غذا آماده است.نوش جان!

پ.ن:منبعش ایمیل است.دفعه قبل که از ایمیل مطلب گذاشتم دوستی گفت این نقض کپی رایت است.در جواب آن دوست باید بگویم که ایمیل سایت نیست که به آن لینک بدهم…. کلا بعضی وقتا آدم خودش می نویسد و بعضی وقت ها کپی میکند.

نوروز خود را چگونه گذراندید؟!

به نام خدا

اکنون دست به قلم می‌برم و انشایی در مورد نوروز می‌نویسم.مادرم می‌گوید امسال سال موش است.مادر من می‌گوید موش سال مزخرفی است. او می‌گوید چون از موش می‌ترسد اما من می‌دانم سال ازدواج او با پدرم موش بوده است. ما خانواده‌ی خوشبختی هستیم!این را پدرم می‌گوید.مادرم نگاهی به او می‌کند و پدرم سرخ می‌شود! مادرم می‌گوید روز اول که اومدی خاستگریم یادته؟!‌ و پدرم می‌گوید مگه میشه بزرگترین اشتباه عمرم رو فراموش کنم؟! و من فکر می‌کنم در آستانه‌ی سال نو چه عشقی در خانه ما رد و بدل می‌شود! و موش اسباب بازیم را سر سفره می‌گذارم و دعا می‌کنم. خوشحالم که امسال سال حیوانی نجس نیست ! ما در دینی خواندیم که خوک اساسا موجود نجسی است! اما پدرم می‌گفت آن آقاهایی که ریش بلند دارند و حوله حمام به سرشان گذاشتند خوک کثیفند! من گفتم خوک صورتی است و ریش ندارد و او گفت این حرف هارا جایی نزنی ها! او همیشه می‌گوید به کسی نگو ما در خانه چه کار می‌کنیم.مثلا ماهواره داریم یا این که بعضی وقتا از آن نوشابه های بد بد می‌خوریم!منم به هیچ کس نمی‌گویم!

نوروز امسال ما تور خانه‌گردی داشتیم.پدرم گفت این یک تور جدید است که امسال مد شده. اما وقتی مادر زحمتکشم گفت شمسی خانوم اینا رفتن شیراز، بابایم گفت آن ها خیلی لارژند. البته من یادم هست که بابایم ایکس ایکس لارژ است.یعنی شوهر شمسی خانوم خیلی چاق است؟! پدرم می‌گوید بنزین سهمیه بندی است و ما بنزین نداریم که جایی برویم.مادر می‌گوید مرد مگه ما اصلا ماشین داریم؟! و پدرم می‌گوید ماشین نداریم عوضش یه خونه خوب در حوالی لب خط اجاره کردیم! و مادرم باز هم او را نگاه می‌کند و او سرخ می‌شود. واقعا آن ها عاشق هم هستند!

روز اول عید ما به خانه‌ی مادربزرگ می‌رویم! مادر به پدر می‌گوید شیرینی ببیریم و پدر می‌گوید قندشان بالا می‌رود!البته پدر برای مهمان‌ها هم گفت شیرینی لازم نیست و قند مهمان ها بالا می‌رود و برای عید فقط خیار و سیب خریدیم. پدر گفت این یعنی یک عید سالم!و مادرم گفت شاید هم عید بی‌پول! پدرم گفت البته من چند میلیونی در بانک سوئیس دارم اما مواظب دندان ها و قند مهمانان هستم!و باز هم مامان نگاهش کرد!

مادربزرگ عزیزم به هر کدام از نوه‌ها یک 50 تومانی عیدی داد! من ناراحت شدم اما مادرم گفت او پیر است و این چیزها را نمی‌فهمد. من گفتم خودم دیدم 20 هزار تومان داد تا ناخن‌هایش را مانی‌کور کند. مادرم گفت اشکال ندارد خودم یک عیدی خوب بهت میدم! و من شاد شدم اما موقع رفتن برای مادربزرگم زیان در آوردم! مادرم همیشه می‌گوید از وقتی پدر بزرگ رفته پیش خدامادر بزرگ ماهی 50هزار تومان در‌امد دارد و نباید از او توقع داشته باشی. البته من ‌می‌دانم که پدرم هم ماهی 70 تومان درآمد دارد.اما پدر سارینا ماهی 700 هزار تومان در آمد دارد! من به سارینا گفتم پس چرا شما لب خط زندگی می‌کنین و به بالاشهر نمی‌روید؟! او گفت پدرش گفته هوای بالاشهر کثیف است. پدر او هم مثل پدر من مواظب سلامتی خودش و خانواده‌اش است.

روز بعد به خانه‌ی عمه‌ مادرم رفتیم.مادرم از گنجه لباس پاتختی‌اش را درآورد و گفت این نو ترین لباسی است که دارم. و برای من یک لباس جدید خرید و گفت این هم عیدی تو.وقتی به سارینا گفتم،گفت سرت را کلاه گذاشته‌اند.یه لباس قبل از عید باید برایت می‌خریدند ومن برای این که ضایع نشوم گفتم آن را که از پاساژ گلستان برایم خریده بودند ولی در تاکسی جاماند!

من تا به حال پاساژ گلستان نرفتم اما مادرم می‌گفت این عمه‌اش که تازه از آمریکا آمده در نزدیکی آن زندگی می‌کند.آن روز پدرم به قول مادرم ولخرجی کرد و با آژانس به خانه عمه مادرم رفتیم. من آنجا با نوه‌اش بازی کردم.او عروسک های عجیبی داشت. اسم یکی از آنها باربی بود.خیلی لاغر بود و خوشگل. من به نوه‌ی عمه گفتم پدرم کارخانه‌ی باربی سازی دارد! او هم گفت بابای منم با بیل گیتس رفیقه! منم گفتم بابای من خدمت با بیل گیتس بوده!و فکر کردم آیا بیل گیتس یک غذای چینی است؟! و بالاخره به خیر گذشت! در خانه آنها نوعی آجیل بود که شکل لوبیا بود اما درازش و زرد بود.وقتی به مادرم گفتم این‌ها چیست گفت بادوم هندی. و من فکر کردم در آمریکا آجیل هندی هم می‌فروشند!؟ پدرم گفت مگر تا به حال نخوردی بچه؟! و من گفنم نه! او سرخ و بنفش شد و مادرم گفت چرا خوردی اما یادت نیست و پدرم شروع کرد به غر زدن از آن آقاهای پشمالو که با کلاه حمام بیرون می‌روند.وقتی آنها شکلات تعارف می‌کردند من مشغول شمارش بودم.تقریبا 15 مدل شکلات روی میز بود. من از همه‌شان یک مشت برداشتم! و پدرم هی مرا چپ چپ نگاه کرد. به مادرم گفتم بابا عینکش را نیاورده؟! و نوه آن‌ها گفت: من رژیم دارم و شکلات نمی‌خورم! من گفتم ما هم رژیم تخم مرغ داریم و هر شب نیمرو می‌خوریم.البته هفته‌ای چند بارنون و پنیر هم می‌خوریم که برای سلامتی مفید است! و او با تعجب مرا نگاه کرد!

در یکی از روزها سارینا با خانواده‌اش به گردش رفته بودند و وقتی برگشت دل مرا آب کرد! منم 4 شوید موی ( این را مادرم می‌گوید اما من شویدی روی سر پدرم نمیبینم، احتمالا این هم از اثرات عشق است!) کندم تا مرا بیرون ببرد! مادرم هم با من همراه شد تا بالاخره توانستیم به سینما برویم! البته این سینما خیلی جالب بود و کف آن را با پفک و چیپس و پوست تخمه فرش کرده بودند! ما فیلم مجنون لیلی را دیدیم که محمدرضا گلزار در آن بازی می‌کرد.البته در وسطای فیلم از انتهای سالن صداهای عجیب و غریبی می‌امد.مادرم گفت بزرگ میشی می‌فهمی و بعد گفت فیلمت را نگاه کن!من به مادرم گفتم من می‌خواهم زن گلزار بشوم. او گفت خوبه، من می‌خواستم زن آلن دلون بشم که زن بابات شدم….البته اونم اومد خاستگاریم اما ردش کردم!آخه سیگاری بود! بعد من فکر کردم اگر زن گلزار شوم می‌توانم از آن خانه‌های نوه‌ی عمه بخرم و پز بدهم! من دیگر فیلم را نگاه نکردم و تا آخر در این فکر بودم که اگر من زن گلزار شوم چه می‌شود!

روز سیزدهم ما به گردش در دل طبیعت رفتیم.البته طبیعت باغچه و جوب جلوی خانه‌مان بود.پدرم گفت چرا هوا را آلوده کنیم و بنزین بسوزانیم و راه دور برویم؟! مادرم ساندویچ تخم مرغ درست کرد و خاله‌ام هم که مجرد است آمد.من دیدم که او سبزه هارا گره می‌زند! پرسیدم مگه آزار داری؟! و او گفت این کار را می‌کند تا شوهر گیرش بیاید. من نفهمیدم چه ربطی دارد اما خاله ام گفت احتمالا جواب میدهد! من هم سبزه‌مان را برداشتم و کلش را گره زدم و امیدوار شدم که تا آخر 87 گلزار به خاستگاریم می‌آید!

نوروز امسال نوروزخوبی بود! چون ما سینما رفتیم و من کلی شکلات خوردم و حال سارینا را گرفتم!

این بود انشای من !

پایان

خاتمی یا خانمی!

نیما دهقانی،یکی از نویسندگان جوان و با استعداد چلچراغ است.در جشن شب چله 2-3 بیت از شعری برای خاتمی را خواند، که خیلی با استقبال رو به رو شد. مدتی است در وبلاگش همه سیریش شده‌اند که آن شعر را به طور کامل در بلاگت بزار! که بالاخره گذاشت، ما هم از آن با ذکر منبع استفاده کردیم،‌ طولانی است ولی بخوانیدش! (ای کسانی که ایمان آوردید، بخوانید شعرها نیما را،باشد که رستگار شوید)

دعا کردم پریشب کاش ای کاش

به خوابم خانمی بینم از آنهاش!

یکی خانوم خوش قد و خوش اندام

شوم تا به سحر محو تماشاش

بیاید سوی من با ناز و عشوه

به دستش جام می…یا نه… گلاب پاش!

بسوزد سینه ام را خنده هایش

بدوزد زیرورو رویم روی زیباش

سپس نزدیک تر آید و من نیز

روم نزدیک او با حفظ متراژ(ش)!

خودش را لوس کند هی از برایم

کنم ناز، نه نمی شه جون داداش

از او اصرار و از من نفی و انکار

آخه نامزد دارم، حلقه ام ایناهاش!

خلاصه دست ما را دست آخر

بگیرد.-. خوب دیگه سانسوره ایناجش!

میان حاضرین گر زیر هیجده است

بگیرن گوششو خوب والدیناش

اصولا «والدین» جمع مثنی است

الف با نون تهش خبط است وبی جاست

چه می گفتم سخن تا قهقرا رفت

نفهمیدم چه شد یارو کجا رفت؟

گمانم بردنش باطرح اوباش!

غزل هم مثنوی شد، گور باباش

خلاصه خوابمان بردش سرانجام

نه اون اومد نه من جم خوردم از جام !

دعا کردم که خانم آید اما

بگو کی جاش اومد استغفرالا!

به خوابم «خاتمی» با قد رعناش

بیامد دوش با آن نور سیماش

بگفتم خاتمی ای مرد والا

تو خواب ما میای از کی تا حالا؟

رخش نورانی و دستش کمی سرد

با اون(؟!)دست داد خدا هم اینجوریش کرد!

غم و تشویشش از نامردمی بود

به کل ریشش دگر جو گندمی بود

بدو گفتم که سید رنگ کردیش؟

سیاه بود اولا کمرنگ کردیش؟

اوایل خنده رو بودی برادر

نداری رنگ به رخ…ای وای خواهر!

سپس دردش به من گفت و گذر کرد

ولیکن اصل کارش را دودر کرد

بگفتا گفتمان کردم ز بس من

دهانم کرده ان مسواک رسما

به کل تکیه کلامش گفتمان بود

به گاه خنده اش خیلی مامان بود

سبیلش مشکی و ریشش چو برف و

به قول عده ای استاد حرف و…

فشن پوش و تیریپ مد باز اعلا

عبای ورساچی …نعلین پوما!

عبای مشکی اش مخصوص رزم است

و دیگر خاص پارتی یا که بزم است

همانی که خودش نقل و نبات است

همان که رنگ آن چون شوکولات است

همانی که از آن بشنیده بودیم

سه سال قبل آن را دیده بودیم

عبایش قیمتش شد ده برابر

نپوشیدش دگر در جای دیگر

عبایش شد نماد ی چلچراغی

شوکولات هم گران شد اتفاقی!

ولی وقتی که اوضاع خیطه خیطه

جوراب(؟!)فرقی ندارد با شلیته

اگر با مردم و با عرضه باشی

برایت می زنن هر کی که باشی

اصولا یک مدرنیست مقید

نماد کامل یک فرد مرتد!

ولضااااااااااااالین او کوتاه تر بود

از احوال محیطش با خبر بود

نه اهل خدعه و نی اهل نیرنگ

نه خواهان بلا و طالب جنگ

جوان اول گود سیاست

کمی چپ رادیکال مایل به اوسط

به ظاهر خنده بر لب لیک در دل

دو صد درد و هزاران بغض و مشکل

دلش از دست یک عده گرفته

همان دستی که کی داده گرفته

سیاسی شد دوباره قصه ی ما

غلط کردم عموزاده ببخشا!

به جد جنتلمن و صد در صد آآقا

چه کردی خاتمی تو با دل ما!

خلاصه توی خوابم عشوه ها کرد

نمی دانی چه کردم…او چه ها کرد!

یه دل نه صد دلی دیوانه ام کرد

خودش شد تسمه و پروانه ام کرد

اصولا هیکلم در هم بپیچاند

کراواتی بدم، عمامه ام کرد

به ناگه عشق او در جانم افتاد

دلم از سینه در تنبانم افتاد

چه می شد خاتمی هم از نسا بود

در آن صورت کلاه ما هوا بود

اگر زن می شد و مودار و بی ریش

بدون شک می رفتم خواستگاریش!

ولی نه…مشکلی اینجاست صب کن

بذار واسه ات بمیرن بعد تو تب کن

….

ریاست غالبا کار رجال است

زن شاغل؟ غلط کرده…محال است!

اگر زن گردد او پس گفتمان چی؟

سخنرانی درون پارلمان چی؟

رئیس جمهورتو بی ریش کردی؟

یه کاره تو ی دولت…. کردی؟

آقا باشه ما از خیرش گذشتیم

هنوز نه نشده ما گیر هشتیم

اگه اینجوریه بی خیلش اصلا

یه کاری می کنیم….پس زن می شم..من!

و سد ممد می آید خواستگاریم

و پایان می رسد این بی قراریم

(فقط می مونه یک تغییر جزئی

یه چی داریم خیال کن که نداریم)

ولی نه…زشته بابا…این چه کاریست؟

اصن ایشون که با ما آشنا نیست

می گم واقن(واقعا) چقد ما املیما

نمی شه خواستگار زن باشه اینجا؟!

پس از این راه پر حیلت گذشتیم

ولی از عشق او راحت نگشتیم

خلاصه با خودم هی فکر کردم

که ایشان مرده…و من هم که مردم

به مغزم زد یه کار انتحاریک

که کار داشت می کشید جاهای باریک.!

به ناگه شد خدا مارا رها کرد

طناب این گنه از بنده وا کرد

زد و دکتر سفر کرد به یو اس آ

همانجا نطقی کرد از آن خفن ها

همان نطق اساسی در کلمبی…

نشد ؛یا؛ جا تهش، آمد در اینجا

بگفتا این مسائل این ورا نیست

اصولا چیز زشتی پیش ما نیست

همه شادیم و خوشحال و غمی نیست

چماق اینجا که شیئ محکمی نیست!

اوین اینجا مصلا می شود زود!

اگر ساکت بشینن شمس و بهنود

رسیور این طرف ها هم حلال است

عرب ست(arab sat)) این وری… سمت شمال است!

ولی چیزای بد بد ما نداریم

سرنگ و اکس و سرقت ما نداریم

کبوتر با کبوتر ما نداریم

داریم بزغاله…خر اما نداریم

کبوتر پیش کفتر باز با غاز

کند هم جنس بی هم جنس پرواز

اتاق فکر شومم گشت تاریک

خدارو شکر نرفتیم جای باریک

و دکتر بنده را از غم رهانید

خیال باطل از کله ام پرانید

خلاصه این فقط یک آرزو بود

تمام خواهش از درگاه او بود

به بیداری که ما یاری ندارم

به جز چت که دگر کاری ندارم

روای آرزو در کارتان نیست؟

خدایا بیت اول یادتان نیست؟

دعا کردم سر شب کاش ای کاش

به خوابم خانمی بینم از آنهاش

بگفتم :؛خانمی؛ آخر خدایا

شما این رو فرستادید آیا؟

ندایی آمد از عرش خدایی

که نیما من کجا و تو کجایی

پیام تو دچار فیلترینگ شد

رسید اما تهش سام تکست میسینگ شد ( some text missing**)

یه نقطه روی نون خانم افتاد

امان از این خطوط…ای داد بی داد!

اگرچه «خانمی» شد «خاتمی» حیف

پریزاده نبود و آدمی…حیف

به خود روزی سه وعده فحش می دم….

چرا قدرش نداستم کمی… حیف .

نیما دهقانی دیماه 86

!

فرستاده‌شده در طنز