Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اگر از نمایشگاه کتاب امسال بپرسید که امروز توییتریون در آن به سر میبرند، چیز زیادی دست گیرتان نمیشود.جز گرانی کتاب ها! که هر سال بد و بدتر می شود.خدا رو شکر امسال هم مثل سال های قبل قیمت یک کتاب با قیمت یک کیلو و نیم برنج برابری میکند! انگار کتاب با برنج رابطه ی مستقیم دارد.راستی به عرضتان برسانم که قید کتاب های درسی من جمله گاج و قلمچی را بزنید.

امسال بازار کتاب راکد بود و کتاب های جالبی به چشم نمیخورد.با این پست مهرنوش محتشمی به شدت موافقم.اما خب امسال نظم بیشتری در نمایشگاه حاکم بود.این تنها خوبی نمایشگاه امسال بود.

راستش امسال به علت گرانی کتاب،زیاد چیزی نخریدم!این ها چند کتابی اند که خریدم:

بادبادک باز: نوشته خالد حسینی-نشر نیلوفر

عطر پنهان در باد:داستان های زنان درباره ی زنان!-اسد الله امرایی

ها کردن: پیمان هوشمندزاده

نشان نخست بلاهت: حسین یعقوبی

گریز به تاریکی:    آرتور شنيتسلر-نشر ماهی

عکسش رو پیدا نکردم!

و مقادیری کتاب درسی و دیگر هیچ.به خانوما پیشنهاد میکنم کتاب دوم رو بخرن!

پ.ن: نیستم! تا آخر خرداد نیستم!یعنی نت هستم ولی این جا نیستم!سعی میکنم با تغییر و تحول بیام!

لالایی

لالالالالالایی لالالالایی لالالالایی

خرناس نکش خوابیده بیشه

حرف نزن بچه بیدار میشه

مهتاب لالا قصاب لالا

اون ورتر کرم شب تاب لالا

لالالالایی لالالایی لالالالایی

تاب تابه خمیر شیشه پر پنیر

دست کی بالا؟ قورباغه لالا

دست کی بالا؟ تا صبح فردا

لالالالایی لالالالایی لالالالایی

پ.ن: این لالایی را داریوش کاردان با صدای گرگ به طرز در حد تیم ملی خنده داری اجرا میکند! که البته طی آن صدای گریه جملاتی مثل “بخواب پدرمو در اوردی” هم شنیده می شود!

پ.ن 2: در پست بعدی از نمایشگاه کتاب که امروز به گردش در آن پرداختیم می نویسم.گفته که گفته باشم

شست و شو

یه مشت خزعبل میگی.به بچه های همسن من میگی مغزتون رو شستشو دادن. د ِ آخه زنیکه! خیال کردی من و مای به قول خودت بچه خریم؟ آخه هر الاغی که میتونه بفهمه تو نون شب 4 تا بچه یتیم رو از کجا در میاری! مغز ما رو شستشو دادن؟! یا تو؟ گرچه فکر نمیکنم مغزی داشته باشی. میای سر کلاس از معین بد میگی.نه!؟ واقعا نه ! چی فکر کردی؟ خیال کردی دیدگاه ما نسبت به محمود جون عوض شد؟! کاری ندارم معین یا هر کس دیگه ای کیه و چیه.مهم اینه که تو تا اینا رو نگی نون شبت در نمیاد. خیلی افتخار می کنی که پسرت تا 2 نصفه شب واسه حزب ……! استغفر الله. د ِ نزار دهنم باز شه. خود تو. چقدر سر ما منت میزاری که زن شهیدی؟! بعد میگی ما با خدا معامله کردیم! آخه من نمیدونم یکی که 10 سال بعد جنگ میمیره اسمش شهیده؟! چون در حال خدمت بوده؟! این طوری که عمله ای هم که از بالای ساختمون بیفته شهیده! ولمون کن تورو خدا.گوشمون از این حرفا پره. بگو کی این بدبختیا تموم میشه؟ بگو کی ما هم مثل تو پولدار میشیم؟

گرچه بعضی از دوستای منم با تو هم عقیده ان.به هر حال نمیشه از این نون دونی دست بکشن.خدا وکیلیش! یا گوشت و نون نمیخری، یا این مه مغز تورو شست و شو دادن….

دلیل محکمه پسند!

پدر: بدو برو مسواک بزن دخترکم

دختربچه: بابا،واسه چی باید مسواک بزنم؟!

پدر: چون تو دختری.دخترا باید خوشگل باشن.اگه دندوناتو مسواک نزنی سیامک دیگه نمیاد باهات بازی کنه ها!

……..

پای نوشته: پست قبلی تقدیم به یه دوست بود و مخصوص شخص خودم نبود!

فکر میکنی بقیه احمقن.خودت رو میزنی به اون راه.تریپ دپ بر میداری.هی راه میفتی این ور و اون ور واسه همه قصه ات رو تعریف میکنی.شاید که دله کسی بسوزه.منه دیوونه فکر میکنم تو فقط یه عقده ایی بیچاره ای که میخوای بگی منم آره….!راستش هر وقت نگاهت میکردم لجم میگرفت.از این که مثل بچه کلاس اولیا، خودتو لوس میکنی و معرکه میگیری. خودتم میدونی من از کسایی که تریپ دپ برمیدارن بدم میاد.میدونی از این که جلوی همه عالم و آدم بگی چه مرگته بدم میاد.اولش فکر میکردم تو کمک احتیاج داری.اولش فکر میکردم باید کمکت کنم.ازش پرسیدم چی کارت کنم.گفت حتما کمکت کنم.ولی من بهش گفته بودم که تا خودت نخوای نمیشه.ولی اون بهم گفت مغرور؟! گفت تو قط به فکر خودتی!البته حقم داشت.شاید من براش بد تعریف کردم.البته که من همیشه تو تعریف کردن ماجرا ضعف داشتم.حالا مهم نیست.نبود و نیست تا این که امروز معنی کاراتو فهمیدم.وقتی گچ قرمز و برداشتی و رو تخته نوشتی:

هی بچه ها من دنبال یه دوست خوب میگردم!

معلم پرسید کی اینو نوشته و بچه ها تورو معرفی کردن.شاید تو فکر کردی با گریه و زاری و این ور اون ور کشیدن خودت میتونی رفیق پیدا کنی.دلم میخواد بهت بگم آدم خراب رفیق دیگه فقط تو قصه ها پیدا میشه.دلم میخواد بهت بگم اون تصوری که تو از یه دوست داری فقط مال اون رمانایی هست که خوندی. رفیق این روزا فقط یه کلمه است.یه واژه که گذاشتیم واسه دل خوشکنک!

به هرحال اگه بر فرض محالم وجود داشته باشه، این راهش نیست.نه…اما انگار تو نمی خوای بزگ شی…!

پ.ن: دوست ندارم کامنتا رو ببندم.وگرنه حتما این کارو میکردم……


Life changes through events
And the choices that we make
Each person touches another
All of this seems to seal our fate

زندگي در خلال لحظه ها در حال تغيير هست

و موقعيت هايي که ما به وجود مياريم

که يه نفر ديگري رو ملاقات کنه

همه اين ها به نظر مياد که سرنوشت ماهارو رقم ميزنه

و کارمون رو ميسازه


So is it any wonder
How seemingly
Inconsequential events
Can make an impact in the way we live
Defining how our lives are spent

پس آيا عجيبه که چه جوري در ظاهر يه سري حوادث بي ربط ميتونن

باعث برخوردهايي تو زندگي ما بشن و تعيين کنن

که زندگي ما چه جوري سپري بشه


The realization of thinking back
Of all the things
That gave our life more meaning

درک و فکر به گذشته و تمام چيزهايي که معني به زندگي ما داده اند


From all the steps we took
Hopefully
We find no regrets
When we stop and take a look

از تمام اون پله هايي رو که با اميد به آينده طي کرده ايم

ما ميفهميم که متاسف و شرمنده نيستيم وقتي ميايستيم و يه نگاهي

به گذشته مي ندازيم


Life’s journey is like tree branches
Each one has a different path

سفر زندگي مث شاخه هاي درخت ميمونه

هر کدوم از اونا به سويي ميرن


The ones we choose to follow
Does not always seem defined
We never know until we pass
Just what it is that we will find

و اون راهي که ما براي طي کردن انتخاب ميکنيم

هميشه آخرش معلوم و معين نيست

ما هيچوقت نخواهيم فهميد مگر اين که اونو طي کنيم

و ببينيم چه اتفاقاتي در انتظارمونه




If we chose a different branch
Life may not have been the same

و اگه ما يه راه و شاخه ديگه رو انتخاب ميکرديم

شايد نتيجه و زندگيمون اين نبود که الان هست




We accept the choice
that we made
And journey down the lane

ما قبول داريم که اين راه رو خودمون انتخاب کرديم و سفرمون

رو خودمون رقم زده ايم



I have realized that

The good life is inspired by love and guided by knowledge.

من فهميده ام که

يه زندگي خوب با عشق روح ميگيره و با معلومات وعلم

راهنمايي ميشه

and In three words I can sum up everything I’ve learned about life: it goes on.

و در سه کلمه من ميتونم همه چيزي که از زندگي آموخته ام

جمع بندي کنم…….

ايــــن نيـــــز بــگذرد


دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام اينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو کنون چه فراموشيها

با من کنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار که خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

حمید مصدق

پ.ن:منبعش ایمیل است.دفعه قبل که از ایمیل مطلب گذاشتم دوستی گفت این نقض کپی رایت است.در جواب آن دوست باید بگویم که ایمیل سایت نیست که به آن لینک بدهم…. کلا بعضی وقتا آدم خودش می نویسد و بعضی وقت ها کپی میکند.

امنیت اجتماعی

رادان آسوده بخواب* که زارعی بیدار است!

* با کسی و چگونه اش به ما مربوط نیست!

آرزوهای محال

از طرف مریم به بازی آرزوهای محال دعوت شدم.این هم آرزوهای محال من

1- همیشه صلح وجود داشته باشه.

2- همه سلامت باشن.

3- حسودی و غرور وجود نداشته باشه.

4- تضاد طبقاتی معنایی نداشته باشه.

5- ایران همون طور باشه که من دوست دارم.

6- از اول ولیعصر تا خود تجریش رو پیاده برم.

7- به همه آرزوهام می رسیدم!

پ.ن:رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم، بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم!

Older Posts »