بعضی آدما فکر میکنن همه چی آفریده شده تا در خدمتشون باشه، فکر میکنن خودشون مرکز جهانن و دیگه هیچ کس و هیچ چیز به غیر از اونا مهم نیست…

نمیدونم چی میشه اگه گاهی رعایت بقیه رو بکنیم، ملاحظه شونو بکنیم، گاهی بهشون کمک کنیم. واقعا چی ازمون کم میشه؟ 

کاش میدونستیم هر روز ممکنه نوبت ما شه که احتیاج داشته باشیم یکی باهامون ملایم باشه و کمکمون کنه. کاش میفهمیدیم این آدمایی که دور و برمونن یه سری وسیله نیسن، آدمایی هستن که عمقشون گاهی خیلی زیاده…

امروز که تو نمازخونه دانشگاه خوابیده بودم و ملت میومدن بی ملاحظه سر و صدا میکردن(در حالی که خیلی ها خواب بودن) و حتی میومدن میخوردن به آدم بدون اینکه براشون مهم باشه حداقل معذرت خواهی کنن، اینا میومد تو ذهنم. گاهی وقتا که تو مترو جا هست برای نشستن یا ایستادن اما آدما برای راحتی خودشون به کسی جا نمیدن هم این میاد تو ذهنم

انگار که همه با هم سرجنگ دارن…

Advertisements
فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

داشتم فکر می‌کردم اینجا رو چرا می‌نوشتم همیشه؟
هرکس به یه دلیلی وبلاگ داره. اما برای من وبلاگ داشتن معنیش زدن حرفایی بود که گوشی برای شنیدنشون توی آدم‌های غیرمجازی دور و برم پیدا نمی‌کردم. گاهی حرفام رو کسی درک نمی‌کرد، گاهی نمی‌خواستم بقیه رو وارد یه بخش‌هایی از زندگیم کنم و …
نمیدونم چی شد که دیگه این نیازو حس نکردم، یعنی فکر کنم به کسی که واقعی باشه احتیاج داشتم…
این روزا دوباره این حس‌ها میاد که کسی نیست که درک کنه، که بشه هرچیزی رو بهش گفت.
این روزا فهمیدم باید بازی کرد گاهی برای آدم‌ها تا جذاب باشی.
چند روز پیش یکی بهم گفت آخر با این اخلاق گهت تنها میمونی.دوست داشتم تو چشمش نگاه کنم بگم من الانم تنهام. اگه نبودم تو شوخی-جدی تهدیدم نمیکردی که تنها میمونم.
یه حس غریبگی ای می‌کنم این روزا دوباره. باورم نمیشه این همه سعی برای دور نبودن بازم داره خنثی میشه… ولی این باور نشدنه با حس بد نیست.فقط تعجبه
همون جاها بود یه دوست دیگه م اول یه کتابو خوند که نوشته بود : «تقدیم به فلانی که بلد نبود نقش بازی کنه»
بعد نمی‌دونست که این فحشه یا تعریف.
به نظر من نه فحشه نه تعریف. بدبختیه! آدم اگه نتونه نقش بازی کنه بدبخته. تنها میمونه و محکوم میشه به خیلی چیزا…
البته نتونستن با نخواستن دوتا بحثه جداست.به نظرم نخواستن اینکه نقش بازی کنی جالبه…
خدارو شکر دوست کم ندارم. اما گاهی حس غریبگیم زیاد میشه…
خلاصه که این روزا هی بیشتر درک میکنم این بیتو:
با صدهزار مردم تنهایی، بی صدهزار مردم تنهایی…
واسه همین نیاز به نوشتن اینجارو دوباره تو خودم میبینم….

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده