نوستول گاه!

بعضی جاها برام نوستالژی خاصی دارن، یه جور نوستالژی ای که فکر کردن بهشون همیشه برام شیرینه.یعنی می‌تونم چشمم و ببندم و ۱ لحظه بعد اون جای خاص باشم، گاهی وقتا حتی نمی‌دونم چرا دوسشون دارم، شاید چون اون لحظه ای که اون جا بودم هم، دقیقا همین کارو کردم، یعنی چشمامو بستم و با یه بادکنک گازی رفتم بالا، خیلی بالا. می‌دونی، لازم نیست آدم یه کس خاصی، یه چیزه خاصی یا هر چی رو یه جایی ببینه تا براش خاطره بشه. طعم یه نون داغ با پنیر، یه نسیم آروم ، لبخند یه آدم غریبه، خریدن یه چیزه خیلی کوچولو و یه عالمه چیزه دیگه می‌تونه واسه آدم نوستالژی بشه. واسه همین فکر می‌کنم باید آدم دقیق باشه،باید وقتی یه جا راه میره، همه چیز و اون طوری ببینه که انگار باره آخره، باید لذت ببره، از لحظه لحظه‌ش ، یه طوری که فکرشم حتی به آدم لذت بده.چون یه روزی بعدا وقتی روزمرگی و کارای تکراری مسخره خسته‌ش کرد، می‌تونه چشاشو ببنده و بره اون جا و همون لذت رو ببره.امتحانش کنین.

پ.ن: این چند روز تعطیلی یه فرصتیه واسه این که به این جا سر و سامون بدم، فکر کنم خیلی داغونه.تقریبا اعتماد به نفسمو از دست دادم،اما سعی می‌کنم درست بشه.

دل

دلتنگی های آدمی را باد، ترانه ای می‌خواند……..

حال و روز ما و شما تعریفی ندارد، ما ، نه چون من چند نفرم، چون شاید خودبزرگ بینم! شایدم ما، چون از تنهایی وحشت دارم. که خب البته همیشه تنهام و همیشه تنهاییم و اصولا انسان در جوامع بزرگ و شهرها تنهاست و باقی سه نقطه شعرها! ولی هنوز نمی‌فهمم چرا انقدر سخت گیریم، چرا با هم کنار نمیاییم و تنهایی را ترجیح می‌‌دهیم،گاهی فقط لجبازی، گاهی غرور و شاید گاهی…. نمی‌دونم!

دلتنگم، در واقع دل گشادم، که گاهی تنگ می‌شود، درد می‌گیرد و بیش تر اوقات می‌شکند، البته زود خوب میشه، نگران نباشید! کاش حداقل می‌شد گچ گرفت تا مثل روز اول شود، یا به آن پماد مالید تا زودتر خوب شود، اما چاره ای جز آبغوره گرفتن نیست، که آن هم کار را خراب تر می‌کند، والله !

پاییز1

من

از دست تو

در باد رها می‌شوم

همچون برگی از درخت

من اما

هنوز سبز سبزم

پس چرا؟

شاید درخت از برگ خسته شده

پاییز بهانه است!

پ.ن:معذرت می‌خوام برای آپ‌های دیر به دیر….احتیاج به کمی تعویض روحیه دارم 🙂 زود برمی‌گردم.

تولدی دیگر

سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

«فروغ»

پ.ن:برای دل خودم….

تویی که تازه بزرگ شدی

فکر میکنی بقیه احمقن.خودت رو میزنی به اون راه.تریپ دپ بر میداری.هی راه میفتی این ور و اون ور واسه همه قصه ات رو تعریف میکنی.شاید که دله کسی بسوزه.منه دیوونه فکر میکنم تو فقط یه عقده ایی بیچاره ای که میخوای بگی منم آره….!راستش هر وقت نگاهت میکردم لجم میگرفت.از این که مثل بچه کلاس اولیا، خودتو لوس میکنی و معرکه میگیری. خودتم میدونی من از کسایی که تریپ دپ برمیدارن بدم میاد.میدونی از این که جلوی همه عالم و آدم بگی چه مرگته بدم میاد.اولش فکر میکردم تو کمک احتیاج داری.اولش فکر میکردم باید کمکت کنم.ازش پرسیدم چی کارت کنم.گفت حتما کمکت کنم.ولی من بهش گفته بودم که تا خودت نخوای نمیشه.ولی اون بهم گفت مغرور؟! گفت تو قط به فکر خودتی!البته حقم داشت.شاید من براش بد تعریف کردم.البته که من همیشه تو تعریف کردن ماجرا ضعف داشتم.حالا مهم نیست.نبود و نیست تا این که امروز معنی کاراتو فهمیدم.وقتی گچ قرمز و برداشتی و رو تخته نوشتی:

هی بچه ها من دنبال یه دوست خوب میگردم!

معلم پرسید کی اینو نوشته و بچه ها تورو معرفی کردن.شاید تو فکر کردی با گریه و زاری و این ور اون ور کشیدن خودت میتونی رفیق پیدا کنی.دلم میخواد بهت بگم آدم خراب رفیق دیگه فقط تو قصه ها پیدا میشه.دلم میخواد بهت بگم اون تصوری که تو از یه دوست داری فقط مال اون رمانایی هست که خوندی. رفیق این روزا فقط یه کلمه است.یه واژه که گذاشتیم واسه دل خوشکنک!

به هرحال اگه بر فرض محالم وجود داشته باشه، این راهش نیست.نه…اما انگار تو نمی خوای بزگ شی…!

پ.ن: دوست ندارم کامنتا رو ببندم.وگرنه حتما این کارو میکردم……


دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز – كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز – كه چه ؟

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام اينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو کنون چه فراموشيها

با من کنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار که خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

حمید مصدق