خواب تنها چیزیه که تا حالا تو زندگیم واقعا باهاش مبارزه کردم.
نفهمیدم کی ساعت 11 شد، نفهمیدم کی جمعه شد، کی هفته آخر این ترم شد؟!
بعضی روزا خوب نیستن، از روزای بدِ دیگه بدترن. اون روزا وقتی میخوای بخوابی دنبال یه بهونهای که بشه گفت امروز خیلی هم بد نبوده…الان من این حالُ دارم.هی آهنگایی که دوست دارم رو ریپیت میکنم،شاید بهم انرژی بدن و با حس مثبتی بخوابم، که صبح بتونم با حس خوب بیدار شم…اما نمیشه.اما هرچی فک میکنم زندگی همین کوفتیه که هست.هیچ آهنگ و فیلم و کتابی خوبش نمیکنه… جمعه ی لعنتی دلگیر.
من تهی ام.یه تهی ترسو.میدونم تهی اصن چیزی نیست که ترسو باشه.اما من هستم.تو زمینه زندگی محو شدم.مثه این تابلوهای تبلیغاتی کنار خیابون، که وقتی روش یه عالمه پوستر چسبونده باشن روش دیگه پوسترای قدیمی به چشم نمیان….من محو شدم روی یه تابلوی تبلیغاتی تو خیابون انقلاب…هر روز قدم زنون از اونجا رد میشی و منو نمیبینی.وقتی رد میشی طپش قلب میگیرم.فکر کن!فکر کن یه کاغذ چسبیده به دیوار طپش قلب بگیره!اما من میگیرم.زیرچشمی نگات میکنم و تو رد میشی.اما نمیبینی منو چون زیر اون همه پوستر محو شدم.محو شدم اما گم نشدم،مثه بقیه نشدم، همیشه میترسم ازین که مثل بقیه شم.اما تو نمیدونی،چون آدم وقتی محو بشه کسی برای دیدنش تلاش نمیکنه.چون دیدن چیزایی که محو نیستن عاقلانه تره شاید.
امروزم رد شدی، قلبم تند تند زد.چشمامو گردوندم.یه نفس عمیق کشیدم.تموم!
پ.ن: به شدت وسواس پیدا کردم تو نوشتن،انقد که دیگه سعی میکنم کلا ننویسم.
روحم گوشه پیدا کرده، شده چند ضلعی.مثلن اِن ضلعی منتظم.نه منتظم نیست،بدجوری بیشکله، یه طوری که تو ذوق آدم میزنه.بعد این گوشه های تیز میگیرن به درونم، خونریزی میکنه، خونُ بالا میارم،از بینیم میاد بیرون،از گوشام میپاشه بیرون.من حسش میکنم اما کسی نمیبینتش. نفسای عمیق میکشم، نگامُ میندازم رو فرش و اینطوری کسی نمیفهمه،کسی نمیبینه….
نمیدونم که چطوری اون گوشه ها رو صاف کنم،اصن خوبه صافش کنم یا نه.شایدم به مرور زمان صاف شه، اما دوسش ندارم،دوس ندارم زمان چیزی رو مثه جسارت یا امید رو ازم بگیره، اون چیزای تیز و اذیت کننده وجودمُ و بگیره.دوس ندارم یه آدم عادی بشم٬ این از همه بیشتر به وحشتم میندازه….
وقتی یه مدت طولانی تو وبلاگت چیزی نمینویسی، دوباره آپدیت کردن خیلی سخت میشه،وسواس میاد سراغت،که ای بابا الان فلان چیز که میخوام بنویسم ارزشش رو داره؟یا چرت و پرته؟ انگار دوس داری بعد این همه مدت یه چیز بنویسی که دیگران ُ دلسرد نکنه…آدم دچار خودسانسوری میشه. حالا منم اینطوری شدم،گاهی یه چیزی به ذهنم میرسه بیام بنویسم، بعد فکر میکنم خوب نیس، آخرش تو یه جمله توییتش میکنم.یا ازون بدتر گاهی تا بخوام بنویسمش اصلا یادم رفته که چی بود!نمیدونم باید برای این وضع دنبال مقصر بگردم؟ که مثلن توییتر مقصره، یا گودر، یا مثلن یکم بیربط تر کنکور….این روزا انگار یه قطره جوهرم که افتادم تو یه حوض آب،همین طوری دارم تو زندگیم محو میشم، کم رنگ و کم رنگ تر.یا مثه یه آفتاب پرست که رنگ محیط میشه، رنگ پسزمینه زندگیم شدم…
گاهی
به سان دختری
که در حوضچهای 2 متری افتاده باشد
در زندگیَم
دست و پا میزنم
سختیها را قُلپ قُلپ
پایین میکشم
و نومیدانه دستم را
در پی کمک، دراز میکنم
اما پاهایم را، قدری
فقط به اندازه چند سانتیمتر
پایین نمیآورم
تا آرامش را حس کنم….
من فقط برای این از دنیا متنفرم که تنفر به من اجازه میده بیفاجعه جزیی از دنیا باشم.وقتی آدم میبینه هیچ جور نمیتونه در جامعهای غیر از همین زندگی کند-چون همین جامعه است که تمامی احتیاجات مارو به وجود آورده و به همین علت فقط خودش میتونه اونها را ارضا کنه- باید اول بتونه از خودش صرف نظر کنه.
خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری
یه اتفاق خوب برام افتاده، کنکور دادم.تموم شد.روزای مزخرفی بود، گرچه روزای خوبم داشت.خوبیش شوخی و خنده تو مدرسه با دوستام بود…
روزایی که به کتاب خونه پر از کتاب نگاه میکنی و آه میکشی، یا به دیویدی فیلمات نگاه میکنی و دلت میسوزه که وقت دیدنشون رو نداری. وقتی میای نت همش عذاب وجدان داری…خیلی وقتا به ذهنت یه چیزی میرسه که تو وبلاگت بنویسی،اما نمیشه.یه جور تارک دنیا بودن،نرو مهمونی،نرو بیرون….
حالا نه این که من کلا بیخیال زندگی شدم،نه، اما کنکور همه جا باهام میومد…
البته میتونست جور دیگه ای باشه، اما من این مدت خیلی احساس تنهایی کردم.بعضی وقتا هم حس کردم دنیا داره میره و من واستادم.شایدم نشستم و دستم و زدم زیر چونه م نیگاش میکنم.
کلا عجیب غریب بود از همون اولش برای من. آخرم نفهمیدم این که آدم بهترین سال عمرش و بذاره واسه درس، خوبه یا بد؟
حالا بعد این ماجراها،هنوزعادی نشده همه چی، هنوز بیبرنامه م. و البته دعا دعا میکنم که نتیجه ش خوب بشه،نمیخوام یه بار دیگه تکرار شه…
پ.ن: این پست و میخواستم بعد کنکور بنویسم، اما تو فکر اسباب کشی بودم، میخواستم اول جابه جا شم،نمیدونم اما الان……

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ - وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ – إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ *
به فواصل ستارگان سوگند ياد می کنم ــ سوگندی که وقتی فواصل را دانستيد سوگند بسيار بسيار بزرگی خواهد بود ــ كه اين [پيام] قطعا قرآنى است ارجمند
اشاره به فاصله ی زیاد ستاره ها و این که مردم اون زمان فواصل ستاره ها رو نمیدونستن، خیلی خیلی جالبه. امروز ما این فاصله ها رو درک میکنیم. اما خدا رو چی؟
خیلــــــــــــــــــــــــی دور، خیلـــــــــــــــــی نزدیک…..
* واقعه ۷۵-۷۷
|
|
|||||||
چلچراغ برای ما ( نسل چهارم ) یه زندگیه، روزشمار بزرگ شدن و رشد کردن، تاریخ روزای تلخ و شیرین راهنمایی و دبیرستان. چلچراغ فقط ۵۰ تا ورق کاهی نیس، دنیای ماست، دنیای ماست وقتی ذوق مرگ میشیم، که میبینیم چند نفر هستن که دغدغه های مارو دارن، که همدیگرو میفهمیم، حتی اگه دور باشن، حتی اگه فقط تو نمایشگاه مطبوعات، تو جشن شب چله ببینیمشون. بیاین و انقدر راحت، دنیای آدما رو به هم نریزیم، با وجدان راحت شب نخوابیم، اگه یه عده ی زیادی رو غمگین و گریون کردیم. دلخوشی های ساده دیگران و انقدر راحت زیر پامون نذاریم، ما برای خودمون یه جمعیم، یه نسلیم ، یه عالمه رفیقیم …. انسان باشین اگه ممکنه.
می نویسم شکل خنده، می نویسم شکل فریاد
می نویسم از پرنده، تو بخون نوشته بر باد
یه ساندویچ تو رگ روزای ابری بزن
اگه آینه دق بود، چل تا چراغو بشکن
رنگ بارون رنگ دریا، پاییز و بهاره ایران
واسه خاک تو می میرم،روزی روزگاری ایران
مث سرگیجه ی فصلی،عشقای اردیبهشتی
ما همینیم که می بینی،بچه های کوچه پشتی
اگه بارون نمی باره بی خیال،حال و روزت گریه داره بی خیال
اگه روزت شب تاره بی خیال،اگه شبنم زهر ماره بی خیال
ما یه نسل نیمه عاشق، ما یه نسل نیمه فریاد
ما یه نسل جون سپرده، آشیونه رفته برباد….




