تابستون لعنتی شروع شد،این تابستون مزخرف حس خوبی بهم نمیده. موندن تو خونه چیزی نیست جز فکر کردن،که واسه من فکر کردن هیچ وقت نتیجه درست حسابی نداشته.
چند سال پیش،فکر کنم مثلا وقتی 14-15 سالم بود یه دوست مجازی بهم گفت از صبح میرم سر کار شب میام انقدر خسته م که فقط میخوابم،اینجوری به یه سری چیزا فکر نمیکنم!
اون موقع فک کردم حرفشو فهمیدم،اما این روزا این حرفو خیلی بهتر می‌فهمم.نه که دردای من خیلی عمیق و بزرگن نه! این روزا می‌فهمم که چقدر دیگه دلم می‌خواد به هیچی فکر نکنم، به گذشته که آزار میده یا به آینده که خیلی وقته بهش فکر نکردم؟!
فرار کردم،زیادی فرار کردم ولی دیگه راهی نیس…دو سه ماه هست برای آزار….
کاش برعکس این همه سیاهی که تو مغزم میاد موقع فک کردن به این تابستون،روزایی خوبی بیاد مثه تابستون پارسال.ولی من دیگه اون آدم نیستم…

Advertisements
فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده