دلم از خودم گرفته…
شايدم حالم از خودم بهم خورده
مىدوني آخه ازش توقع نداشتم همچين آدمي باشه.
هميشه بيشتر روش حساب مىكردم
اما ركب خوردم
خودمو مىگم.
اشكال نداره.
حال ندارم بگم بچرخ تا بچرخيم
تو بچرخ من نيگات مىكنم…

Advertisements
فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

.

یه شب آهنگی که دوس داشتو هی گوش کرد،تو دفتر خاطراتش یه چیز نوشت؛وسیله هاشو جمع کرد،زیاد چیزی نبود؛یه کوله پشتی شد،بیشتر عکسای آدمایی که دوسشون داشت.چندتا نوشته و کتاب و دفترچه و خودکار و دوربین.
صبحش رفت.
تو دفتر خاطراتش نوشته بود:
من یه نقطه م، نقطه‌ای که بودنش فایده نداره،اما با رفتنش خط میشه، خطی که می‌تونه به یه خط دیگه بخوره و ازش بگذره،یا می‌تونه بخوره به یه خط و بشکنه،در امتداد اون تا ابد امتداد پیدا کنه.می‌تونه فقط یه خط باشه، به سادگی یه خط از یه کتاب بدون نوشته. اما هیچ کدوم اینا مهم نیس،مهم اینه که یه خط می‌تونه تا بی‌نهایت بره. می‌تونه رفتن و نرسیدن رو زندگی کنه….

صبحش وقتی خورشید داشت طلوع می‌کرد رفت، یه نقطه بود، اما هرچی دورتر میشد، نقطه کوچیک تری میشد….یه نقطه روی خورشید.

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

امروز،ایستگاه مترو،منتظر قطار
– انگشترت خیلی قشنگه
(روی انگشتر نوشته انسانم آرزوست)
من – مرسی!
– می‌‌دونی انسان یعنی چی؟
من – یه چیزایی تو ذهنم هست،اما از نظر شما یعنی چی؟!
– انسان یعنی اُنس با آن، یعنی وقتی آدم با خدا اُنس گرفت کم کم همه چیزش مثه اون میشه.
من – چه جالب
– خدا آدم رو خلق کرده،اما بعضیا رو مثل حضرت عیسی امری خلق کرده،یعنی وقتی به دنیا اومدن کامل بودن.اما بقیه خلق شدن و تو زندگی باید به تکامل برسن.به انسانیت برسن.چون خدا 4جور موجود آفرید: بشر،آدم،انسان،انسان اولی
من – شما زیاد در این مورد مطالعه می‌کنین؟
– نه من کلاس میرم،کلاس یوگا و nlp و اینا میرم.دیدم تو دختری هستی که به جای زلم زیمبو (!) انگشترت این شکلیه گفتم بهت بگم اگه کسی ازت پرسید معنی‌شم بدونی.تا حالا چند دفعه اینجا دیده بودمت.
من – مرسی لطف کردین!

تو این چند روز دفعه دومه که دارم این حرفا رو می‌شنوم و توصیه میشم به این که این کلاسا رو برم.کلا جدیدا احساس می‌کنم اتفاقایی که برام میفته همه یه جورایی بهم ربط دارن، نمی‌دونم شاید دارم باور می‌کنم جذب کردن واقعیت داره. صرف نظر از چیزایی که جذب می‌کنم(!) حس خوبیه که آدم ببینه عه،اینا همه به هم ربط دارن،عه این همونه که من بهش فک می‌کردم….شایدم فقط به خاطر همین حس خوب دارم این فکرا رو می‌کنم.خدا به خیر کنه!

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

 کیچ (به …

کیچ (به آلمانی: Kitsch) وام‌واژه‌ای است آلمانی در لغت به معنی پرزرق و برق، چشم پرکن، باسمه‌ای، آبکی، غلنبه‌سلنبه و پرطمطراق.

این واژه در برگردان فرانسوی جستار مشهور هرمان بروخ به معنای «هنر پست» آورده شده‌است اما میلان کوندرا این معنی را سوءتعبیر می‌داند و معتقد است با این معنا، «کیچ» چیزی نیست جز اثری ساده و ناشی از بدسلیقگی.

«نگرش کیچ و رفتار کیچ وجود دارد. نیاز انسان کیچ‌منش (به آلمانی: Kitschmensch) به کیچ، عبارت است از نیاز به نگریستن خویشتن در آینهٔ دروغ زیباکننده، و بازشناختن خشنودانه و شادمانهٔ خویش در این آینه. در نظر بروخ، کیچ از دیدگاه تاریخی، به رمانتیسم احساساتی قرن نوزدهم مربوط می‌شود. زیرا در آلمان و اروپای مرکزی، قرن نوزدهم بسی رمانتیک‌تر از نقاط دیگر (و خیلی کمتر از رئالیست) بوده است؛ در این‌جاست که کیچ بی‌اندازه شکفته می‌شود، در این‌جاست که کلمهٔ کیچ پدید می‌آید و هنوز هم فراوان به کار برده می‌شود. ما در پراگ دشمن اصلی هنر را در کیچ دیده‌ایم. در فرانسه چنین نیست. در این‌جا در مقابل هنر حقیقی، تفریح و تفنن گذاشته می‌شود، و در مقابل هنر وزین و والا، هنر سبک‌مایه و رشدنایافته.»

میلان کوندرا در «بار هستی» نمونه هایی از کیچ رو میاره:

وقتی سابینا(یکی از شخصیت های رمان) با سناتور از کنار یک استادیوم ورزشی می‌گذرن،سناتور با دیدن بچه ها که در حال دویدن هستن میگه:

«-آنان را نگاه کنید! معنی خوشبختی همین است.

این سناتور چطور می‌دانست که کودکان خوشبختی را تداعی می‌کنند؟اگر همان دم که آنها دوان دوان از دید او دور میشدند سه نفرشان خود را روی چهارمی می‌انداختند و او را به شدت کتک می‌زدند ،مسئله چگونه میشد؟

در آن صورت سناتور برای اثبات نظر خود فقط می‌توانست رقت قلب خویش را دلیل بیاورد.وقتی قلب لب به سخن باز می‌کند،شایسته نیست که خرد اعتراض کند. در قلمرو کیچ دیکتاتوری قلب حاکم است. البته باید اکثریت مرم در احساساتی که توسط «کیچ» برانگیخته می‌شود، سهیم باشند. کیچ آنچه را که غیر عادی و نامتعارف است، کنار می‌گذارد و خواستار تصوراتی است که عمیقاً در ذهن انسان نقش بسته‌است: دختر حق ناشناس، پدر رها شده، کودکانی که در چمن می‌دوند، خیانت به وطن، خاطرهٔ نخستین عشق.

 کیچ ما را پیاپی به رقت وامی دارد و دوباره می‌گریاند. نخستین اشک می‌گوید: چقدر زیباست کودکانی که روی چمن می‌دوند! دومین اشک می‌گوید: چقدر زیباست، هیجان و رقتی که – از مشاهدهٔ کودکان – همگام با تمامی بشریت احساس می‌کنیم. تنها دومین اشک بازتاب «کیچ» حقیقی است.

 دوستی و برادری میان افراد بشر فقط بر اساس «کیچ» به وجود می‌آید.»

«هیچ کس بهتر از سیاستمداران به این موضوع پی نبرده‌است. به مجرد آنکه سر و کلهٔ یک عکاس در نزدیکی آنها پیدا شود، به شتاب به سوی اولین کودکی که دم دستشان است می‌روند، او را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند. برای تمام سیاستمداران، برای تمام احزاب و برای تمام دار و دسته‌های سیاسی کیچ کمال مطلوب ادراک زیبایی است.

وقتی در یک جامعه چندین گروه در کنار یکدیگر به فعالیت سیاسی مشغولند و متقابلاً نفوذ و تأثیر دیگری را بی اثر ساخته یا محدود می‌کنند کم و بیش می‌توان از حاکمیت  کیچ  در زمینهٔ تفتیش عقاید، رهایی یافت. اما در سرزمینی که فقط یک حزب سیاسی تمام قدرت را در قبضهٔ خود دارد، در واقع جامعه در قلمرو  کیچ  توتالیتر است»

«نهضت‌های سیاسی بر اساس رفتار و کردار عقلایی پی ریزی نمی‌شود، بلکه بر تصورات، کلمات و الگوها متکی است، که مجموعاً فلان یا بهمان «کیچ سیاسی» را بوجود می‌آورد. اندیشهٔ راه پیمایی بزرگ، آنگونه «کیچ سیاسی» است که افراد چپ را – متعلق به هر دوره و زمان و از هر فرقه‌ای که باشند- متحد می­کند. راه پیمایی بزرگ، یک رهروی غرورآفرین به پیش است: رفتن به سوی دوستی، برادری، مساوات، عدالت و خوشبختی و به رغم موانع و مشکلات، باز هم دورتر رفتن، چراکه این موانع و مشکلات است که یک راه رفتن معمولی را به یک راه پیمایی بزرگ مبدل می‌کند.

دیکتاتوری طبقهٔ رنجبران یا دموکراسی؟ نفی جامعهٔ مصرفی یا توجیه افزایش تولید؟ گیوتین یا الغاء مجازات مرگ؟ اینها هیچکدام تعیین کننده نیست. آنچه باعث می‌شود کسی چپ باشد، این نظریه یا آن نظریهٔ سیاسی نیست، بلکه قدرت و جذابیت  کیچ است که هر نظریه‌ای را در خود جذب می‌کند و آن را، راه­پیمایی بزرگ در مسیر تعالی و پیشرفت می‌نامد»

زندگی ما پر شده از این کیچ‌ها،دروغ‌هایی که به خودمون میگیم و در سایه اونا زندگی می‌کنیم.دروغ‌هایی که سیاستمدارا میگن و ما شاید باور نکنیم اما رو زندگیمون بی‌تاثیر نیستن.خواستم بنویسم کاش یه روزی بیاد که ما از این کیچ‌ها خلاص بشیم، اما واقعا می‌تونیم بدون کیچ زندگی کنیم؟ گاهی لازم داریم حقیقت‌هارو نبینیم،ولی فقط گاهی.

منبع:ویکی پدیا و رمان بار هستی نوشته میلان کوندرا

پ.ن: اگر نخوندین بار هستی رو به شدت پیشناهاد میکنم.

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

خدایا،منو از آدمای خاله زنک و جمعای خاله زنکی حفظ بفرما.
بلای خانمان سوزه به خدا!

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

بعضی وقتا دلم می‌خواد از تمام دست‌فروشا خرید کنم،با همه بچه‌هایی که کار می‌کنن بازی کنم.ازشون عکس بگیرم،دلم می‌خواد به گارسونای رستوران کمک کنم، یا بگم توام بیا بشین سر میز ما.دلم می‌خواد با تمام بچه‌های بیمارستانا بازی کنم،بخندونمشون.بعضی وقتا که میرم رستوران گرون،یا یه چیز گرون می‌خرم فک می‌کنم این چیزای گرون برای یه عده عادت شده،ولی برای یه عده حسرته.کاش پولشو به دیگران می‌دادن تا همه با هم شاد باشیم، حالا نه همه‌شو، اما میشه یه کارایی کرد…. فک می‌کنم دنیا چقد جا داره برای بهتر شدن، برای این که همه‌مون با هم بخندیم.میدونم،من خودمم بین حرفام و عملم کلی فاصله س،شعار میدم.میدونم. اما یه جور عذاب وجدانی توم هست که باعث شد اینو بنویسم،و سعی کنم آرومش کنم،آدمایی تو این دنیا هستن که با یه کمک کوچیک ما می‌تونن بهتر باشن،چه مالی و چه معنوی.گاهی اگه وقت کردیم بهشون فک کنیم….

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

چهار ستاره مانده به صبح:

مؤسسه‌ی مهر طاها یک مرکز خیریه است که از دخترهای بدسرپرست و بی‌سرپرست نگهداری می‌کند. تابستان امسال، این مؤسسه فکر کرد جایزه‌ای راه بیندازد برای تشویق و ترغیبِ بچّه‌ها به کتاب‌خوانی. برای همین، فراخوان منتشر کرد و از ناشرهای کودک و نوجوان خواست تا دو نسخه از کتاب‌های رُمان و داستانی را که در سال ۸۹ برای گروه سنی د و هـ چاپ کرده‌اند برای مؤسسه بفرستند تا دخترهای مهر طاها بخوانند و درباره‌شان نظر بدهند. کمی بعد، کتاب‌ها تهیّه شد و گروهی از دخترها داوطلب شدند تا آن‌ها را بخوانند و داوری کنند. بعد از نزدیک به نه ماه، قرار است در اسفندماه شش کتاب برتر به انتخابِ دخترهای مهرطاها معرّفی شوند؛ سه کتاب در حوزه‌ی تألیف و سه کتاب در حوزه‌ی ترجمه. مراسم پایانی این جایزه در ۲۲ ‌اُم اسفندماه، هم‌زمان با دهمین سالگرد تأسیس این مؤسسه، برگزار می‌شود.

 

خیلی جالب بود برام.شما هم اگه دوس دارین به بقیه اطلاع بدین 🙂

 

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

یه حس خوبی هست،یه حس خیلی خوب،وقتی یه جورایی ناامیدی و دلت از یه چیزی گرفته.بعد یهو با یه غریبه آشنا میشی.غریبه با این که هنوز نمی‌شناستت برات یه کاری می‌کنه،بهت کمک می‌کنه،امیدوارت می‌کنه دوباره.آدم باورش نمیشه،وقتی دوستات حتی گاهی فقط با حرف و قربون صدقه‌ها می‌خوان تورو از سر خودشون باز کنن،یه همچین آدمی وجود داشته باشه…اما هستن همچین آدمایی،آدمایی که می‌خوان حس‌های خوبشونو با بقیه شریک بشن.
مرسی ازین آدما…

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

بعضی شبا، فک می‌کنم من واقعا امروزُ زندگی کردم؟واقعا تمام عمرم رو زندگی کردم؟ یه حسی دارم که انگار مُردم،انگار همه چی مثه فیلم از جلو چشمم می‌گذره.منتظرم یکی از خواب بیدارم کنه ،ولی حتی دعواهای مامان بابا هم بیدارم نمی‌کنه.

فردا صبح بیدار میشم و باز یه روز رو زندگی می‌کنم که نمی‌دونم چیه،چرا هست اصن؟شب که می‌خوام بخوابم حس می‌کنم یه سال از صبح گذشته. ‌نه این که الزاما بد گذشته ولی همین که گذشته انگار خیلیه….بعد فک می‌کنم هنوز قراره چند سال دیگه اینطوری زندگی کنم؟ یعنی هر روز زندگی قراره یه خواب باشه؟یه سری اتفاقا که میان و میرن؟ چیکار می‌کنم من این وسط …….

این روزا زیادی بهم میگن ناشکر، اما خدایا تو خودت میدونی من چی دارم میگم،هر کی ندونه و نفهمه،امیدم به اینه که تو می‌فهمی….

پ.ن: آسون نشو ای هم سفر،ویرون نشو ای دربه در، منو بگیر از همهمه، منو به خلوتت ببر … می‎چسبه ابی الان.

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

خواب تنها چیزیه که تا حالا تو زندگیم واقعا باهاش مبارزه کردم.

فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده