18

باید عبور کرد از تموم چیزایی که آدم و محدود می‌کنه، گذشت و پشت سر گذاشت چیزایی که آدم و تک بعدی می‌کنه و می‌ذاره لای منگه.باید با یه حباب به آسمون رفت، با یه ماهی ته دریا. بعضی روزا تو زندگی آدم یه روز خاصین، اما آدم خودش خاص نیس تو اون روز.تغییری نمی‌کنه،فکر خاصی نمی‌کنه،حتی واسه پست تولدش زیاد فکر نمی‌کنه. یه روز میاد که آدم ۱۸ سالش میشه، یه دروازه جلوش باز میشه، روبه روش یه دنیای عجیبه و پشتش….پشتش چیزی که من بهش نمیگم بچگی. مهم نیست 18 یا چند، تولد آدم روزیه که دیدش عوض بشه و من حس می‌کنم شاید هنوز، واقعن ۱۸ سالم نشده، اگه قرار باشه آدم دوباره متولد شه. این جا واستادن سخته و من راستش خیلی راضی نیستم، دلم می‌خواست الان ۱۶ سالم میشد مثلن. من می‌خوام بگذرم و بسازم،شاد باشم و آروم، ۱۸ فقط یه بهونه ست، همون طور که سالای دیگه بود، واسه این که آدم به خودش بیاد.کاش هدیه 18 سالگی به من آرامش باشه و بی نهایتش(8) به من برسه و برام تا آخر عمر باقی بمونه.

پ.ن: باورم نمیشه این قضیه 18 سالگی رو.

پ.ن۲ : ۲ شب میام رو زمین.

10 مهر 89

تاریکی

همه هستی من آیه ی تاریکی ست

که تو را در خود تکرار کنان،

به سحرگاه شکفتن ها  و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم، آه….

من در اين آيه تو را

به درخت و آب وآتش پيوند زدم…..

.

.

.

تاریکی‌ست

.

.

.

آه

.

۹ شهریور

یه مرد بود یه مرد!

بعضی وقتا آدم بچه ست برای درک یه چیزایی. یه روزایی، وقتی من خیلی کوچیک بودم بابام به صداش گوش می‌کرد و من وقتی می‌شنیدم حتی به نظرم بد میومد، می‌گفتم اینا یعنی چی؟ امروز هرچی که می‌گذره، بیشتر حس می‌کنم که جاش خالیه، چقدر احتیاج داشتیم تو این اوضاع با اون صدای نابش روحمون و آروم کنه.شاید اگه می‌موند و میدید جمعه هاش،بعد از این همه سال باز داره تکرار میشه، غم شونه هاش و خم می‌کرد و شاید بهتر شد که نبود… خیلی ساده ست قصه ی مردی که حتی بچه های نسل چهارم هم دوسش دارن  و من نمی‌دونم چطوری باید این حس خوب و توصیف کنم….

مثل فانوسین که اگه خاموشه، واسه نفت نیست هنوز، یه عالم نفت توشه…

دومینو

دختر کوچولو شادِ شاد ، این ور اون ور میدویید.

پیرمرد آروم آروم راه می‌رفت.

دختر کوچولو یه بادکنک قرمز داشت.

پیرمرد یه طوری خم شده بود که انگار غم دنیا رو گذاشتن رو دوشش.

دختر کوچولو محکم خورد پشت پیرمرد.

پیرمرد خم‌تر شد، غما از رو دوشش سر خوردن افتادن پایین.

دختر معذرت خواهی کرد

پیرمرد برگشت و نگاش کرد

دخترک خندید

پیرمرد بادکنک دختر و گرفت و با شادی دویید…

ای کاش عشق را زبان سخن بود

آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو

و ما عادت داریم به دیگران بخندیم، بی آن که بدانیم همگی به یک اندازه مضحکیم، با یک تکه زائد که از صورتمان بیرون پریده با آن سوراخ های گنده و بی جا رویش . با صداهای زیر و بم، خنده های وحشتناک.همه ما یک‌سانیم، قبل از آن که روشن فکر یا خاموش فکر باشیم، همه ما گاه آن‌قدر کوتاه فکر می‌کنیم،گاه احساساتی می‌شویم و حرف های احمقانه می‌زنیم که دست کمی از دیگران نداریم.فکر این که یگانه ایم، چشم‌هایمان را می‌بندد و انسانی که نبیند، هیچ وقت روشن نمی‌شود….

پ.ن: بی سر و ته، مثه همیشه.

پ.ن۲: پست قبلی عنوانش اشتباه بود….

هنرپیشه

من کارگردان نیستم ، اما بازیگرای خوب رو می‌شناسم، تو باید به خاطر تمام نقشایی که واسه دیگران بازی کردی ، اسکار می‌گرفتی….

پ.ن: وقتی نوشتن آدم و وسوسه می‌کنه….

خواب ابدی رویاها

رویای دیروز، روزمرگی امروز. و چقدر زود یادم میره که بعضی چیزا چقدر ارزش داشتن و دارن. دیروز برای داشتنش سگ دو و امروز یه موضوع کم اهمیت. این یکنواختی و روزمرگی یه طعم تلخی داره ، یه جور بی‌حسی حاد.

در زندگی زخم هایی هست، که جای آن هارا به کسی نمی‌توان نشان داد!

تراژدی

ترسیده ام،

از بزرگ شدن

.

روزهای تکراری

.

آینده مبهم

.

پوزخندها

.

صدای بوق های مکرر

.

چراغ های همیشه قرمز

.

شعارهای دروغین

.

خرداد پر حادثه

.

قفل فرمون

.

دود سیگار

.

دویدن و نرسیدن

.

..

بخندید! دنیا مضحک ترین تراژدیه موجوده.

بی‌سرزمین‌تر از باد

آزادی ، هیچ چیز به اندازه آزادی آدم ها ، برخی از آدم ها ارزش غبطه خوردن ندارد. آن هایی که مثل باد اند و خانه ای ندارند، در فضا و زمان نمی‌گنجند، همیشه چنین آدم هایی آرزویم بوده اند و هستند. که بتوان مثل بادکنکی در باد، در آن ها رها شد، و شاید برعکس مثل باد بقیه بادکنک ها را در آغوش گرفت.

بی سرزمین تر از باد…!