شکست

دفعه اولی که تو زندگیم شکست خوردم، وقتی بود که معلم کلاس اولم رو ۳ صفحه مشقی که با مداد رنگی تزئینش کرده بودم یه ضربدر بزرگ کشید ،چون بد خط بود و گفت دوباره بنویسش!

انقدر بزرگ که هنوز یادمه.

بعضی چیزا هست که آدم و زجر میده، مثل این که ببینی یه زن، با یه مرد تا مدت های طولانی زندگی می‌کنه،  با این که می‌دونه مرد عاشق کس دیگه ای بوده و هنوزم ، کم و بیش فکرشه.که به روی خودش نیاره.و بعد بگذره و بگذره، اما ته دل اون زن چیه؟ خدا می‌دونه….

بعضی چیزا دردناکه .

این جریان چیزیه که من با چشمم دیدم.

تولد

آدم ها زود بزرگ می‌شوند.آدم ها، تو چرا به خودت گرفتی؟

با خودم بودم، که وهم بزرگ شدن برم داشته است که البته بزرگ شدن را دوست ندارم و عاشق دنیای بچه ها هستم.پارسال،پست تولدم را با شوق و ذوق بیش تری نوشتم.پارسال برای رسیدن ساعت 2 روز 10 مهر لحظه شماری کردم و امسال دوست دارم ثانیه ها کش بیایند.حرف زیادی برای گفتن ندارم.دارم به ساعت صفر نزدیک می‌شوم و کم کم تهی ، تا شاید بعد از آن پر شوم.کاش به بی‌نهایت در بی‌نهایت* امسال برسم.امیدوارم، از صمیم قلب برای خودم، که بچه ی عاقلی شوم.

*88

10 مهر 88

درخواست

بدم میاد که فقط وفت بدبختی هام یاد خدا بیفتم، بدم میاد که خدا رو فقط واسه این که بهم کمک کنه دوست داشته باشم، اما گاهی درخواست باید کرد، گره هایی هست، که به دست خودش باز میشه.مشکلاتی هست که اون می‌تونه حلش کنه. مشکل من خیلی سخت نیست، یعنی هیچ مشکلی برای تو بزرگ نیست 🙂  خواهش می‌کنم حلش کن که به کمکت احتیاج دارم  و ببخش که موقع مشکلاتم یادت میفتم. امشب شب قدره و فکر می‌کنم امشب اگه ازت درخواستی بکنم، قبول می‌کنی، به خاطر علی(ع) . لطفا حلش کن.

راستی خدایا، گرسنگان رو سیر کن به حق علی که برای گرسنگان غذا می‌برد.

آمین

پ.ن: آنان که علی خدای خود پندارند، کفرش به کنار عجب خدایی دارند.

اثبات

باید ثابت کرد! به خودت، به دیگران.بیشتر از همه به خودت.اینا مسئله های هندسه ات نیست که اثبات نکرده بری سر کلاس! این زندگیته دختر.بفهم! بفهم…اگه کسی نیست که کمکت کنه، حداقل خودت به خودت کمک کن.

پ.ن:دیدنی ها کم نیست.

بم

دلم برای بم تنگ شده! برای کوچه های باریک و خاکی که تو تهران ندیده بودم،برای راه طولانی ای که یا با ماشین می‌رفتیم یا با اتوبوس ! چقدر تو راه خوش می‌گذشت! 12 ساعت راه بود! من فکر کنم 5 بار بیشتر بم نرفتم، که آخریش 3 ماه مونده به زلزله بود.اون موقع من خاله و مامان بزرگم رو که خیلی دوسشون داشتم شاید سالی یکی دوبار می‌دیدم! اما با این حال دلم برای بم تنگ شده، درسته که تا یه حدودی ساخته شده،اما دیگه اون بم نیست! دیگه اکثر اهالی بم میگن این بم،بم ما نیست! بمی که الان پنج ساله خراب شده و دیگه از ارگ قدیمی 2000 ساله دیگه چیزی نمونده!جایی که آدم وقتی توش راه می‌رفت انگار تو تاریخ قدم می‌زنه!

نوشتنی زیاد دارم،از بم بعد و قبل زلزله! اما دستم به نوشتن نمیره و دوست ندارم ناراحتتون کنم….این فقط یه مرور خاطرات بود….این عکس رو هم از نت برداشتم، خودم عکس از بم زیاد دارم اما حوصله ی اسکن کردن ندارم.

argbam

نسبیت!

وقتی سایز پام 28 بود از خونه تا مدرسه یه عالمه برام دور بود، الان که پام 39 شده اون راهم برام کوتاه!

انگار هرچی قدمای آدم بزرگتر باشه، دنیاش کوچیک تره…..

روزگار غریبی است نازنین!

گاهی اوقات زندگی تلخیش رو به یک نفر بارها و بارها نشون میده.و خدا نکنه که سرنوشت باهات رو دنده‌ی لج بیفته.اون موقع اگه یکم بدشانسی هم چاشنیش بشه دیگه یه محشر کبری درست می‌شه.

دایی من،تو زلزله‌ی بم خونه و نامزدش رو از دست داد.از اون روز تاحالا تنها توی بم زندگی می‌کنه و این درحالی هست که بیماری عصبی هم داره.به هزار زور و بدبختی یه خونه جای خونه‌قبلی ساخت که تازگی بعد از 5 سال کامل شده.تو این چند سال چندین بار کانکسش رو دزد زده بود.و دیروز خونه‌ای رو که وسایل نو توش چیده بود یه بار دیگه دزد زد و فقط یه تلویزیون براش موند!

دلم واقعا واسش می‌سوزه….. من حالا کاری به اقدامات دولت ندارم.ولی واقعا ما مردم بدی داریم.خیلی بد.وقتی زلزله شد خیلی‌ها زن و بچه‌شون رو برداشتن و از روستاهای اطراف اومدن بم که یه چیزی بگیرن.موقعی که مردم زیر آوار بودن طلا و جواهر زنا رو از دستشون در می‌اوردن.اینم از وضع الانه.طرف میشناسه داییمو.میبینه وضعش چه جوریه.اما حتی یه ذره هم تو وجودش انسانیت نیست…..