دکتر (رضا کیانیان)- من فکر می‌کردم نسل ما بی اعتقاده ولی شماها دست مارو از پشت بستین
دختر(بهناز جعفری) – دکتر جون شما وقتی همسن ما بودین آینده داشتین، ما نه آینده داریم نه امید! مثه این که خونه‌تو روی آب ساخته باشی، ما فقط یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم…
دکتر (کیانیان)- نه همه تون! من الان از یه جا میام که هف هش تا جوون غرق شده دیدم
دختر(جعفری) – پیش میاد دکتر، جنگه…

vlcsnap-2013-08-10-14h53m21s187

Advertisements
فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

دور هم نشستیم و درباره اینکه این ماه رمضون چجوری تابستونمونو به هدر داد صحبت می‌کنیم،راجع به اینکه «ماه عسل» اعصابمونو خورد می‌کنه و این که اساسا این کار عوام فریبی هست یا نه؟
بعد بحث نمی‌دونم از کجا و چجوری می‌کشه به این که هیچ کدوم نمی‌دونیم از زندگی چی می‌خوایم.شاید ازون جا که دیگه نمی‌تونیم مثه قبل باشیم، ازونجا که ته ذهنمون درگیره یا شاید چون چیزی نداریم بگیم. ولی بحث می‌کشه به اینجا که چرا فلانی آدم موفقیه؟ بعد دوستم میگه تو نمی‌تونی قضاوت کنی اون موفقه یا نه، هرکسی خودش می‌فهمه، بعد همو تیکه پاره می‌کنیم که به هم بگیم اون خوشبختی و خوشحالیه که هرکس خودش می‌فهمه، موفقیت یه سری فاکتورا داره و …. لعنتی همیشه بحثمون توی این تیکه پاره کردنا می‌مونه،اونجا که می‌فهمیم زبون همو نمی‌فهمیم،اونجا که به من میگن تو می‌خوای بگی خیلی می‌فهمی!
رفته بودیم تئاتر، با یکی دیگه از دوستام. بعد حرفای عادی دوباره رسیدیم به این که واقعا چی می‌خوایم تو این زندگی لعنتی؟ هیچ تصویری از آینده نیست! حالا هرکس یه جور، یکی تو راهی که می‌خواد نیست، یکی نمی‌دونه اصلا چی می‌خواد…
هیچ نمی‌فهمم ما دهه هفتادیا (که انقدر از طرف بقیه متهمیم به سطحی بودن توی همه جنبه های زندگیمون) کی و چه جوری به اینجا رسیدیم؟ وقتی میشینیم پا حرف هم، انگار که با یه ملوانی که چندسال تو دریا سفر کرده و کشورای مختلفو دیده و حالا میگه آسمون همه جا یه رنگه حرف می‌زنیم. نمی‌دونم چه جوریه اما ما حتی دیگه امریکن دریم دهه ۶۰ای هارو هم نداریم، خارج رفتن برامون یه چیز خوبه، اما نه اون قدر که براش به آب و آتیش بزنیم.
اون روزا که تازه ۲۰ سالم شده بود خاله‌م می‌گفت آدم وقتی ۲۰ سالشه می‌خواد دنیا رو تغییر بده. من یادم نیست ما کی می‌خواستیم دنیا رو تغییر بدیم؟
یه موقع فکر می‌کردم نسل جوون ما دچار این سندرمه که فاز دپ برداره، کاری نکنه و فقط ناله کنه که آه از زمین و زمان…ولی گاهی می‌ترسم نکنه ما داریم جدی جدی به بن بست می‌رسیم…
واقعا نمی‌دونم چطوری تونستیم تو ۲۰ سال به این جاها برسیم، نمی‌خوام بگم چرا و چه جوری چون من نمی‌تونم بگم، شاید چون جنگ نبود که بهمون بگه آدم باید با سختیا بسازه، یا به مرگ نگرفتنمون که به تب راضی شیم( که انصافا خیلی وقتا گرفتن)… ولی ما همونطوری که گوشی و اینترنت و ماهواره و سریالای خارجی زود رسید بهمون، این حس پوچی ام خیلی زود رسید بهمون.

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده