من کلاس میرم،کلاس یوگا و nlp و اینا میرم.دیدم تو دختری هستی که به جای زلم زیمبو (!) انگشترت این شکلیه گفتم بهت بگم اگه کسی ازت پرسید معنی‌شم بدونی.تا حالا چند دفعه اینجا دیده بودمت.
من – مرسی لطف کردین!

تو این چند روز دفعه دومه که دارم این حرفا رو می‌شنوم و توصیه میشم به این که این کلاسا رو برم.کلا جدیدا احساس می‌کنم اتفاقایی که برام میفته همه یه جورایی بهم ربط دارن، نمی‌دونم شاید دارم باور می‌کنم جذب کردن واقعیت داره. صرف نظر از چیزایی که جذب می‌کنم(!) حس خوبیه که آدم ببینه عه،اینا همه به هم ربط دارن،عه این همونه که من بهش فک می‌کردم….شایدم فقط به خاطر همین حس خوب دارم این فکرا رو می‌کنم.خدا به خیر کنه!

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده