دلم میخواد یه روز صبح تو خونه یه حبه قند بیدار شم! یه خونه تر و تمیز ولی با سیستم قدیمی! دیوارای کاهگلی، یه حوض تر و تمیز آبی، یه پنکه سقفی توی راهرو ها، چراغای نفتی…
همه جارو چراغونی کنیم، به پنکه سقفی کاغذرنگی ببندیم…یه موسیقی لایت بذاریم تو خونه پخش شه…
تو حیاطش پر درخت میوه باشه،یه تاب کوچولو بین درختا باشه، که بعضی وقتا بشه روش نشست و دست به گلا و درختا زد…
همیشه به خودم میگم اگه پولدار شم یکی ازین خونه‌ها میخرم.یه جا که رنگا زنده باشن، که آرامش باشه..روی اون تاب بشینم کتاب بگیرم دستمو بخونم…یه نسیم خنکی هم بیاد انگار که آخر تابستون اول پاییزه.به هیچی فکر نکنم. جز اون کتابه و جز منظره هایی که میشه بهشون خیره شد و سیر نشد…بعد دیگه هیچی نمیخوام
حداقل یه چند مدت چیزی نمیخوام!

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده