کنکور

یه اتفاق خوب برام افتاده، کنکور دادم.تموم شد.روزای مزخرفی بود، گرچه روزای خوبم داشت.خوبیش شوخی و خنده تو مدرسه با دوستام بود…

روزایی که به کتاب خونه پر از کتاب نگاه میکنی و آه می‌کشی، یا به دی‌وی‌دی فیلمات نگاه میکنی و دلت می‌سوزه که وقت دیدنشون رو نداری. وقتی میای نت همش عذاب وجدان داری…خیلی وقتا به ذهنت یه چیزی می‌رسه که تو وبلاگت بنویسی،اما نمیشه.یه جور تارک دنیا بودن،نرو مهمونی،نرو بیرون….

حالا نه این که من کلا بی‌خیال زندگی شدم،نه، اما کنکور همه جا باهام میومد…

البته می‌تونست جور دیگه ای باشه، اما من این مدت خیلی احساس تنهایی کردم.بعضی وقتا هم حس کردم دنیا داره میره و من واستادم.شایدم نشستم و دستم و زدم زیر چونه م نیگاش میکنم.

کلا عجیب غریب بود از همون اولش برای من. آخرم نفهمیدم  این که آدم بهترین سال عمرش و بذاره واسه درس، خوبه یا بد؟

حالا بعد این ماجراها،هنوزعادی نشده همه چی، هنوز بی‌برنامه م. و البته دعا دعا می‌کنم که نتیجه ش خوب بشه،نمی‌خوام یه بار دیگه تکرار شه…

 

پ.ن: این پست و می‌خواستم بعد کنکور بنویسم، اما تو فکر اسباب کشی بودم، می‌خواستم اول جابه جا شم،نمی‌دونم اما الان……

 

 

چلچراغ

چلچراغ برای ما ( نسل چهارم ) یه زندگیه، روزشمار بزرگ شدن و رشد کردن، تاریخ روزای تلخ و شیرین راهنمایی و دبیرستان. چلچراغ فقط ۵۰ تا ورق کاهی نیس، دنیای ماست، دنیای ماست وقتی ذوق مرگ میشیم، که می‌بینیم چند نفر هستن که دغدغه های مارو دارن، که همدیگرو می‌فهمیم، حتی اگه دور باشن، حتی اگه فقط تو نمایشگاه مطبوعات، تو جشن شب چله ببینیمشون. بیاین و انقدر راحت، دنیای آدما رو به هم نریزیم، با  وجدان راحت شب نخوابیم، اگه یه عده ی زیادی رو غمگین و گریون کردیم. دلخوشی های ساده دیگران و انقدر راحت زیر پامون نذاریم، ما برای خودمون یه جمعیم، یه نسلیم ، یه عالمه رفیقیم …. انسان باشین اگه ممکنه.

می نویسم شکل خنده، می نویسم شکل فریاد

می نویسم از پرنده، تو بخون نوشته بر باد

یه ساندویچ تو رگ روزای ابری بزن

اگه آینه دق بود، چل تا چراغو بشکن

رنگ بارون رنگ دریا،  پاییز و بهاره ایران

واسه خاک تو می میرم،روزی روزگاری ایران

مث سرگیجه ی فصلی،عشقای اردیبهشتی

ما همینیم که می بینی،بچه های کوچه پشتی

اگه بارون نمی باره بی خیال،حال و روزت گریه داره بی خیال

اگه روزت شب تاره بی خیال،اگه شبنم زهر ماره بی خیال

ما یه نسل نیمه عاشق، ما یه نسل نیمه فریاد

ما یه نسل جون سپرده، آشیونه رفته برباد….

پَنشنبه

۵ شنبه ها دوست داشتنین . میشه نشست و از شیشه به بارون نگاه کرد، میشه یه هفته کسل کننده رو تموم کرد. ۵ شنبه ها همیشه دوست داشتنین،  می‌تونی فکر کنی، به تمام کارای هفته، به تمام کارای هفته بعد.می‌تونی بری عکاسی، می‌تونی گاهی بری کافه . ۵شنبه های بارونی دوست داشتنی ترن.۵شنبه هایی که بدون چتر این ور اون ور میدویی و بقیه بهت میگن بیا زیر ایوون واستا که خیس نشی.۵شنبه ها دلگیر و شادن. همین پارادوکسشون و دوس دارم. ۵ شنبه هایی که مهمونی توشون باشه اصن خوب نیستن، هیچ کی حق نداره ۵ شنبه منو ازم بگیره. ۵ شنبه ها روز ِ آزاد شدنه. ۵ شنبه ها رو دوست دارم، چون توشون گم میشم و پیدا.

فلسفه

آدم ها وقتی از زندگی سیر می‌شوند ، به سراغ بلاگ نویسی می‌روند و این گونه بود که بلاگستان ساخته شد، وقتی تورم و جنگ و بی‌عدالتی و دل مردگی شیوع پیدا کرند.

پ.ن: باشد که رستگار شویم.

پ.ن۲: سال جدید مبارک. یه دنیا شادی داشته باشید، این یه تبریک از ته دله.

مغز سوراخ سوراخ

بعضی وقتا، ندونسته به یه کاری محکوم میشی. بعضی روزا، خودت و سرزنش می‌کنی که چرا؟ اما هرچی می‌گردی،دلیل سرزنش رو پیدا نمی‌کنی، نمی‌فهمی چرا باید با خودت ، تو خودت انقدر دعوا کنی، که از بیرونم قیافه ات عین کسایی باشه که دنیا رو سرشون خراب شده. بعضی شبا، کسی نیست که بهش بگی، دلیلش و بهم بگو؟ بگو چرا؟ چرا دنیا انقدر تند تند عوض میشه که من نمی‌تونم مغزم و آپگرید کنم؟ هی روزا میان و میرن، تو جواب که نداری هیج، سوالاتم زیاد میشه، از کله ات سر ریز می‌کنه، از چشمات فواره می‌زنه، از گوشات می‌ریزه بیرون و از دهنت بالا میاریشون، ولی کاش سیک می‌شدی! نمیشی، سنگین و سنگین تر میشی، انقدر قلبت فشرده میشه، که می‌ترسی دیگه جایی واسه خون نباشه.مغزت سوراخ سوراخ میشه،دود می‌کشه! چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

و ادامه میدی، شاید یه روز دیدتت و دلش به حالت سوخت و گفت چرا….شایدم اسمتو تو گینس به خاطر تعداد سوراخایی که تو مغزت داری ثبت کردن!

پ.ن:  تو هم از ما نبودی، آن که ذات درد را باید صدا باشد، و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب، باید از جنس من و عشق و خدا باشد.(فرهاد- شهیار قنبری)

child,sad,alon,art,composition,photography-ae2ed9cb5658d029a80e515b792027da_hعکس همین طوری است، تزئینی یا چی.

آداب معاشرت

  • هنگام غذا خوردن به هیچ وجه نباید میز غذا را ترک کنید،مگر در موارد اضطراری مانند رفتن به دستشویی و یا داشتن حالت تهوع ، در این هنگام عذرخواهی کرده و میز را ترک کنید.
  • اگر چیزی از روی میز می‌خواهدی که دستتان به آن نمی‌رسد خودتان سعی نکنید آن را بردارید بلکه از فردی که به آن نزدیک است بخواهید آن را به شما بدهد.
  • هنگامی که غذا خوردنتان پایان یافت،هیچ گاه بشقابتان را به جلو هل ندهید،این عمل خلاف آداب معاشرت و صرف غذاست.
  • برای بریدن و خرد کردن غذا چنگال را با دست چپ و کارد را با دست راست بگیرید، سپس با چنگال چیزی را که می‌خواهید ببرید محکم نگه دارید و با چاقو آن را ببرید.
  • لقمه های کوچک بردارید  و با دهان بسته غذا را بجوید/هیچ گاه با دهان باز غذا را نجوید و یا با دهان پر صحبت نکنید.
  • هنگامی که غذا خوردنتان پایان یافت دسستان را روی پا یا میز(مچ دست روی لبه میز)قرار دهید.هیچ گاه هنگام صرف غذا آرنج خود را روی میز قرار ندهید.
  • هنگام سفارش غذا در رستوران اگر از نوع و مواد تشکیل دهتده غذای مورد نظر آگاهی ندارید،از پیش خدمت کمک بخواهید.
  • هیچ گاه کارد و چنگال و قاشقی را که استفاده کرده اید دوباره روی میز قرار ندهید بلکه آن‌ها را روی بشقاب بگذارید.
  • هنگامی که صرف غذایتان پایان یافت کارد و چنگال خود را نزدیک به هم و به صورت اریب روی بشقاب قرار دهید.اگر هم خواستید میز را برای مدت کوتاهی ترک کنید کارد و چنگال را به صورت ضربدری روی بشقاب بگذارید تا دیگران و پیش خدمت بدانند شما باز خواهید گشت.اگر غذا خوردن شما ادامه دارد،کارد و چنگال را از هم جدا در بشقاب قرار دهید.

پ.ن: این موارد شاید خیلی ساده باشن،اما فکر می‌کنم خیلی از ماها نمی‌دونیم شون یا رعایت نمی‌کنیم.به نظرم رعایت کردن این موارد باعث میشه آدم خودش هم احساس خوبی داشته باشه.

پ.ن2: برگرفته از مجله ساناز و سانیا!

از دنیای ساده و در عین حال پیچیده ی بچه ها لذت میبرم!

پ.ن: امشب با دیدن فیلم کیسه برنج از صد فیلم به این نتیجه رسیدم.فیلم خیلی خوب زندگی اجتماعی مردم و تضاد طبقاتی رو بیان کرده بود.مهم ترین نکته ی فیلم بازی خوب بازیگرهای خردسال فیلم بود!